نوشته‌ها و خاطرات

من اعتقاد دارم که به اشتراک‌گذاری تک‌تک لحظاتم با بقیه، می‌تونه جالب باشه (حداقل برای خودم)

Note that this page is mainly written in Persian!

last seen recently

اول از همه اینو بگم که این نوشته کاملا شخصیه و هدفم نیست که بگم درست فکر می‌کنم یا موارد مشابه. این نوشته پشت‌بند تکه‌مکالمه‌های دیشبم نوشته شده و تنها بر اساس حس و تجربه‌ی شخصی خود من شکل گرفته، نه هیچ چیز دیگه‌ای.

من حس منفی‌ای به last seen recently دارم. همیشه برام سوال بوده که چرا باید یه نفر از رفتار پیش‌فرض (فلان ساعت بهمان روز) به حالت اخیر روو بیاره. مجموعه دلایلی که می‌تونه باشه احتمالا مواردی این‌چنینه:

  • وقتی حال ندارم یا حوصله ندارم و یا به هر دلیل دیگه‌ای نمی‌خوام پیام یکی رو جواب بدم، طرف نفهمه.
  • آنلاین بودنم رو پنهان کنم تا الگوی رفتاری من یا آنلاین بودنم یا در تلگرام چرخیدنم یا ... را نبینند.
  • ممکنه اگه ببینن آنلاین بودم و پیامشون رو ندیدم، بشون بربخوره.
  • اگه کسی بعدا گفت چرا جواب ندادی، بتونم (به دروغ) بگم ندیدم یا اصلا تلگرام نیومدم.
  • اگه ببینن آنلاین هستم، مجبورم جوابشون رو بدم. ممکنه جواب ندم دوباره هم پیام بدن. نمی‌خوام.

همه‌ی این موارد رو می‌شه در عبارت‌هایی کوتاه چون «قائم کردن»، «پنهان‌کاری»، «دروغ»، «تظاهر» و «تعارف» خلاصه کرد. شاید جنبه‌ی مثبتی مثل «ناراحت نکردن بقیه» هم پشت این بشینه ولی از دید من، این مورد هم در همون عبارت‌های قبلی می‌گنجه.

به نظرم در حالت منفی، که به نظرم اکثریت آدم‌ها به این دلایل از این قابلیت استفاده می‌کنند، مواردی مثل دروغ و تظاهر و پنهان‌کاری پشت قضیه می‌شینه و در حالت شاید مثبت، مواردی که از تعارف سرچشمه می‌گیره که هر دو مورد، به نظر من صفت‌های مذمومی هستش و ریشه در فرهنگ ایرانی داره.

به شخصه به آدم‌هایی که last seen recently هستن اعتماد نمی‌کنم. شاید یکی دو مورد استثنا بوده باشه (نمی‌دونم هست یا نه) ولی تا اونجا که الآن به ذهنم می‌رسه، بیش‌ترین حسی که از آدم‌هایی چنین می‌گیرم، «بی‌اعتمادی» هستش. شاید در چهار پنج موردی که اعتماد کردم یا فکر کردم که مهم نیست، بعدا پشیمون شدم و تجربه بهم نشون داد که این تظاهر یا دروغ یا پنهان‌کاری در سایر رفتار اون‌ها هم وجود داره. با برجسته‌شدن این موضوع تووی ذهنم، همیشه به last seen recently بودن آدم‌ها در برخورد با اون‌ها توجه کردم و اگه از این قابلیت استفاده کردن، خیلی سخت اعتماد کردم و یا با حس بی‌اعتمادی به اون‌ها رابطه‌م را باشون جلو بردم و حقیقت، خوش‌حالم از این‌که این کار رو کردم و تجربه بهم نشون داد که کار درستی کردم.

دیشب که داشتم با یکی از دوستان که از این قابلیت استفاده می‌کرد صحبت می‌کردم، داشتم به این فکر می‌کردم که راجع به این آدم حس «بی‌اعتمادی» پیدا نکردم. برخلاف چیزی که همیشه بوده. چند بار برام سوال شده بود که چرا اصلا از این قابلیت استفاده می‌کنه و سرانجام صحبت‌ها، هنوز پاسخی غیر از چیزهایی که قبلا فکر می‌کردم و بالاتر هم فهرست کردم، نبود.

بدیهیه که گرفتن تصمیم last seen recently کردن یا نکردن به عهده‌ی خود افراده و این نوشته هم در پی تغییر این تصمیم نیست. فقط خواستم حس خودم رو نسبت به این موضوع بگم و این‌که آدم‌ها بدونن که این حس بی‌اعتمادی ایجاد کردن، شاید در آدم‌های دیگه‌ای شبیه من هم شکل بگیره که احتمالا رفتارهای اون‌ها را تحت تاثیر قرار بده.

تفکرات کوچک (۲)

- م: «می‌نویسم. کسی نمی‌خونه. چون دلم نمی‌آد پاره‌شون کنم بعدا، خیلی چیزا رو حتی نمی‌نویسم»
- من: «پابلیک نمی‌ذاری؟ بلاگ‌طور. ناشناس. چند نفری می‌خونن.»
- م: «ده نفری که نمی‌شناسم بخونن که چی شه. اصلش اونیه که باید بخونه و نمی‌خونه.»
- من: «آخه زیاد فکر می‌کنی. پیداس. سخته با کسی حرف نزدن. نگفتنش»
- م: «به کسی اعتماد ندارم.»

از شروع دیالوگ‌ها به فکر رفته‌ام. هرچه دیالوگ‌ها می‌گذرد، بیش‌تر به فکر می‌روم و در خودم فرو. به خوابگاه که می‌رسم غرق شده‌ام در افکار کوچک پراکنده‌ام. کنکاش می‌کنم در خاطراتم. می‌خواهم که بیابم آن‌هایی را که به‌شان اعتماد کرده‌ام. کم‌تر به ذهنم می‌رسد آدم‌هایی چُنین. بیش‌ترند آن‌هایی که اعتماد کرده‌اند.

به احساساتم فکر می‌کنم. هیچ‌وقت با کسی نگفتم‌شان، جز شایدی در موارد خاص. اکثرا نوشته‌ام، این‌جا یا جای دگر.

کل تفکراتم همین‌جا می‌شکند: «چرا از احساسات‌مان نمی‌گوییم با دگران؟ چُنین سخت اعتمادیم چرا؟»

جمله‌ی م. بیش‌تر به فکر فرو می‌بردم: «ده نفری که نمی‌شناسم بخونن که چی شه. اصلش اونیه که باید بخونه و نمی‌خونه». چرا با خودش نمی‌گوییم حرف‌ها را؟ فکرها را؟ احساس را؟

قطعه‌ی شهیار قنبری در گوشم بی‌اختیار می‌پیچد:

- «من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم....»

یک کلمه کل وجودم را می‌گیرد:

«...ترس»

ایران ۱ - مراکش صفر

اولین بازی جام جهانی. دقیقه‌ی ۹۴. خانه‌ی دوستم ناصر. من، رضا و ناصر چشم‌ها را به تلویزیون دوخته‌ایم. لحظه‌ای به هم نگاه می‌کنیم. نفس‌هایمان را حبس می‌کنیم. ناصر حرف می‌زند: «به خدا گل می‌شه. من می‌دونم می‌شه!». من و رضا پشت‌بندش ادامه می‌دهیم: «وای! چی می‌شه اگه گل بشه!».

گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

ایران ۱ - مراکش صفر

من و رضا دست‌هایمان را به هم می‌زنیم. ناصر از جایش می‌پرد و مرا در آغوش می‌گیرد. ناصرِ آرام که کم‌تر چیزی تکانش می‌دهد، سخت هیجان‌زده است. من و رضا هم.

دیوانه شده‌ایم. ماشین را برمی‌داریم و ولی‌عصر می‌رویم. هنوز ملت بیرون نریخته‌اند. از فرشته که رد می‌شویم، ترافیک شروع می‌شود. این چنین خوش‌حالی ملت را، چند سالی‌است که ندیده‌ام. خودم هم بی‌اندازه خوش‌حالم.

ترافیک است و تکان نمی‌خوریم. صدای ضبط را تا انتها بالا می‌بریم. به رضا می‌گویم: «چرا ملت پیاده نمی‌شن برقصن؟». رضا طبق معمول دست به کار می‌شود. من هم پیاده می‌شوم. دیوانه‌ی این کارهایم. باید روح خوش‌حال و دیوانه‌ام را نشان دهم. دست چند نفر از ماشین‌های دیگر را می‌گیریم و از ماشین‌شان پیاده‌شان می‌کنیم. آهنگ تا انتها بالا می‌رود. رقص را شروع می‌کنیم. کم‌کم به ما می‌پیوندند. بی‌اندازه خوش‌حالم. توصیف‌ناکردنی.

- دودودودو دو ایران!
- دودودودو دو ایران!

به ایران فکر می‌کنم و احساس غروری وصف‌ناکردنی می‌گیرد وجودم را. تصویر خمینی را گوشه‌ی پارک‌وی می‌بینم. چشمانم را می‌بندم و به ایران آینده فکر می‌کنم. سعی می‌کنم خوش‌بین باشم و به رویم نیاورم. با شیپور ملت همراه می‌شوم:

- دودودودو دو ایران!
- دودودودو دو ایران!

تفکرات کوچک (۱)

از وقتی پویا (داداشم) وارد رشته‌ی حقوق شد و اومد تهران، هر چند وقت راجع به هر چیز مرتبط با حقوق ساعت‌ها صحبت می‌کنیم. از حقوق اداری کشور گرفته تا حقوق جزایی و پایه‌های فقهی و سیستم قضایی کشور.

موقع بحث راجع به چیزای بالا، واقعا کیف می‌کنم از صحبت کردنش. از دفاع کردن. از بحث کردن. و یاد اول دبیرستان می‌‌افتم که می‌خواستم برم رشته‌ی انسانی و گفتن تو ریاضی‌ت خوبه و باید بری ریاضی!

از بچگی عاشق بحث کردن بودم. عاشق حرف زدن درباره‌ی چیزهای پایه‌ای زندگی بشر. عاشق مفاهیمی مثل عدالت. عاشق دفاع. عاشق این‌که بتونی بقیه رو متقاعد کنی که فلان چیز درسته.

بعد از ۲۵ سال از گذشت زندگی‌م، کارشناسی و ارشد کامپیوتری که علاقه‌ی چندانی هم بهش ندارم، بحث کردن با داداشم منو می‌بره به سال‌های بچگی‌م. علاقه‌مند می‌شم به حقوق. خودم رو تووش تصور می‌کنم. به عنوان وکیل. به عنوان قاضی. به عنوان دادستان. به عنوان قانون‌گذار. لب‌خند می‌زنم و احساس خوش‌حالی می‌کنم.

دلم می‌خواد تاثیرگذار باشم. تاثیرگذاری‌ای که بعد از گذشت ۲۵ سال، هنوز هیچی بهش نزدیک نشدم. دلم می‌خواد کاری کنم که تاثیرش رو تووی زندگی آدما ببینم. کار کوچیک اذیتم می‌کنه. دلم کار سخت می‌خواد. کاری که بتونم براش بجنگم. سختی بکشم. عذاب ببینم. یه سری بام بد شن. بلا بیارن سرم ولی بتونم تووش بجنگم برای چیزهایی که بهش اعتقاد دارم. یه سری سرسختانه ازم دفاع کنن. خودم هم بتونم دفاع کنم از اون‌ها و تاثیرگذار باشم.

به کار الآنم فکر می‌کنم. خب این کار هم که می‌تونستی خارج از ایران بهترش رو بکنی. مگه نموندی ایران که یه تاثیری تووی کشورت گذاشته باشی؟

دلم تاثیرگذاری می‌خواد. دلم جنگیدن می‌خواد. دلم دفاع کردن می‌خواد. دلم بحث کردن می‌خواد. می‌خوام کارای عادی رو رها کنم. دلم کارای عجیب می‌خواد. بگذری از همه چیزت و دفاع کنی از اعتقاداتت. دلم می‌خواد دانتون باشم. یا نزدیک‌تر، خمینی. دلم تاثیرگذاری می‌خواد.

فقط برای ثبت 10 - تناقض

- این‌قدر خوب نباش! آدما ارزش خوب بودنت رو ندارن
- می‌دونی... برام جالبه که آدما این‌قدر برات بی‌تفاوتن...

- بین این همه آدم، فقط به تو اعتماد دارم... خیلی بیش‌تر از همسرم. خیلی بیش‌تر از مادرم.
- نمی‌دونم. نمی‌تونم فکر کنم... شاید چون از اول بیش‌تر از چیزی که باید، اعتماد داشتم.

- نظر تو برام کافیه... اون‌قدر آدم‌شناس هستی که هرچی هم خلاف فکرم باشه، می‌گم که تو درست می‌گی
- آدم‌شناس‌تر از چیزی هستی که لازم باشه من خیلی چیزها رو بگم. این هم شاید از همون اعتماد زیادیه!

- جالبه که این‌قدر با بقیه شریفی‌ها فرق می‌کنی.
- حس میکنم یه مشت شریفی داغونین که حس میکنین خیلی بیشتر از من میفهمین. اینو مستقیم نمیگین ولی پسِ ذهنِ گندِ همه‌تون همینه [با اندکی تغییر]

- وقتی داستان می‌گی، برای کاری که می‌خوای... اون‌قدر خوبی که آدم می‌میره برای رسوندن اون کاری که می‌خوای
- تا کِی می‌خوای داستان بگی؟ یه موقع می‌رسه که کسی دیگه داستاناتو گوش نمی‌ده.

- این مرامی که تو داری براش می‌ذاری، به خدا هیشکی هیچ‌جا براش نمی‌ذاره.
- خاک بر سرت بی‌مرام.

لاله

انتهای لاله، نزدیک به فاطمی، پنج نفر داخل زمینی آسفالته بازی‌ای شبیه هاکی می‌کنند. دو پسر بیست-سی ساله، دو دختر جوان و یک دختر بچه‌ی یازده دوازده ساله. چشمانم بازی را تعقیب می‌کند. گمان می‌کنم همگی اعضای یک خانواده باشند. کنار زمین ساعتی سراپا بازی آن‌ها را دنبال می‌کنم.

نسیم، دخترک یازده دوازده ساله توجهم را جلب کرده است. حرکات تند و تیزش، تلاش دیوانه‌وارش برای گرفتن توپ، شور و اشتیاقش برای گل‌زنی و پرت کردن چوبش به هوا پس از هر گلی که می‌زند.

یک گل تا پایان بازی مانده. نسیم سرسختانه چوبش را به چوب بقیه می‌کوبد. توپ را از لای دو چوب حریفان می‌رباید و محکم ضرب می‌زند. توپ دروازه را می‌شکند. بلند می‌خندم و بلند‌تر هوووراااا می‌کشم. نسیم، خانم گل این بازی، به من خیره می‌شود. آهسته می‌خندد و روو برمی‌گرداند. شاید از خودش می‌پرسد که این هوراکشِ پریشان‌چهره کیست. با این‌که نسیم هیچ نسبتی با من ندارد، از شعف تماشای این جسارت، این رقابت و این حجم بزرگ از تلاش و مبارزه و استعداد، از خود بی‌خود می‌شوم. ناخودآگاه یاد ثمین می‌افتم. دندان‌هایم را به هم می‌فشارم و به زمین زل می‌زنم. قلبم تیر می‌کشد.

بازی پایان یافته است. همگی همدیگر را بغل می‌کنند. نسیم از همگی تبریک می‌شنود. در انتها، مرا می‌نگرد. لب‌خند می‌زنم و با انگشت لایک نشان می‌دهم.

از نسیم می‌گذرم. به خانواده‌ام فکر می‌کنم: «کاش ما هم مثل خانواده‌ی نسیم با هم شادی می‌کردیم». وارد کارگر می‌شوم و به سمت جنوب از کنار لاله می‌گذرم. هنوزم به خانواده‌ام فکر می‌کنم. روبروی اتکا که می‌رسم، ابر افکارم محو می‌شود. پسری دویست سی‌صد کتاب رووی زمین چیده است؛ سرگرم نقد آثار کامو برای اطرافیان. لباس گرم ندارد. از سرما بد می‌لرزد. چشمانم را می‌بندم. کتاب فروختن‌های خودم یادم می‌آید. قلبم احمقانه تیر می‌کشد.

کمی جلوتر وارد پارک می‌شوم. دور فواره‌ی اصلی لاله می‌چرخم. یاد رابطه‌هایم می‌افتم که اکثرشان یا اولین لحظات‌شان در کنار این حوض گذشت؛ یا آخرین لحظات‌شان.

برای خودم پرسه می‌زنم و جای‌جای پارک را مرور می‌کنم. دو دختر گوشه‌ی حوض رووی نیمکتی نشسته‌اند، آهسته با هم حرف می زنند و می‌خندند. دست‌های هم را گرفته‌اند و به هم خیره شده‌اند. چشمانم نمی‌تواند از آن‌ها بگذرد. نمی‌خواهم خلوت‌شان به هم بخورد. به درخت تکیه می‌زنم و تماشایشان می‌کنم.

دو دختر دست هم را سفت گرفته‌اند؛ یکی آهسته دستش را باز می‌کند و دور کمر دیگری می‌پیچد. صورت آن‌ها به هم نزدیک می‌شود. تلخ‌خنده‌ی حسرت‌باری بر لبانم می‌نشیند. یاد نگار می‌افتم و دو دستم را به هم قفل می‌کنم. نمی‌توانم از دو دختر چشم برگیرم. لحظات بعد را پیش‌بینی می‌کنم: بوسه، خیره‌گی، بوسه، بغل. پیش‌بینی واقعیت می‌گیرد. اشک نیز انتهایشان اضافه می‌شود.

تنهایی خودم و تماشای آن دو اذیتم می‌کند. از راه‌های باریک وسط چمن‌های پارک می‌گذرم و اول حجاب وارد کشاورز می‌شوم. زوج‌هایی را که می‌بینم می‌شمارم. یک، دو، سه...

به هشتاد و سه که می‌رسم، لاله را دور زده‌ام. اثری از نسیم و بقیه‌ی خانوادشان نیست.

گوشه‌ای می‌نشینم. کیف پول، تکه نانی خشک شده، پاره‌ای روزنامه و مجموعه مصاحبه‌های شاملو تنها لوازم همراهم هستند. روزنامه را پهن می‌کنم، نصفه نیمه رووی آن می‌نشینم و نانم را می‌خورم. شلوارم پاره است و پیراهنم مثل همیشه مشکی پرکلاغی. کیف پولم را مرتب می‌کنم. هزار و پانصد تومان نقد دارم. رووی روزنامه می‌گذارم تا بقیه‌ی محتویات کیفم را مرتب کنم. یادم می‌رود که پولم را در انتها بردارم. هوا سرد است و من هم خسته. کز می‌کنم و رووی روزنامه چمباتمه می‌زنم. مردی با همسرش رد می‌شود: «اوخ! بیچاره!». دو هزار تومان کنار پول من می‌اندازد. خیره نگاه می‌کنم. همسرش به من لب‌خندی می‌زند و هر دو دور می‌شوند. همیشه‌طور تلخ‌خندی می‌کنم و احمقانه احساس خوش‌بختی!

سه هزار و پانصد تومان را برمی‌دارم و به راهم ادامه می‌دهم. چند قدمی بیش برنداشته‌ام که دختر بچه‌ای گل‌فروش به سراغم می‌آید. مثل همیشه برایم این سوال احمقانه شکل می‌گیرد: «باید کمک کنم؟» یاد چند لحظه قبل می‌افتم و همه‌ی پول ناچیزم را به دخترک می‌دهم. دخترک گل‌هایش را سمتم می‌گیرد. یکی از آن‌ها را برمی‌دارم. بوی خوش گل نفسم را می‌بندد.

دخترک می‌لرزد. می‌خواهم که کنارم بنشیند. اسمش صبا است. کتابم را برمی‌دارد: «این کیه؟»

- «شاملو. شاعره»

- «می‌خونی؟»

ریتمیک برایش می‌خوانم:
- «من باهارم، تو زمین
من زمینم، تو درخت
من درختم، تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه».

دخترک می‌خندد: «عاشقانه‌س؟»

- «آره»
به شوخی صحبتم را ادامه می‌دهم: «تا حالا عاشق شدی؟»

می‌خندد: «آره! الان عاشق تو شدم».

دوباره خنده‌ی تلخی می‌کنم. یاد نسیم می‌افتم و این‌که چقدر بین زندگی صبا و نسیم فاصله است؟

لحظه‌ای ذهنم را مشغول می‌کند: صبا و نسیم. چه اسامی پرشباهتی!

از فواره‌های لاله دوباره عبور می‌کنم. دو دختر پیشین، دیگر نیستند. نیمکت آن‌ها خالی است.

رووی نیمکت می‌نشینم و به گذشته فکر می‌کنم: «اوه! چه نیمکتی!».

این نیمکتی است که آخرین لحظه‌های با نگار بودنم، رووی آن گذشت.

و بیش‌تر در خاطره فرو می‌روم. این نیمکتی است که اولین لحظات‌مان هم در کنارش گذشت.

ذهنم را می‌گیرد. این نیمکتی است که آینده‌ی خیالی‌مان را با روزبه رویَش ساختیم.

بیش‌تر فکر می‌کنم. این نیمکتی است که همیشه فکرها و خیال‌ها و تصمیم‌ها را رویَش گرفته‌ام. اولین شعرم را این‌جا نوشته‌ام. اولین پارک‌خوابی‌ام را این‌جا کرده‌ام. اولین عاشقانه‌ها را این‌جا خوانده‌ام. اولین دوستت دارم‌ها را این‌جا گفته‌ام. اولین کادوی تولدم را این‌جا گرفته‌ام. این‌جا تصمیم گرفته‌ام کات کنم. این‌جا تصمیم گرفته‌ام بنویسم. و تابستانی که گذشت، همین‌جا، همین موقع شب، تصمیم گرفتم تا عهدم را بشکنم و زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم.

شاملو را ورق می‌زنم و خاطراتم را. قلبم می‌لرزد. اشکم در می‌آید. صدای شاملو مغزم را پُر می‌کند:

«اشک رازی است
لب‌خند رازی است
عشق رازی است
اشک آن شب، لب‌خند عشقم بود».

حقوق کاری

دو سری گفت‌وگوی پشت سر هم منو ترغیب کرد که راجع به مسئله‌ی حقوق بنویسم. زیاد شنیدم که صاحبان شرکت‌ها و یا مدیران مجموعه‌ها از این حرف می‌زنند که حقوق یک موضوع شخصی است و سازمان‌ها از کارکنان می‌خوان که درباره‌ی حقوق‌شون با بقیه حرف نزنن.

از نظر من آدما باید درباره‌ی حقوق دریافتی‌شون با هم حرف بزنن. اصلا حقوق‌شون رو جااااار بزنن. مگه چه مشکلی پیش می‌آد؟ تنها افرادی که از این‌که بقیه حقوق‌شون رو ندونن سود می‌برن، آدمایی هستن که یا دارن به بقیه کم‌تر حقوق می‌دن و یا به میزانی که شایسته‌ش نیستن حقوق می‌گیرن.

اگه قراره ناعدالتی در محیط کاری و حقوق برطرف بشه، اول از همه باید آدما این حق رو داشته باشن که راجع به حقوق‌شون با بقیه صحبت کنن و از حقوق بقیه مطلع باشن. این‌طوری آدما خیلی خوب متوجه می‌شن که فردی با توانایی مشابه یا متفاوت از اون‌ها چقدر حقوق می‌گیره و چقدر برای اون سازمان ارزش داره.

یکی از موارد آزاردهنده‌ی دیگه‌ای هم که من زیاد دیدم بحثِ کندنه. این که افراد یاد گرفتند که سر مسئله‌ی حقوق چونه بزنن؛ سازمان‌ها به افرادِ با توقع پایین‌تر، کم‌تر حقوق بدن و تنها در صورتی حقوق شایسته‌ی اون فرد رو بهش بدن که خودش از شایستگی‌ش مطلع باشه و تقاضای حقوق بیش‌تر بکنه.

من در هر پستی/شغلی/سازمانی که قرار بگیرم، حقوقم رو به بقیه خواهم گفت و از بقیه هم می‌خوام که حقوق‌شون رو بگن. این‌طوری همه اطلاعات یکسانی از شرایط و موقعیت‌ها خواهند داشت و هرکس متناسب با تخصصش، حقوقش رو هم می‌دونه و می‌تونه تصمیم درستی بگیره؛ ضمن این‌که عدالت در حقوق دریافتی به نحو بهتری رعایت خواهد شد.

tale as old as time...

Just a little change
Small to say the least
Both a little scared
Neither one prepared
Beauty and the beast

Tale as old as time
Tune as old as song
Bitter sweet and strange

Finding you can change
Learning you were wrong

Certain as the sun
Rising in the east

Tale as old as time
Song as old as rhyme
Beauty and the beast

آشفتگی در سحر

- هر وقت پونصد نفرو نون دادی، بعدش زر زر کن که اگه فلان چیز دست تو بود، بهمان می‌شد. فعلا کدتو بزن بچه.

سه چار ماه پیش این جمله رو شنیدم و بارها بهش فکر کردم. این‌که چقدر ادعاهای گنده‌گنده داریم [دارم] و اظهارنظرهای الکی می‌کنیم [می‌کنم] و از این حرف می‌زنیم [می‌زنم]‌ که فلان چیزو بدن دست ما بهشتش می‌کنیم.

شوق به کار کردن و نتیجه‌ی اون رو دیدن رو هنوز هم مثل گذشته دارم. مثل بچه‌ها با چیزی که درست کردم حال می‌کنم. خیلی وقت‌ها می‌شینم و نگاش می‌کنم و با این‌که می‌دونم هیچ تغییری نمی‌کنه، بارها و بارها از اول نگاهش می‌کنم و تناقض لب‌خند و اشک، خیلی راحت رووی صورتم می‌شینه.

هنوز شوق کار کردن و بیداری کشیدن رو دارم. بیش‌تر از دو سال پیش حتی. هنوزم به «حرف زدنو رها بکن» و «جونتو پاش فدا بکن»ها اعتقاد دارم. شوق زندگی رو اون طوری که قدیم داشتم ندارم. شاید چون بچگی‌م کم‌تر شده ولی هنوز وقتی کاری رو دوس دارم، براش از همه چیز مایه می‌ذارم.

هنوز پرچم ایران رو عاشقانه دوس دارم. هنوز به بالا بردنش فکر می‌کنم و این‌که باید ساخت. این‌که کارم در برابر چیزی که ایران می‌خواد خیلی کوچیکه، اذیتم می‌کنه ولی راضی می‌کنم خودمو که این یه نقطه‌ی شروعه و بزرگ می‌شی به موقع‌ش. هنوزم این‌که تو می‌تونی اون آدمی بشی که می‌خواستی دلداریم می‌ده و باعث می‌شه شب‌ها هم بیدار بمونم. این‌که هنوزم می‌شه ساخت. می‌شه زندگی چار نفرو متحول کرد و می‌شه تاثیرگذار بود.

کارِ درست انجام دادن و مهم‌تر از اون، کار رو درست انجام دادن خیلی سخته. تووی فضای کوچولوی چند نفره، گرفتن یه تصمیم یا اجرای چیزی که می‌خوای اذیت کننده‌س؛ چه برسه به یه سری تصمیم‌های بزرگ. منظورم ریسک انجام کار نیست. راجع به مسئولیت حرف می‌زنم. مسئولیت دیوانه‌کننده‌س.

از آشفتگی نوشته پیداس که ذهنم مشغول هزارتا چیزه. دلم می‌خواست بنویسم و از خودم گلایه دارم که مدت‌هاست چیزی ننوشتم. پونصد نفر نون دادن که سخته ولی شاید کم‌تر نوشتنه به خاطر اینه که فعلا یاد بگیرم و به قولی، زر زر نکنم تا موقعش برسه.

ولی هم‌چنان می‌نویسم؛ هرچند دیر به دیر: از خودم و آشفتگی‌هام و چیزایی که حداقل من فکر می‌کنم به یه دردی می‌خورن.

نیروی انسانی کالا نیست!

جنابان مدیران کشور! صاحبان کسب‌وکارهای موفق کشوری! عزیزان کارآفرین و استارت‌آپ دوست! خودشیفتگان سرمایه و گرداننده‌های گرامی چرخ صنعت!

نیروی انسانی کالا نیست!

وقتی برای امتحانات سوم دبستان رفتم، یه سری کارت که نام و نام‌خانوادگی و اطلاعات دیگه‌مون رو نوشته بودن، دادن بهمون و چسبوندیم رووی پیراهن‌مون تا ما رو بشناسن. فردی که جلوتر اسم‌ها رو برای امتحان‌ها ثبت می‌کرد، اسم‌ها رو از بچه‌ها می‌پرسید و از من هم پرسید. منِ آن‌زمان مغرور هم با پرروگی جواب دادم: «مگه کوری! از رووی پیراهنم بخون». چند ثانیه بعد فهمیدم که فرد مذکور، مدیر مدرسه بوده و منو مجبور کرد که صد بار بنویسم:

نادان ادب ندارد.

تا شاید یاد بگیرم که ادب داشته باشم. شاید بد نباشه که مدیران هم تمرین کنن و صدباری بنویسن:

نیروی انسانی کالا نیست!

آدمایی که برای شما کار می‌کنن، موقعی براتون/باهاتون خوب کار می‌کنن که برای شما احترام قائل باشن. وقتی که برای شما ارزش قائل باشن. وقتی که شما رو فرشته‌ی رحمت ببینن، نه هیولای چماغ به دست. نه فقط کسی که بهشون پول می‌ده؛ بل‌که کسی که اون‌ها رو شکوفا می‌کنه، براشون دل‌سوزی می‌کنه و می‌خواد که اونا اوج بگیرن و بهترین بشن و با بهترین شدن‌شون، مدیریت اون فرد هم بهترین بشه.

خوبه که حواس‌تون باشه اگه فلان‌قدر به فلانی پول می‌دین، کسی رو نخریدین. اگه کسی بهتون حال می‌ده، شما سوء استفاده نکنین. کسی رو احمق فرض نکنین. برای نیروی انسانی‌تون احترام قائل باشین. وقتی با بی‌توجهی از کنار آدم‌ها می‌گذرین، خودتون رو خفن نشون نمی‌دین. احترام خودتون رو از بین می‌برین.

یادتون باشه که آدما خیلی چیزا رو نمی‌گن، اما تووی ذهن‌شون می‌مونه و بالاخره خودشو نشون می‌ده. خیلی طول نمی‌کشه که نیروی انسانی‌تون جای بهتر/تیم بهتر/شرکت بهتر/آدمای بهتری پیدا می‌کنه و ازتون جدا می‌شه.

نیروی انسانی قدرت فکری سازمان هم هست.

مدیران عزیز! شما هرچقدر هم خفن باشین و با تجربه و باهوش، باز هم «یک» نفر هستید. دو نفر هستید و بهتر بگم: «معدود هستید». نیروی انسانی شماست که می‌تونه بهتون دید بده و شما رو موفق‌تر کنه و جلو بندازه.

یک سازمان موفق همیشه از نیروهاش فیدبک می‌گیره. اونا رو با هم در تماس قرار می‌ده. از اتفاقاتی که می‌افته باخبر می‌کنه. یک سازمان موفق، شفاف رفتار می‌کنه و شفافیت رو از داخل سازمان خودش شروع می‌کنه. صداقت رو از داخل سازمان خودش شروع می‌کنه .

هرچقدر که شما شعار بدین و حرفای قشنگ قشنگ بزنین، در نهایت نیروی انسانی شما، رفتار شما رو مورد قضاوت قرار می‌ده؛ نه حرفاتون رو. در عمل نشون بدین که کی هستین و برای کیا ارزش قائلین.

نیروی انسانی خریدنی نیست. نیروی انسانی وقتی با شما یا برای شما کار می‌کنه که از کارش و تیمش لذت ببره و مهم‌تر از همه، با شمایِ مدیر حال کنه. برای شما ارزش قائل باشه و بدونه که شما دل‌سوزش هستین و دوس دارین که اون فرد پیش‌رفت کنه.

نیروی انسانی خوب، خریدنی نیست.

نخبه‌پروی

اولین بار پنجم دبستان بودم که بعد از قبولی مرحله‌ی اول سمپاد، بهم گفتم تیزهوش. هرچند که مرحله‌ی دوم رد شدم و از تیزهوشی ساقط!

سوم راهنمایی آزمون سمپاد رو ثبت نام نکردم. راهنمایی تووی یه مدرسه‌ی معمولی درس می‌خوندم و می‌دونستم که آزمون رو رد می‌شدم و از ترس این‌که مبادا بعد از رد شدنم، بقیه فکر کنن که تیزهوش نیستم، حتی آزمون رو ثبت نام هم نکردم.

دوران دبیرستان اصلا نمی‌دونستم چیزی تحت عنوان المپیاد وجود داره. بعدا که اومدم دانشگاه، دیدم که یه عده بدون کنکور با برچسب المپیادی می‌آن تووی دانشگاه و یکم جلوتر از بقیه حرکت می‌کنن. همون‌طوری که اونایی که عضوی از سمپاد بودن، یکم جلوتر از بقیه درس‌ها رو می‌خوندن و فکر می‌کردن خیلی خفنن.

دانشگاه که اومدم، به واسطه‌ی رتبه‌ی کنکورم نخبه شدم! یعنی افتخار حضور در بنیاد ملی نخبگان رو پیدا کردم. یادمه که یه نوع گداپروری ضایعی راه انداخته بودن. به کنکوری‌ها و طلاهای المپیاد ماهی 110/120 تومن می‌دادن و به نقره/برنزها 50 تومن.

ترم چهارم یا پنجم دانشگاه بود که حالم از شریف به هم می‌خورد. پای صحبت یکی از نخبه‌ها نشسته بودیم که دو سه سالی از ما بزرگ‌تر بود و از قدرنشناسی مملکت صحبت می‌کرد. این‌که چرا قدر «نخبه‌ها» رو نمی‌دونن و براشون فرش قرمز پهن نمی‌کنن! و تهش همین می‌شه که «بهترین‌های ایران» می‌رن آمریکا و صنعت اون‌جا رو می‌چرخونن.

ترم هفتم دانشگاه بودم که یکم با جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی آشنا شدم. اون موقع تازه حساس شده بودم که چرا این نحوه‌ی نخبه‌سازی/نخبه‌پروری در کشور ما وجود داره و با این‌که همه می‌دونن که جوابی نمی‌ده، باز هم ادامه‌ش می‌دن.

ترم هشتم دانشگاه به دو تا از استادان دانشگاه تهران ایمیل زدم و ازشون خواستم که راجع به این موضوع اگه تحقیقی انجام شده برام بفرستن. یکی‌شون جواب داد و نوشت که وقتی همه‌ چیز گنده‌گوییه، نخبه‌پروری هم باید گنده‌گویی باشه (نقل به مضمون).

اولین باری که رزومه می‌نوشتم، بخش افتخارات رزومه رو مونده بودم چی بنویسم و نوشتم:
-رتبه ۶۷ کنکور سراسری
- عضو بنیاد ملی نخبگان
- عضو استعدادهای درخشان دانشگاه شریف

الان که فکر می‌کنم، می‌بینم که چه افتخارات مسخره‌ای! واقعا افتخارات من تووی زندگی ایناس؟ وای بر من (ما).

با عرفان همکف ریاضی نشسته بودیم. رفیقش رسید و خواست معرفیش کنه:
- فلانیه. نقره یک ۹۴.
و با خودم گفتم وای بر این حال ما که برچسب المپیادی بودن می‌شه معرفی یک نفر. به جای این‌که فلانیه و تار می‌زنه و شعر می‌گه یا کار می‌کنه و تفکرش بهمانه یا ورزش می‌کنه و از فلان چیز می‌نویسه، باید برچسب بخوره که المپیادیه. و طبیعتا در مقابلش یه عده برچسب بخورن: غیرالمپیادی.

نخبگان کشور ما، پُر روو بار اومدن. فکر می‌کنن که کل دنیا باید به اونا خدمت کنه. انگار نه انگار که اگه جامعه شما رو بالا برده، شما الان در برابر جامعه وظیفه داری. اگه واقعا نخبه هستی، باید سفت و سخت بچسبی به کار و جامعه رو ببری بالا. مملکت رو درست کنی. تلاش کنی. این نخبگی دروغین و ظاهری در کشور ما به جای این‌که برای طرف مسئولیت بیاره، شده ابزاری برای زیاده‌خواهی.

یکی از بچه‌های مکانیک چند وقت پیش اومد پیشم و ازم کار می‌خواست. گفتم که عزیزم شما کاری بلد نیستی. باید بری اول یه چیزی یاد بگیری، بعدش بری کارآموزی‌ای، با یه حقوق کم تا بعدش که یه چیزی یاد گرفتی بیای سر کار.
قیافه‌ش رو کج و چوله کرد و گفت: منِ رتبه دو رقمی کنکور که کل دنیا می‌خوانش، بیام برم کارآموزی؟ اپلای می‌کنم و می‌رم جایی که قدرم رو می‌دونن.

یکی از دوستای مکانیکی دیگه‌م کارآموزی رفته بود ایران خودرو. بنده خدا در حد دلکو و کویل هم سواد ماشین نداشت. تووی ایران‌خودرو دستش انداخته بودن و وقتی دیده بودن دانشگاش شریفه، تا تونسته بودن تیکه بهش انداخته بودن. رفیق ما می‌تونست این رفتار رو به عنوان محرکی برای افزایش دانشش در زمینه‌ی خودرو بگیره، ولی ترجیح داد که شب بیاد پیش من و از این بگه که قدر «منِ نخبه» رو نمی‌دونن و می‌خوام اپلای کنم و ازین خراب شده برم.

یکی از دوستان نزدیکم و از «نخبگان همین دانشگاه شریف» که اتفاقا تووی یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های خرده‌فروشی ایران مدیر پروژه‌س، از من درباره‌ی وضعیت حقوقی شرکت‌مون می‌پرسید. چند باری به صورت مستقیم و غیرمستقیم اشاره کرد که دوس داره بیاد و با ما کار کنه. پاسخ من خیلی روشن بود: «نه! ما کسی رو می‌خوایم که کار بلد باشه و به کارش دل ببنده. ما آدم پولکی نمی‌خوایم». همین چند روز پیش که صحبت کردیم گفت که شرکتشون ارتقای سمت بهش داده و حقوقش شده فلان‌قدر. دفعات قبلی هم گفته بود که فقط «پول» براش مهمه.
مگه قرار نبود که «ما نخبگان» از پول و رفاه خودمون بزنیم و آینده‌سازان مملکت باشیم!؟ پس چی شد اون همه تعالیم جمهوری اسلامی؟

ایرانی‌ها در شرایط فعلی عموما زیاده‌خواه، پررو، تنبل، به‌دردنخور و پرتوقع هستن. عموم ایرانی‌ها سطحی، کارنکن، مفت‌خور و بی‌خاصیتن. جای دیگه‌ای از دنیا نبودم که بدونم مردم‌شون چطورین ولی ایرانی‌ها یاد گرفتن که کار نکنن ولی برن بالا. ایرانی‌ها یاد گرفتن که چطور با پرروگی از جامعه کلی توقع داشته باشن و در مقابل هیچی به جامعه ندن. در راس این‌ها، «ما» جماعت «نخبگان»ی قرار داریم که یک عمر مزخرف خوندیم و یک عمر کار بیهوده کردیم و یک عمر با تفکرات خودبرتربینی فاشیستی بار اومدیم حالا انتظار داریم که جامعه هرچی داره بده به ماها و ما هم بیایم و بر جامعه حکومت کنیم.

کشور ما وضع افتضاحی داره. اگه کشور برامون اهمیت نداره، انتظار رفتار ویژه با نخبگان هم از سوی کشور نداشته باشیم؛ چرا که همه چیز دوطرفه‌س. اگر هم واقعا کشورمون برامون مهمه، نخبه نخبه کردن‌ها رو فراموش کنیم. نخبگی رو باید با کار نشون داد. با تلاش نشون داد. با فداکاری نشون داد. با ترقی غیرپوپولیستی کشور نشون داد. اگه فکر می‌کنیم نخبه‌ایم، بدونیم که با قدرت بالا مسئولیت بالا هم می‌آد و این جامعه‌ است که باید از نخبگان توقع داشته باشه، نه برعکس. باید بدونیم که وضع کشور فاجعه‌س و جز با تلاش شبانه‌روزی درست نمی‌شه. در هر جایی که باشیم و هر موقعیتی که بتونیم بهش برسیم.

ما، این جمعیت فکاهی (8)

- دکتر فخاریان؟
+ جانم!؟
- دکتر فخاریان! [فلانی] هستم از معاونت اجرایی ریاست جمهوری
+ هنوز دکتر نشدیم!
- اختیار دارین. شما برای ما دکترین
+ جانم؟ امرتون؟
- غرض از مزاحمت. همسر خانم [بهمانی] هستم؛ از اداره مالیات. خواستم درباره‌ی نوشتن تز ایشون صحبت کنیم.

انتخابات

چند روز پیش صحبت‌های حسین دهباشی سازنده‌ی مستند روحانی در سال ۱۳۹۲ نسبتا در جامعه شنیده شد. صحبت‌هایی که به شخصه خیلی خوشم اومد ازش و با بخش زیادیش موافقم.

برای من وضع اطرافیانم خیلی جالبه. ترس از تندروی‌ها و به قول روحانی افراط‌هایی که هیولایی شده برای اون‌هایی که به دنبال اصلاح هستن یا به هر نوعی مخالفت با حکومت. با دوستامون که حرف می‌زنم، بیش از هر چیز متوجه نداشتن بینش سیاسی از سوی آدم‌های غیرسیاسی‌ای می‌شم که فکر می‌کنن خیلی سیاسی‌ان. به دنبال نقش دانش‌جو و تحول و اصلاح و البته بی‌خبر از همه‌جا.

گفتم هیولاسازی. زشت‌ترین برنامه‌های انتخاباتی‌ای که تا حالا دیدم (عمرمون که به خیلی قدیما قد نمی‌ده!) تووی همین دوره‌ی اخیر بوده. احمدی‌نژاد هرچند وقیحانه حرف می‌زد و آمارو به نفع خودش در می‌اورد و هرچند که تخریب می‌کرد، ولی خودش بود و شخصیتش که از روز اول هم همین بود.
دولت روحانی از فرصتی که احمدی‌نژادِ بی‌دفاع براش گذشته خیلی خوب استفاده کرده. از «خرابه‌هایی که دولت قبل تحویل داده» و «۷۰۰ میلیارد دلار چه شد؟» و «کمر دولت شکسته» تا به این برسه که من کاری بیش‌تر از این نمی‌تونستم بکنم.

جالبه که ما هم باهاش هم‌صدا می‌شیم. به خاطر تمایلی که به سمت جریان اصلاحات داریم، بایاس می‌شیم و طرفداریشو می‌کنیم و چشمامون رو می‌بندیم رووی واقعیات و خبرها و آمارهای مخالفان دولت رو دروغ می‌شماریم و آمار دولتی‌ها رو درست. برای من جالبه که با تورم ۷-۸ درصدی حال می‌کنیم و رشد اقتصادی ۸ درصد و برجام و رفع تحریم‌ها؛ بدون این‌که بدونیم هرکدوم اینا چه معنایی می‌ده. بدون این‌که از سیاست‌های دور از چشم‌مون خبر داشته باشیم و غافل از این‌که همه‌ی این‌ها غیر از یک مشت آمار دروغ چیز دیگه‌ای نیست.

رقیبای دولت روحانی خیلی بی‌عرضه‌ان. دولت اول احمدی‌نژاد یا دولت اول خاتمی (تا اونجایی که منِ اون زمان بچه یادم می‌آد) مخالفان زیادی نداشتن. مخالفان احمدی‌نژاد هم که خودمون بودیم، می‌دونیم بیش‌تر چرا مخالفش بودیم. جدای از نظر ماها، دولت‌های اول اون‌ها عملکرد قابل دفاعی داشتن. عملکردی که باعث شد دور دوم هم به راحتی رای بیارن.

عملکرد دولت روحانی خیلی بد بوده. کل طرفداری‌ها ازش می‌تونه به تورم ۸ درصدی و رشد اقتصادی ۷-۸ درصدی دروغی که همه‌ش به خاطر استخراج منابع طبیعیه و برجامی که مردم چیزی ازش احساس نکردن ختم بشه. عملکردی که هیچ جوره قابل دفاع نیست. همین خیلی راحت می‌تونه جای حمله به دولت روحانی رو باز کنه تا شاید برای اولین بار یه دولت دوبار پشت سر هم تکرار نشه. با این وجود رقبای روحانی اون‌قدر داغونن که بعید می‌دونم این اتفاق بیفته. رقبای روحانی ساده‌ترین اصول تبلیغاتی هم بلد نیستن. حتی شعار دادن هم بلد نیستن و تخریب‌خورشون هم خیلی خوبه.

استراتژی تبلیغاتی روحانی برای دور دوم ترکیبی از شعارها و اتهام‌هاس. همون‌طور که میرسلیم هم اشاره کرد، ترکیبی از «هوچی‌گرها» و «افراطی‌ها» و «تندروها» و هزاران مورد دیگه که همگی غیر از توهین چیزی نیست.
بله! من بسیجی نیستم. از اصلاح‌طلبی هم یکی دو پله جلوترم ولی این توهین‌ها اذیتم می‌کنه و دائم بهم نهیب می‌زنه که خدا رو شکر که حکومت به طور کامل دست این جماعت اصلاح‌طلب/ضدحکومت نیست که اگه بود، اوضاع آزادی بیان و حقیقت‌سنجی و ... از الان هم بدتر بود.

استراتژی تبلیغاتی روحانی هیولاسازیه. ایجاد ترس از این‌که بقیه کشور را نابود خواهند کرد. ترسی از جنس کاری که خیلی خوبش رو جانسون تووی انتخابات آمریکا انجام داد . ترسی از جنس این‌که رئیسی میرغضب بوده و قالیباف دزد و دروغ‌گو و یه چیزی بدتر از احمدی‌نژاد. این‌که هرکدوم بیان سرکار، برجام پاره می‌شه و ترس از این‌که نکنه دوباره برگردیم به دوره‌ی احمدی‌نژاد.

احمدی‌نژاد هرچند به خیلی‌ها حمله کرد؛ ولی درست حمله کرد. با سند حمله‌ کرد. با روو کردن حمله کرد. هرچند که خیلی‌ها بگن وقیحانه بود و پُر از دروغ، از نظر من به استراتژی‌های روحانی شرف داشت. به این هیولاسازی و فرار از پاسخ و دروغ‌هایی که تووی تک‌تک آمارهایی که ارائه می‌ده وجود داره. به این مظلوم‌نمایی‌های حال به هم زنی که روز به روز بیش‌تر می‌شه. به این گریه‌های زشت جهانگیری و به این ترس دروغینی که ایجاد کرده تا جماعتی که از بدتر شدن روابط با آمریکا وحشت دارن، بترسن و به خاطر ترس‌شون رای بدن.

به عنوان کسی که چار سال پیش به شما رای دادم، آقای روحانی! نبودی اونی که باید می‌بودی و نکردی اونی که باید می‌کردی و هرچند همون زمان هم به خاطر حرف خاتمی بهت رای دادم (دادیم) ولی این اپوزوسیون‌بازی‌هات پیش ما دیگه رنگی نداره و به قول استراتژی‌های کمپین‌های تبلیغاتی خودت در جای‌جای تلگرام: #دیگر_گول_نخواهم_خورد

کلیپ تبلیغاتی جانسون یه دقیقه‌ بیش‌تر نیس ولی یه دنیا حرف داره. خلاصه و گویا. همین!

پی‌نوشت:
هرچند نوشته‌ی بالا با لحن گلایه و ضد روحانی [به ویژه از نظر تبلیغاتی] نوشته شده، با این وجود اگه مجبور باشم یا به هر دلیلی بخوام رای بدم، به روحانی رای خواهم داد، نه دیگری.

قدرشناسی

هیچ‌وقت دوس نداشتم که این‌جا رو غُرخونه‌ش بکنم و گذر ناله‌ها. دوس داشتم بیش‌تر هم از طرز فکرم بنویسم؛ نه احساسم ولی نگاه که می‌کردم، خیلی این‌جا رو شخصی و احساسی کردم. معذرت.

قدرنشناسی آدما خیلی اذیت می‌کنه. آدما خیلی راحت تصورات کلی‌شون راجع به ترو می‌اندازن بیرون و حتی اگه چندین سال ترو به ویژگی‌های خوبت می‌شناختن، با یه سری پیش‌آمد جدید تصورات قبلی رو پاک می‌کنن و تصویر جدید رو جایگزین؛ حتی اگه بزرگ‌ترین لطف‌های ممکن رو در حق‌شون کرده باشی.

آدما خیلی راحت لطف‌های ترو (مخصوصا وقتی مستمره) شکل وظیفه می‌بینن و خیلی راحت قدرنشناس می‌شن. وقتی جلوشون وایسی یا کارایی که به خاطرشون انجام می‌دادی متوقف کنی، می‌بینی که چقدر طلب‌کارانه باهات برخورد می‌کنن.

اگه این قدرنشناسی رو خطا بدونیم، حتی باهوش‌ترین آدمایی که می‌شناسم هم شدیدا به این خطا دچار می‌شن و آدمای اطرافشون رو می‌رنجونن.

آدمی که قدرنشناسی ببینه خرد می‌شه. شخصا که این‌طوریم. وقتی می‌بینم یکی قدر کاری رو که براش می‌کنم نمی‌دونه خیلی ناراحت می‌شم و دیگه ادامه نمی‌دم. ناراحت شدنم هم فقط یه ناراحتی ساده نیس. از اون دست ناراحتی‌هایی می‌شه که به رووم نمی‌آرم ولی در نهایت مثل همون حرف‌هایی که می‌زنیم و طرفو خرد می‌کنیم، منو خرد می‌کنه و دیگه هم درست‌بشو نیس.

این روزا بیش‌تر از هر روز دیگه‌ای از همه چیز اذیت می‌شم. از کار و دانشگاه و زندگی و روابطم با آدما. از دختر و پسر. از زرنگ‌بازی‌های ملت و حرفای دروغ‌شون و تظاهرهای حال به هم زنشون. از حرفای پرقصد و غرض خاله‌زنکی‌شون، از حسادت‌شون و جلوی تو خوش و بش کردن‌های احمقانه‌شون. از مردم احمق خودرای و خودبرتربین و خودشیفته. از آدمایی که همه چیزو پول می‌بینن. روز به روز از همه چیز بیش‌تر اذیت می‌شم و دلم تنگ می‌شه برای کوچولویی. روزایی که قراردادهای بین آدما لااقل این‌قدر برجسته نشده بود و همه قدر همو می‌دونستن. چه خوبه که آدم هنوز خانواده‌ش رو داره و دوستای صمیمی‌شو که هنوز چیزی رو قراردادی نکردن و قدرتو می‌دونن؛ هر گهی که باشی.

Shreya Ghoshal - شریا قوشال

شریا قوشال برای من صدای خداس! بی‌اغراق. وقتی قوشال می‌خونه از خودم بی‌خود می‌شم و می‌رم به یه دنیای دیگه. افکارم کامل پاره می‌شه و هر کاری که می‌کردم، نصفه کاره می‌مونه و وارد یه دنیای دیگه می‌شم. دنیایی که از روزمرگی‌ها و کارها و دغدغه‌ها و تظاهرها و خستگی‌ها خبری نیست و فقط خودتی و بی‌خودیِ خودت.

بی‌اغراق صدای قوشال برای من صدای خداس. صدایی که منو بارها و بارها به گریه انداخته و به طور مشابه بارها و بارها خوش‌حال کرده. تنها مواقعی که عمق «بشنو از نی» مولانا رو فهمیدم و حرفشو با تموم وجود حس کردم، وقتی بوده که کارهای قوشال رو گوش کردم. وقتی که نفس‌نفس‌های «mujhe saans aayi/نفس‌های منی» تووی گوشم پیچیده. وقتی با «Sunn raha hai na tu? Ro rahi hoon main/می‌شنوی یا نه؟ گریه‌ام را» گریه‌ها کردم و با «Dhola Re Dhola» رقصیدن‌ها [و از خود بی‌خود شدن‌ها].

دانلود

فقط برای ثبت 9

بارون که می‌آد نمی‌تونم هیچ کار دیگه‌ای بکنم. تموم فکرم و خواسته‌هام خلاصه می‌شه تووی قدم زدن زیر بارون و فکر کردن به گذشته‌ها و آینده. امشب هم که بارون زد، نتونستم بخوابم. رفتم زیر بارون قدم زدن و دفتر خاطراتم رو مرور کردم. از اول تا آخر.

گرخیدم، از 182 باری که واژه‌ی «خدا» تووی نوشته‌هام بود و منو به برد به گذشته‌ها که چقدر خدا خدا تووی تک‌تک جملاتم بود و وقتی هم یه گناهی می‌کردم، هر شبش نیم‌ساعتی رو استغفار می‌کردم. یاد نماز مستحبی‌هایی افتادم که سه چار سالی ادامه‌ش می‌دادم. رجب و شعبان و رمضان، خیلی روزا یکی دو ساعتی نماز مستحبی می‌خوندم و یکی دو ساعتی هم تووی مسجد قرآن.

قدیم بارون که می‌اومد، مث همون شعر دوران بچگی‌مون، «می‌دویدم هم‌چو آهو» و می‌رفتم کنار زاینده‌رود و از دم خونه تا ناژوون، چه خنده‌هایی که نمی‌کردیم.

و بعدش به الان فکر می‌کنم. این‌که خنده‌هام ته کشیدن و زیر بارون رفتن‌هام هم همگی شده مرور خاطره‌ها و غمگین شدن‌ها و تفکرهایی که هیچ وقت به جایی نمی‌رسه.

خدا خیلی خوب بود. این‌که یکی رو داری که باهاش حرف می‌زنی. این‌که باور داری که یکی پشتته. این‌که هر وقت مشکل بخوری، یکی هس که کمکت کنه؛ حتی غیرمستقیم.
حرف زدن با خدا خیلی خوب بود. آخرین دفعاتش سال اول دانشگاه بود. بعد از اون، آهسته آهسته کم‌رنگ شد و کم‌رنگ شد و رفت.

دلم می‌خواد که مثل قدیم بی‌دغدغه و سرخوشانه بدوم زیر بارون و وقتی رگبار شدید می‌شه، کاپشنو در بیارم و سرمو بگیرم بالا و به آسمون نگاه کنم و خوش‌حال باشم از این‌که خدا داره بارون‌شو می‌فرسته تا من کیفور بشم.

و آهنگ قمیشی رو روشن کنم:
«بارونو دوس داشتی یه روز، عزیز هم‌پرسه‌ی من»
و بچرخم دور خودم، با سرعت زیاد و نگاهم به آسمون. تهش گیج بخورم و بیفتم زمین و بارون شالاپ شالاپ خیسم کنه.
و روو کنم به خدا و ازش به خاطر بارون تشکر کنم. تشکری فراتر از همه‌ی دمت گرم‌ خداهایی که برای اتفاقات خوب زندگی‌م گفتم.

تظاهر

سه چار جایی که یک سال اخیر به نحوی درگیر بودم، در مجموع بیش‌تر از صد تا مصاحبه با افراد مختلف کردم و همین‌طور با بیش‌تر از پنجاه نفر از آدمای بیزنسی و مدیریتی حرف زدم. اکثر این ملاقات‌ها با لب‌خندهای دروغی و خوش-وانمود کردن‌های الکی همراه بوده. با خنده‌های چرت و لب‌خندزدن‌های احمقانه که باهاش به طرف بگی من از تو خوشم اومده -که دروغه، چون طرف برات یه ذره هم اهمیت نداره- و همین‌طور تعارف‌های الکی و پیدا کردن تشابهات احمقانه، که طرف از تو خوشش بیاد و کار پیش بره. هر بار که یکی از این جلسات تموم می‌شد، آهی می‌کشیدم و با خودم می‌گفتم خوش به حال اونایی که لازم نیست تظاهری تووی زندگی‌شون داشته باشن.

روز به روز نسبت به تظاهر حساسیت بیش‌تری پیدا می‌کنم. قدیم‌تر بعد از چندبار از این تظاهر کردن‌ها خسته می‌شدم ولی الآن کوچک‌ترین تظاهری تووی رفتارم، اذیتم می‌کنه و باعث می‌شه ساعت‌ها تووی فکر برم.

روز به روز تناقض‌ها تووی زندگی‌م بیش‌تر می‌شه و بدتر از همیشه ذهنو داغون می‌کنه. این موضوع تظاهر هم یکی از اوناس. از طرفی حس می‌کنم روابط متظاهرانه‌ی انسان‌ها با هم‌دیگه اصلا بدون دلیل نیست و احتمالا درستش هم همینه. رفتارهای نیمچه‌متظاهرانه‌ای مثل بالا -که البته با تظاهری که تووی ذهن ملته ممکنه فرق کنه و خیلی‌ها تظاهر ندوننش- به روابط پایدار منتهی می‌شه و زندگی اجتماعی انسان‌ها هم بر اساس همین‌هاس؛ با این وجود حسی که بعد از چنین رفتارهایی بهم دست می‌ده، باعث می‌شه که نتونم خیلی راحت باهاش کنار بیام.

خوش به حال اونایی که لازم نیست تظاهری تووی زندگی‌شون داشته باشن.

فقط برای ثبت 8 - خاطره

پریروز سه بار اسمت را بزرگ رووی برف‌ها نوشتم.

الان که رگبار کوتاهی زد، با صدای باران اسمت را سه بار ساختم.

بی‌لبخند.

پ‍ل‍ا‍س‍ک‍و‍/‍م‍د‍ی‍‍ا‍/‍ب‍ل‍ا‍ه‍‍‍‍ت‍/‍پ‍ر‍ی‍ش‍ا‍ن‍ی‍

پلاسکو چند روز پیش آتیش گرفت و خراب شد. هرچند که اگه انتخاب من بود، علاءالدین رو انتخاب می‌کردم تا بزرگ‌ترین دزدگاه تهران نابود شه.

با خراب شدن پلاسکو و کشته شدن چند نفری از کسبه و آتش‌نشان‌ها، ملت چند روزه که دائم از بی‌کفایتی مسئولین و ... حرف می‌زنن و تقدیر می‌کنن از شهادت آتش‌نشان‌ها و ....

ملت جوگیر بی‌کار که تووی کانال‌های تلگرام پلاسن، می‌شینن خبرا رو می‌خونن و شروع می‌کنن به اشتراک‌گذاری و بی‌خبر از این‌که همه‌ش یه بازیه. ملت می‌شینن از «مملکته» برای هم فوروارد می‌کنن و فکر می‌کنن که دارن پایه‌های نظامو می‌زنن. از قالیباف بد می‌گن و بی‌خبرن انگار از این‌که همه‌ی این‌ها کارای رقیبان شهرداریه برای خراب کردنش.
و این‌جاس که جالب می‌شه سیستم تبلیغاتی کشور و مردمِ بی‌خبر از همه جا.

همین‌طور جالبن اونایی که هی می‌شینن و از مرگ سه چارتا آتش‌نشانی می‌گن و می‌نالن که چرا وضع این‌طوریه و ناراحتیم از این اتفاق.

بی‌خیال! هر روز هزار نفر می‌میرن؛ چار تا آتش‌نشان هم رووش. تازه آتش‌نشان‌ها که وظیفه‌شون همینه.
بهره‌برداری‌های سیاسی خیلی قشنگه. هر کس سعی می‌کنه از احساسات ملت جوگیر استفاده کنه و خودش رو محبوب.
و این‌جاس که سیستم تبلیغاتی کشور جالب‌تر می‌شه.

قبلش سر مرگ هاشمی خیلی جالب بود. افرادی پیغام سوگواری می‌دادن که چار روز قبل‌تر فحشش می‌دادن. خیلی از اونایی که هر موقع اسم رفسنجانی می‌اومد، فحشاشون هم روونه می‌شد. بلاهت مردم جالب نیست؟

هر چی فکر می‌کردم، بیش‌تر به این می‌رسم که از ملت ابله باید استفاده کرد. هنوز جالبه برام که احساساتم قوی‌تر از منطقم جلوم ایستاده و می‌گه که همون غلطی رو بکن که همیشه حرفشو می‌زدی و همون کارایی رو بکن که آرزوشو داشتی و هرچند که سخت بود، دوست داشتی اگه خودت هم نمی‌تونی، یکی انجامش بده.

روزی نیس که بگذره و بیش‌تر به این فکر نکنم که مردم احمق‌تر از چیزی هستن که ارزش اینو داشته باشن براشون وقت بذاری و بخوای ژان‌والژان‌شون باشی. روزی نیست که با خودم بگم این احمق‌ها رو باید چاپید و با خودم بگم که افرادی که دارن مردم رو می‌چاپن هم خودشون به اندازه‌ی کافی احمقن و حیف پولی که دست‌شونه! شاید اگه من وارد سیکل چاپوندن می‌شدم، خیلی موفق‌تر از اون‌ها بودم!

ذهنم مشغول مشغوله و می‌خوره مغزم رو این‌که قاطی این ابله‌ها موفق نشدن بدترین چیزه. روز به روز بیش‌تر به این فکر می‌کنم که آیا باید مردم رو چاپید یا در حق‌شون [به ظن خودت] لطف کنی. هر روز بیش‌تر به سی سالگیم فکر می‌کنم و قول‌هایی که به خودم دادم و قول‌هایی که به بقیه دادم و این‌که چقدر با چیزی که می‌خواستم فاصله دارم.

هیچ چیز اندازه‌ی بلاهت مردم ذهنم رو به هم نمی‌ریزه. قدیم جور دیگه و الآن جور دیگه...

خوشی‌های کوچولو: خاطرات

دلم می‌خواد برم تووی برف بخوابم. شب باشه و ستاره‌ها هم پیدا باشن و بخوابم رووی برف و بی‌خیال از سرما و سرماخوردگی‌هایی که ممکنه بیاد سراغم، به آسمون نگاه کنم و بسازم آینده رو تووی ذهنم؛ یکی دو ساعتی و بعدش حرف بزنم از خیالاتم و و داستان‌هامو بسازم؛ مثل سال‌های دبیرستانی که برای شهریار می‌گفتم.
اولین بار این کار رو اصفهان کردم. آخرین برف اصفهان بود و میدون امامی که فقط من و محمد تووش بودیم. آخرین بارش هم شیرپلای سال پیش بود. همین حدود دی ماه شاید.

خوشی‌های کوچولویی که قدیم داشتیم و دیگه کم‌تر داریم، شاید بهترین چیزهایی بودن که تجربه کردیم. خوشی‌هایی از جنس خرده‌پول‌هایی که تبدیل به کتاب می‌شد، بستنی مگنوم خریدن‌های بعد از بیست شدن معدل، شوق روندن اولین دوچرخه‌ و اولین تصادفش با دیوار، شوق خرید یه دسته کارت بازی و گریه‌ی بعدش که کل کارتا رو به پسرعموت ببازی، دسته رفتن‌های محرم و تکبیر گفتن‌های پای منبر، دیدن گریه کردن‌های داداش وقتی که مریض می‌شدی، تماشای ذوق کردن‌های پدر و مادر از درس‌خوون بودن بچه‌شون، لذت اولین احساسات «دو تایی بودن» با دوستت، لذت اولین کاری که می‌کنی و نتیجه‌ی استفاده‌شو برای مردم می‌بینی، حس خوب دست کسی رو گرفتن که دوستش داری و خوابیدن رووی برف‌ها و به آسمون خیره‌ شدن‌ها و نقشه‌ی آینده‌ها رو کشیدن و خیال‌هایی که می‌کنی و مثل کوهن با خودت می‌گی:

And you want to travel with her,
And you want to travel blind,
And you know you can trust her,
For she's touched your perfect body, with her mind...

و از بین رفتن همه‌ی خیالاتت و دلت تنگ می‌شه برای گذشته‌ها و برای خاطرات کوچولویی که داری و چقدر دوس داشتی که برگردی به گذشته و همون لذت‌های قبلی رو تجربه کنی.

و از بین رفتن‌ همه‌ی آرزوهای کوچولوی بچگونه‌ت و باز هم مثل کوهن می‌گی:

I did my best, it wasn't much
I couldn't feel, so I tried to touch,
I didn't come to fool you.

و آهنگ پالپ‌ فیکشن بلند می‌شه که

...Sure they would,
Baby I have done what I could,
now it's up to you, girl..

و اسکیپ می‌کنی آهنگو از متن پرشباهتش به لحظات اخیرت و همون‌طور که با آهنگ سینما پارادیزو شروع کردی، با همون آهنگ تموم می‌کنی نوشته رو؛ دقیقا مثل سالوادوره‌ای که اشک تووی چشماش گوله شده بود و خاطرات گذشته رو مرور می‌کرد.

خودخواهی

یکی از بچه‌ها چند وقت پیش راجع به خودخواهی نوشته بود؛ مثبت هم نوشته بود البته. [دستت درد نکنه؛ بابت همه چیز] من تجربه‌ی خودخواه بودن نداشتم. شاید مواقعی بوده که مغرور و خودخواه به نظر رسیده باشم ولی بیشتر لج‌بازی و رووی مخ بقیه رفتن بوده تا خودخواهی.

این قدر خودخواهی از طرف بقیه، حتی نزدیک‌ترین‌هام دیدم که حالم از خودخواه نبودن خودم به هم می‌خوره. تصمیم گرفتم یه مدت واقعا خودخواه باشم ببینم چطوریاس. یکی دو ماه خوبه. غیر از خودم هیچی برام مهم نباشه. می‌خوام که بی‌خیال بشم از همه‌ی اونایی که برام مهم بودن و براشون کارای مختلفی کردم -چه با انتظار و چه بی انتظار-
می‌خوام که فراموش کنم هرچیزی که به هرنحوی به روابطم با بقیه برمی‌گرده. می‌خوام که غیر از خانواده‌م و دو سه نفر از بچه‌های اصفهان همه رو فراموش کنم و برم سمت خودخواه خودخواه شدن.

بیش‌تر از یک هفته می‌شه که اعصاب ندارم. شاید همین نوشته هم از دل همین اعصاب نداشتنه می‌آد بیرون ولی همین یک هفته خیلی رووم فشار اورد. اونقدر که شاید کل زندگی نیورده بود. روحی. اگه به خاطر قولی که سر کار دادم نبود، تهرانو ول می‌کردم و می‌رفتم اصفان تا لااقل پیش مهدی و ممد باشم و از تنهایی دور.

ولی شاید هم این فشار روحی و حال خراب که به خودخواه خواهی منجر شده خوب باشه. حداقل بهم چیزای جالبی نشون داد و اینکه شاید نباید بقیه برام مهم باشن. شاید نباید اونی باشم که ناراحتیاشو می‌ریزه توو خودش و تموم سعی‌شو می‌کنه تا بقیه بخندن و خوش باشن. شاید نباید اونی باشم که روز خودکشی دوستش برای ناراحت نشدن فلانی هیچی نمی‌گه تا تولدش از چیزی که هست خراب‌تر نشه. شاید نباید اونی باشم که وقتی از شدت ناراحتی پکیده، برای خوشحالی دوستاش می‌آد مهمونی و سه چار ساعتی با داستاناش سرگرمش می‌کنه؛ دوستایی که یه بار هم موقع داغونیم نپرسیدن حالت چطوره. شاید نباید اونی باشم که کلی وقت می‌ذاره تا جلوی اشتباهات بقیه رو بگیره؛ اشتباهاتی که خودش هم خیلیاشو رفته. شاید نباید اونی باشم که پای یه چیزی وایمیسه که خودش هم می‌دونه طرفش پا به پاش نمی‌آد.

شاید باید خودخواه بود.

مدیر

مدیر خوب کمه و خب این یه موضوع بدیهیه. از یه طرف مدیریت موضوع پیچیده‌ایه و از طرف دیگه یه مدیر خوب باید خیلی ویژگی‌ها داشته باشه. یه مدیر خوب باید همه‌اینا باشه: معلم خوب، مذاکره کننده‌ی خوب، روان‌شناس خوب، ارتباط دهنده‌ی خوب، بیزنس‌ساز خوب و در کنار همه‌ی این موارد باید دانش خوبی درباره‌ی خود کار داشته باشه، حداقل‌های فنی رو داشته باشه، هوش ریاضی، آکادمیک، هیجانی و عاطفی بالایی داشته باشه، سریع موضوع رو بگیره و سریع بهترین راه حل ممکن رو ارائه بده. کنترل خودش رو داشته باشه، کامل به خودش و اوضاع مسلط باشه و هیچ‌وقت سررشته‌ی کارها رو از دست نده. مسلمه که کم‌تر همه‌ی این ویژگی‌ها در یه نفر جمع می‌شه و قحطی مدیر باشه.

سر یه جریان مسخره تووی مرکز آفرینی دانشگاه جلسه‌ای با ریاست ستاک داشتیم. خانم ناصری آدم نسبتا محترم و زحمت‌کشیه و در کل خوشم می‌آد ازش ولی به عنوان مدیر نمی‌پسندمش. وقتی وارد اتاق شدم صندلی‌ها رو به صورتی چیدن که من یه طرف اتاق -در جایگاه متهم- و بقیه در طرف دیگر اتاق -در جایگاه شاکی/قاضی- قرار بگیرن. شروع جلسه با زشت‌ترین دیالوگ ممکن شروع شد: ناصری گفت: «آقای فخاریان خوبه که از اعتماد به نفس کاذب‌تون کم کنید». من هم طبق معمول لب‌خند تحقیرآمیزه رو زدم و جلسه رو اون جوری که زودتر برنامه ریخته بودم شروع کردم.

جلسه می‌تونست خیلی دوستانه پیش بره ولی حجم توهین‌ها تووی جلسه به شدت بالا بود و کنترل جلسه کامل از دست ناصری خارج بود. هر دفعه یکی شروع می‌کرد به بد و بیراه گفتن و بقیه سعی می‌کردن آرومش کنن. اعضای کارآفرینی که خیلی هم از دست من عصبانی به نظر می‌رسیدن، رفتار خیلی پرخاشگرانه‌ای داشتن. چندین بار مسئله‌ی حراست رو پیش کشیدن و فکر می‌کردن که با ترسوندن می‌تونن نتیجه‌ای که می‌خوان رو بگیرن. حتی ناصری هم که نسبت به بقیه آروم بود از کوره در رفت و چندین بار داد زد. حتی یه لحظه که از نحوه‌ی صحبت و مهم‌تر از همه لب‌خند من خیلی عصبانی شد داد کشید که موقع توجیه که می‌رسه این‌قدر باهوش می‌شی و موقع رفتارت منو این‌قدر احمق فرض می‌کنی؟ ناصری با اطلاعات غلط هم وارد شده بود، هم راجع به وضعیت تحصیلی من اطلاعات نادرستی داشت، هم راجع به وضعیت تیم، هم راجع به استاد راهنمام و هم راجع به مدت زمان استفاده از موضوعی که بابتش از من شاکی بود.

تووی جلسه هرچند که تمرکز اصلیم روی جواب دادن به اون‌ها بود ولی دائم رفتار ناصری رو به عنوان یه مدیر مرور می‌کردم و با خودم می‌گفتم که چقدر وضع افتضاحه که هم‌چنین فردی باید مدیر واحدی باشه که داره به طور مستقیم آینده‌ی حداقل 50-100 نفر از بهترین‌های شریف رو شکل می‌ده. کسی که پایه‌ای‌ترین اصولی که یه رهبر/مدیر باید داشته باشه نداره و قصد داره کارآفرینان آینده‌ی مملکت که خودشون قراره مدیری برای خودشون باشن شکل بده!

جلسه ختم به خیر شد و در نهایت هم اون‌ها از نتیجه راضی شدن و هم من؛ ولی برام جالب بود که چطور 5-6 نفری که ادعای کارآفرینی و مدیریت دارن و مثلا در بهترین دانشگاه کشور چنین فعالیت‌هایی انجام می‌دن و همه‌ی شرایط هم به نفع اون‌هاست (هم از ما مدرک گرو دارن و هم تخلف از سمت من بوده) نمی‌تونن کنترل یه جلسه رو به دست بگیرن و منِ متهم هستم که نه با دانشم، فقط و فقط با همون «اعتماد به نفسِ به قول ناصری کاذبم» جلسه رو هدایت می‌کنم.

امروز داشتم هاروارد بیزنس ریویو رو می‌خوندم و یهو یاد این اتفاقات چند روز پیش افتادم. واقعا که بی‌نظیره این مجله. در کنار MCKinsey که همیشه دنبال می‌کنم، هاروارد بیزنس ریویو هم جاییه‌ که بی‌نهایت ارزش وقت گذاشتن داره؛ بی‌نهایت...

نبض من باش موج بی ساحل

ابری نباش بی‌بی آبی
بپوش امشب رخت آفتابی
گریه نکن بی‌بی بی دل
نبض من باش موج بی ساحل

مرا ببخش اگر ترا به باد سپردم
اگر ترا به اوج ترانه نبردم
مرا ببخش اگر رفیق و یار نبودم
مرا ببخش اگر که ماندگار نبودم

اولین دروغ ساده
اولین شک بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه‌های سر نداده

اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت

اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود...

من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

واقعا می‌شناسی!؟

به جرئت می‌تونم بگم فقط اونایی که نوشته‌های منو این‌جا می‌خونن منو نسبتا خوب می‌شناسن و حتی نزدیک‌ترین رفقام که از این‌جا خبر ندارن، خیلی ویژگی‌های منو نمی‌دونن، حتی با وجود ده سال با هم بودنمون.

یکم بیش‌تر که فکر می‌کنم می‌بینم که هرکدوم آدمایی که منو می‌شناسن به یه ویژگی خاصی می‌شناسن که خیلی‌هاش با هم در تناقضه. رفقای اصفهانم به شروور گفتن‌هام می‌شناسنم و بچه‌های گروه ت. به این‌که همیشه با منبع و مستدل و درست‌-حسابی حرف می‌زنم! بچه‌های دانشگاه به مغرور بودن می‌شناسن و دانش‌آموزای اصفان و اونایی که با من کار کردن به خاکی بودن. بچه‌های کار و شرکت به جدی بودن می‌شناسن و دوستای دانشگاه به زیادی شوخ بودن. بعضیا به بی‌حوصله بودن منو می‌شناسن و بعضیا به خیلی خیلی حوصله داشتن! اونایی که بالاتر از من بودن به خجالتی بودن منو می‌شناسن و پایینی‌ترها به پُر روو بودن و همین‌جور تناقض‌ها....

برام همیشه سؤال بوده که آیا همه همین‌جورن و اون چیزی که ازشون می‌بینیم جای دیگه فرق داره؟ توو کتاب‌های روان‌شناسی و مشابه چیزی پیدا نکردم و به نظر می‌رسه که معمولا این‌طوری نیست. به هر حال چند وقتی می‌شه که وقتی یه نفر رو مرور می‌کنم خیلی سعی می‌کنم ببینم که فراتر از چیزهایی که من راجع بهش می‌دونم چه ویژگی‌هایی داره و چه رفتاری از خودش نشون می‌ده و بقیه اونا به چه ویژگی‌هایی می‌شناسن.

یه مراسم ماه شب چاردهی بود که البته خیلی وقته نرفتم. این‌طوری بود که ملت قرار می‌ذاشتن شب چارده هر ماه رو می‌رفتن یه کوهی نزدیک. معمولا هم خیلی از افراد همو نمی‌شناسن و تازه قراره اونجا آشنا بشن. بعدش ملت دور هم می‌شینن و هرکس مهلت داره یکی دو دقیقه خودشو معرفی کنه و بقیه گوش کنن و باهاش آشنا بشن؛ این‌طوری این فرد این فرصت رو پیدا می‌کنه که خودش، خودشو اون‌طوری که دوس داره معرفی کنه. یادمه اولین باری که رفته بودم، وقتی خودم رو معرفی کردم هم‌اتاقیم کلی تعجب کرده بود و منو به اون شکلی که خودم تعریف کردم نمی‌شناخت. از اون زمان خیلی سعی می‌کنم که بذارم هرکی هر جور دوس داره خودشو معرفی کنه و هرچند که اعتراف می‌کنم که من شخصا قضاوتم رو تووی چند ثانیه‌ی اول انجام می‌دم ولی سعی می‌کنم باز هم اون چیزی که فرد از خودش می‌گه رو باور کنم؛ حداقلش اینه که اطلاعات خوبی از خودش در اختیار ما قرار می‌ده.

ناهنجاری-امتحان

یادمه که از بچگی علاقه‌ی زیادی به پوشیدن لباس‌های دخترونه داشتم! روسری‌های مامانم رو سرم می‌کردم یا می‌رفتم مانتوهاش رو می‌پوشیدم و باهاشون بازی می‌کردم. پوشیدن لباس‌های دخترونه/زنونه به خاطر این بود که فکر می‌کردم خیلی قشنگ‌تر از لباس‌های مردونه هستن. تنوع‌شون هم بیش‌تر بود البته ولی شاید مهم‌ترین دلیلش این بود که بقیه برای تیکه انداختن بم «دختر دختر» می‌گفتن و من هرچند که قیافه‌ی ناراحت می‌گرفتم، تووی دلم به طرز رفتارشون می‌خندیدم.

از بچگی علاقه‌ی زیادی به امتحان چیزایی داشتم که اعمال منتهی به اون‌ها در جامعه ناهنجاری به حساب می‌آد. یکم بزرگ‌تر که شدم فکر می‌کردم که همه‌ی این هنجارهای اجتماعی یا قانون‌های نانوشته که در تک‌تک مسائل زندگی هم وجود داره همگی الکیه و کار درست اینه که هر کار که به آدم حال می‌ده انجام بشه. بعدا که بزرگ‌تر شدم فهمیدم که هنجارهای اجتماعی خیلی دقیق و محکم بر اساس رفتارهای آدمی ایجاد می‌شه و معمولا هم بسیار درست و به‌جان و شکستن اون‌ها به درستی، گناه!

یکی از هنجارهایی که همیشه تووی ذهنم مونده، هنجارهای مربوط به همین رفتار مردانه/زنانه است. همین الآن حوصله‌م سر رفته بود و اطراف رو نگاه کردم و دوتا لاک مامانم رو دیدم و شروع کردم به لاک زدن انگشتای دستم! یاد کل‌کلی که با نگار دو سال پیش سر همین موضوع داشتم افتادم و این‌که گفت اوبی شدی و من هرچند که قیافه‌ی ناراحت گرفته بودم، تووی دلم به دیالوگش خندیدم؛ درست شبیه بچگی‌هام.

این خرده نوشته رو که شروع کردم، خواستم درباره‌ی شکل‌گیری هنجارها -و به تعبیری کلیشه‌ها- بنویسم ولی دیدم بی‌خیال شم بهتره؛ خواستم حذفش کنم ولی گفتم بذارم بمونه، برای همین تغییرش دادم به یه حالت خاطره‌گونه و این‌‌که به جای علمی حرف زدن -که شاید در این حوزه کار من هم نباشه- از جانب خودم حرف بزنم. برای همین هم ادبیات نوشته از 25 ساله به 10-15 ساله افت کرد!
به شخصه، امتحان رفتارهایی که به هر صورتی در جامعه ناهنجاری حساب می‌شه برام هیجان‌انگیزه. مهم‌ترینش به خاطر واکنش‌هایی که مردم نشون می‌دن و بعد ازشون می‌خوای که توضیح بدن که چرا اون کار ناپسنده و بعدش استدلال‌هایی که ارائه می‌دن. امتحان کردن اون ناهنجاری‌ها خیلی جالبه؛ مثل امتحان کردن هر نوع تابوی دیگه و این هم دلیل دوم انجامشه. دلیل سومی هم که انجام می‌دم ریسک انجام خود اون عمله (بعضیا بهش می‌گن دیوانگی)! لاک زدن یه پسر وقتی که کسی نمی‌بینه که کار خاصی نیس ولی وقتی قراره باهاش تووی شهرداری ارائه بدی جالبه (به شرطی که fail نکنی) :دی

خلاصه فکر می‌کنم که هنجارهای اجتماعی به درستی در جامعه شکل می‌گیرن ولی بر خلاف توده‌ی ملت، فکر می‌کنم که امتحان کردن خلاف اون‌ها مشکلی نداره و معمولا هم از یه آدم بااعتماد به نفسی مستقل برمی‌آد و اگه با تفکر باشه، تمایز موثر مفیدی برای اون شخص قائل می‌شم. (تعریف از خود!؟)

کمدی سیاه

پیرزن شصت هفتاد ساله‌ای که گوشه‌ی خیابون کز کرده و جلوش یه گاز پیکنیک کوچولو گذاشته و داره تریاک می‌کشه و با دست چپش آیفون رو باز کرده و داره زودفود غذا سفارش می‌ده...

فقط برای ثبت 7 - لابه‌لای چت‌ها

پست پیاتزای ارسال نشده:

«‫سلام دوستان خوبین؟
شرمنده که چنین چیزی رو توی این گروه مطرح میکنم ولی جای دیگه پیدا نکردم. این پست فردا پاک خواهد شد.
کسی از بچه ها رنگ مو داره (یا خودش یا حالا توی خونه!؟) من برای یه کاری احتیاج به رنگ مو دارم ولی نتونستم گیر بیارم و مقداری هم که میخوام زیاد نیس! اگه کسی از دوستان بتونه برام بیاره، خیلی ممنون میشم!
رنگش هم مهم نیس، هرچی میخواد باشه. ترجیحم سفیده ولی اگه نباشه، هر رنگی که مشکی نباشه خوبه.
ممنون‬»

ش: «‫سر راه راه بهشت زهرام برین‬».
من: «‫دستت درد نکنه‬».
ش: «‫گلم از اون جا بگیرین براش!‬ :)))))))».
من: «‫اصن حواسم به اینجاها نبود‬ عالییییییییی. ‫گل هم که هست گفتی».
ش: «‫از این گلاست که روی قبرا می ذارن»
من: «‫طوری نیس‬ .‫با یه شعر سرش رو هم میارم‬ ‫مثلا میگم‬ ‫من گل تر و تازه ای بودم‬ ‫که عشق تو مرا داغونم کرد‬ ‫بعدش گله رو میدم بش»

ش: «‫ای خدا ببین سر چی بحث می کنیم!‬»
من: «‫قبلا گفتم، بازم بگم. تو شوخی میگری حرفای منو ولی تهش میبینی جدی شد :)‬»

ش: «‫کجا هس این مراسما؟‬
‫بیت رهبری؟»
من: «‫مال بنیاد نخبگانه‬ ‫ولی بد شد‬
‫خیلی منتظرش بودم جدن‬. ‫اینقدر هم متنی که نوشته بودم خوب بود‬. ‫درخواست بدم سال آینده ببینم چی میشه‬»
ش: «‫خیلی با حال می شه سال دیگ اجازه ندن»
من: «‫اجازه نمیدن‬. ‫هرکس فقط حق داره یه بار درخواست بده‬
‫میبینی من چه آدم فداکاریم، خودش که نمیفهمه اینا رو :)))‬»

من: «عقد دخترخالم بود، گفتم؟»
ش: «‫نه!‬ ‫چ جالب.‬ ‫چه طور بود؟‬»
من: «مزخرف»

من: «مگه شماها شعرم بلدین بخونین!؟»
ش: «فروغ می‌خونم بعضی وقتا...»
من: «بت نمی‌آد شعرای کافرا رو بخونی!»

من: «دو تا اسم که بیشتر توو ذهنت نیس. بگو»
ش: «[نگار]؟»
من: «گفتم که دخترا هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنن»
[سکوت... کاش پرسیده بودم نفر دوم تووی ذهنت کی بود...]

فقط برای ثبت 6

[PHANTOM]:
In all your fantasies, you always knew
that man and mystery

[CHRISTINE]:
Were both in you

[BOTH]:
And in this labyrinth
where night is blind
the Phantom of the Opera is there/here,
inside my/your mind

چقدر راحت اتفاقات خوب و بد پشت سر هم می‌افته. هفته‌ای که گذشت خیلی جالب بود. با شاید یکی از بهترین اتفاقات چند ماه اخیر شروع شد و با بدترین اتفاق چند ماه اخیر تموم. با یه شب‌بیداری خیلی لذت‌بخش شروع شد و با بدترین شب‌بیداری عمرم تموم (جالبه که هر دو تنها شب‌بیداری‌های غیرکاری چند ماه اخیر بودن). با یه جریان احساسی از نوع آتش زیر خاکستر شروع شد و با جریان احساسی دیگه‌ای از نوع دودِ رفته توو چشم، تموم.

و دست آخر بازگشت به آهنگ پایانی سینما پارادیزو...

آشتی کردم با خودم

در شب بی‌کسی و بی‌حرفی برای دل خودم می‌خونم:
خواب بودم، بیدار شدم... آشتی کردم با خودم!

شب چنان تیره که شب پیدا نیست
شب هم پیدا نیست
شب هم پیدا نیست
عشق اما پیداست
حرف، حرف فرداست
کار بچه‌هاست...(*)

امکان نداره کسی درگیر ایجاد کار جدید با دغدغه‌ی مالی بشه و لحظه‌لحظه‌هایی نباشه که ناامید شده باشه و به خودش بگه که برو فلان کارو راحت انجام بده و پولو بگیر بره...

آدم کلافه می‌شه؛ اعصابش خورد می‌شه؛ داغون. می‌خواد همه چیزو ول کنه بره. وقتی با بقیه حرف می‌زنه دیوونه می‌شه. وقتی می‌ره و به در بسته می‌خوره نابود می‌شه. خیلی انرژی می‌خواد که طرف بمونه و ادامه بده. یکی از بهترین بچه‌هامون رو قشنگ یادمه که یه شب اومد اتاق و گفت که از کار قبلی اومده بیرون و می‌خواد لین‌استارت‌آپی کار خودشو ببره جلو. یک ماه بعد تووی حیاط نشسته بودیم که گفت خسته شده و فایده نداره و می‌خواد بره کافه‌بازار کار کنه؛ بعدم اپلای کنه و بره... ناامید از ایران شده بود... ناامید ... گفت قهرم با خودم...قهر

آشتی کنیم با خودمون. آشتی کنیم... صبح که بلند می‌شیم فحش ندیم به دنیا :)) فحش ندیم به خودمون. آشتی کنیم با خودمون :دی حتی اگه شب همه‌جا رو گرفته و دنیا/ایران جهنمه، سخت نگیریم. بیدار شیم. آشتی کنیم! خیلی لفظ قشنگی گفته به نظرم:

خواب بودم، بیدار شدم... آشتی کردم با خودم!

(*) از شهیار قنبری

یک تجربه‌ی پزشکی و چند نکته

ساعت سه‌ی ظهر بود که بابا رفت درمانگاه عسکریه‌ی اصفهان تا دندونش رو بکشه. گفت که تا یک ساعت دیگه برمی‌گرده ولی وقتی برگشت از نیمه شب گذشته بود. ما نگرون نشسته بودیم و نمی‌دونستیم چه بلایی سر بابا اومده و با اومدنش خیلی خوش‌حال شدیم. البته بابا خیلی سریع تا از در وارد خونه شد بی‌هوش افتاد!

یک روز گذشت تا بابا بیدار بشه. وقتی بیدار شد بهش گفتیم که در نبودش به کلانتری و بیمارستان و هر جایی که فکرشو می‌کردیم زنگ زدیم تا ببینیم کجا هستش ولی هیچ جایی پیداش نکردیم. بابا هم داستانشو با زور زدن برامون تعریف کرد:

«درمانگاه ظهر خلوت بود. منو فرستادن تووی یکی از اتاقا و گفتن دکتر الآن می‌آد. نشستم منتظر دکتر و چند دقیقه بعد اومد. بهش گفتم که کدوم دندونم رو می‌خوام بکشم. جناب دکتر دندان‌پزشک محترم هم انبر رو برداشت و آخ! به جای انداختن گِل دندون، انداخت گِل لثه و لثه رو جر داد! خلاصه ما هم بی‌هوش شدیم!»

«وقتی به هوش اومدم شب شده بود و در اتاق از بیرون قفل شده بود. سفت در زدم و همون دکتر دوباره اومد تووی اتاق و معذرت‌خواهی کرد. بعدش پرسید که می‌خوای دندون‌ت رو بکشم الآن؟ من هم گفتم آره. یه بی‌حسی کوچیکی زد و دوباره انبر رو برداشت و انداخت گِل دندون (این بار واقعا خود دندون) و دندون رو کشید. من دوباره بی‌هوش شدم!»

«زیاد بی‌هوش نبودم. چند دقیقه‌ای به هوش اومدم و دست زدم به دندونم و دیدم که دندون خرابم هنوز هست ولی دندون کنارش (که نسبتا سالم بوده) نیست! به دکتر گفتم. دکتر گفت که اشتباه می‌کنی و اون یکی دندون‌ت هم خراب بوده و بیا الآن این یکی هم می‌کشم و خلاصه این یکی دندون هم کشید! حالا از نیمه‌شب گذشته بود».

دهان بابای من تا یک ماه و نیم چرک کرده بود. دوتا از دندوناش کشیده شده بود و لثه‌ی بالایی‌ش کامل جر خورده بود. بابام هیچ‌وقت دنبال شکایت نرفت. گفت که تووی این مملکت شکایت به جایی نمی‌رسه و فایده‌ای نداره. گذشت و گذشت...

حالا که بحث قصور پزشکی داغه، می‌خوام دو نکته رو بگم:

1. اون زمان که این اتفاق افتاد من 14-15 ساله‌م بود و چیز زیادی از قانون نمی‌دونستم. اگه این اتفاق امروز می‌افتاد از طریق پی‌گیری قانونی پوست اون دندون‌پزشک ناشی رو می‌کندم. الآن هم فکر می‌کنم که مردم ما به شدت به خاطر ناآگاهی‌شون مورد سوء استفاده قرار می‌گیرن. اگه هرکس از قانون به خوبی اطلاع داشته باشه، سرش کلاه نمی‌ره و می‌تونه از حقش دفاع کنه. نمی‌خوام بگم سیستم قضایی مملکت عالیه و ازین حرفا (!) ولی این‌طوری هم نیست که شکایت‌ها به جایی نرسه. اگه آگاهی داشته باشیم، قانون خیلی جاها خوب پشتیبان‌مونه.

2. پزشک‌ها صنف خوبی دارن و خیلی خوب پشت هم هستن. به عنوان یه کامپیوتری، هرچند که نظام صنفی رایانه‌ای کشور رو بد نمی‌دونم ولی واقعا کامپیوتری‌ها به خوبی پزشک‌ها پشت هم نیستن. به نظرم اگه کامپیوتری‌ها و در مفهوم عام‌تر جامعه‌ی مهندسی پشت هم بودن، وضعیت مهندس‌های کشور خیلی بهتر از این بود و البته خیلی بهتر هم می‌تونستن خدمت کنن یا به تولید برسن.

قضاوت از بیرون

چند وقت پیش مزخرفاتی راجع به مهران مدیری نوشته بودم. جدیدا «برره» رو دو بار کامل دیدم و باید اعتراف کنم که مدیری خیلی خیلی بهتر از چیزاییه که راجع بهش نوشته بودم. قبل‌تر مدیری رو خیلی مسخره می‌کردم و کل کار رو مدیون قاسم‌خانی می‌دونستم.

ویدئوی اجرای بزرگ‌ترین خواننده‌های هند به افتخار آمیتاب باچان و شاهرخ‌خان رو می‌دیدم و احترامی که رنویر سینگ به بزرگان هند گذاشت و یاد جمله‌ای افتادم که یکی از بچه‌های هند رفته نوشته بود:

«جالبه که بعضیاشون آمیتا پاچان هم در حد خداهاشون میپرستن. یعنی کلا فکر میکنن اونی که خفنه یه جلوه از خداهاشونه مثه ما نیستن برن بزنن تو سر اونی که خفنه. کلا دیدشون به زندگی جالب توجه ئه و جای فکر داره واقعا»

فکر می‌کنم که خیلیا تووی کشور دارن زحمت می‌کشن (یا زمانی کشیدن) و ماها زحمات‌شون رو نمی‌بینیم یا خیلی راحت ازشون رد می‌شیم. البته خیلی راحت فحش می‌دیم و بعدا وقتی به هیچ جایی نرسیدیم برای سرپوش گذاشتن رووی بی‌عرضگی‌ها/تلاش نکردن‌های خودمون، از این حرف می‌زنیم، که مملکت فقط پارتی‌بازیه. از این‌که باید دزد باشی تا به یه جایی برسی و از این جور حرفا... (*)

شاید بیش‌تر از سه چهار ماه می‌شه که برای تشکیل گروه‌مون با تعداد زیادی از بزرگ‌ترها و کوچک‌ترهای خودم صحبت کردم؛ شاید نزدیک به بیست سی نفر و باید اعتراف کنم که تا این‌جاش دو سه بار شکست خوردم. یکی از بدترین‌هاش همین دو ماه پیش بود که یه طرح خیلی خوب و خداپسندانه(!) به خاطر بی‌لیاقتی من از بین رفت. حالا با خودم فکر می‌کنم که چه ادعاهای چرندی می‌کردم، وقتی که می‌گفتم اگه من رئیس فلان‌جا بودم، اون‌جا رو اون‌طوری بهشت‌ش می‌کردم و ...!

تا وقتی وارد چیزی نشیم، هیچ‌وقت نمی‌تونیم قضاوت درستی داشته باشیم. تووی این چند وقت اخیر موضوعات مختلفی رو واردش شدم و تازه فهمیدم که هر کاری بیزنس/فرآیندها/روش «خیلی خیلی خیلی خاص» خودش رو داره و «به هیچ عنوان» با بیزنس‌ها/فرآیندها/روش‌های دیگه هم‌عرض نمی‌تونه باشه و همین باعث می‌شه که ادعاها و نقدهای خارج از موضوع فقط به درد حرف زدن تووی محفل‌های عوامانه/روشن‌فکری یا خر کردن این و اون بخوره.

من یه زمانی نقد (!) فیلم می‌کردم ولی الآن اعتراف می‌کنم که نقادی یه فیلم (حداقل غیر از فیلم‌نامه) باید کار کسی باشه که خودش فیلم ساخته باشه. نقادی شعر و ترانه باید کار کسی باشه که خودش شعر و ترانه نوشته باشه. نقد سیستم آموزشی کشور باید کار کسی باشه که خودش تووی سیستم مشغول بوده باشه. نقادی سیستم سازمانی باید کار کسی باشه که خودش درگیر پیچیدگی‌های اون سیستم شده باشه. نقد ورزش، سیاست، اقتصاد، جامعه و هرچیزی که فکرش رو بکنیم، باید کار آدم درگیر موضوع باشه.

برگردم به پاراگراف اول‌م. نقد خیلی راحته ولی کار خیلی سخته. نقد درست رو کسی می‌تونه انجام بده که خودش اون کار رو کرده باشه. به عنوان آدمی که زیاد نقد کردم، همین‌جا اعتراف می‌کنم که تووی موضوعاتی که درگیرش نبودم نباید حرف می‌زدم و ازین به بعد هم سعی می‌کنم نقد ابلهانه و عوامانه انجام ندم. نه سیاست کار منه (حداقل در زمینه‌های غیر ICT) و نه اقتصاد و نه فیلم (غیر محتوایی). نقد اداری و سازمانی، حداقل برای سازمان‌هایی با ابعاد بزرگ‌تر از از بیست نفر هم کار من نیست. نقد سیستماتیک جاهایی هم که درگیرش نبودم کار من نیست. اگه تووی موارد بالا از من نقدی شنیدین، به قول جویی تووی فرندز «mooooo point» حساب‌ش کنین! سفت هم بزنین توو ذوق‌م که دیگه چرت و پرت نگم...

و در نهایت... قدر اون‌هایی رو که دارن تووی کشور به هر نحوی کار مؤثر/مفیدی انجام می‌دن بدونیم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) مسلمه که داشتن پارتی و دزد بودن نقش کاتالیزور رو داره البته!

ما، این جمعیت فکاهی (7)

[امام علی لرستان]: از لُر با خداتر نداریم [کمی مکث] عرق می‌خوری؟

ما، این جمعیت فکاهی (6)

[من]: قرآن برام می‌خونی؟
[دختر کوچولو]: بسم الله الرحمن‌ الرحیم. والعصر. ان الانسان کمی دزد...

مستندسازی چند سفر - می‌خوام ساعت وایسه!

لرستان فوق‌العاده‌اس. از شمال کشور هم به نظرم خیلی قشنگ‌تره. جاده‌های پر از گندم و رنگارنگ بی‌نظیری داره که هیچ‌جای دیگه‌ی ایران ندیدم. خود جاده‌های فرعی هم تک‌لاینه هست و حس رالی به آدم می‌ده. آب‌شار‌های لرستان بی‌نظیره. آب‌شار بیشه و رودخانه‌ی سزار فوق‌العاده‌س و اگه زور بزنیم و برسیم به نقاط بالاتر آبشار (که واقعاً سخته و فشار آب بالاس) به استرس بی‌نظیر و یه ارگاسم طبیعتی فوق‌العاده می‌رسیم‌. از سمت خرم‌آباد به سمت کاکارضا و کهمان هم رودخونه‌های خوب و جالب و خوش آب‌وهوایی داره و خیلی هم به خرم‌آباد نزدیکه.

خود بام خرم‌آباد هم جای خیلی قشنگه (از صفه‌ی اصفهان و بام تهران خیلی بهتره) و خود شهر هم خیلی جالبه. مردمان خیلی خون‌گرم و جالبی هم داره. چیزی که توجه‌م رو خیلی جلب کرد، این بود که همه‌ی پسرا به نحوی بدن‌سازی کار کردن و همه ماشالله حسابی هیکلی. همه هم از وضع بی‌کاری می‌نالیدن و می‌گفتن که اوضاع کار خیلی بده. شهر بزرگ‌تر از چیزی بود که فکرش رو می‌کردم و البته خیلی قشنگ‌تر. رانندگی مردم هم عالی بود و مهم‌تر از همه، مردم خیلی باحال بودن (لااقل اونایی که به تور ما خوردن). به یکی گفتیم می‌خوایم بریم دریاچه کیو و ما رو برداشت برد دم دریاچه یه راست! تووی زاغه یکی بود و هر چند دقیقه یه سر می‌اومد و می‌گفت آقا چیزی لازم نداری؟ شب در خدمت باشیم! بفرما آب بزن. قلیون بزن!
اسم طرف رو گذاشتیم امام علی!

جنگل‌های سوادکوه از بهترین جنگل‌های کشور هستن ولی باز هم به پای جنگل‌های بی‌نظیر گیلان نمی‌رسن. داخل جنگل‌ها تیکه تیکه روستا وجود داره ولی زیاد مردم‌شون رو ندیدم و به نظر هم می‌رسید که چندان میلی به ارتباط با غریبه‌ها ندارن. تووی جنگل‌های سوادکوه مثل خیلی از جنگل-روستاهای دیگه جوونورهای زیادی وجود داره، مث مار و سوسمار و سگ و گاو و گوسفند و پر از حشرات جالب. به چشمه و رودخونه‌های کوچیک هم رسیدیم. هوا هم خوب بود. با این وجود به نظرم شب و ترس و تنهایی بهترین ویژگی بودن تووی جنگل‌های سوادکوه می‌تونه باشه.

از اصفهان به سمت فریدون‌شهر و الیگودرز دو تا آب‌شار کم‌نظیر وجود داره. پونه‌زار برخلاف آب‌شارهای دیگه‌ی ایران که از پایین به اون می‌رسیم و باید بالاش بریم، با ماشین به بالاش می‌رسیم و باید خودمون ازش پایین بریم! از بالا کلی چشمه‌های قشنگ داره و پر از پونه که خیلی جالبش کرده و پر از خزه‌هایی که پاها رو رووش فشار که می‌دیم ازش آب می‌آد بیرون! رودخونه‌ی خیلی خیلی خوبی داره که شنا نمی‌شه تووش کرد ولی جون می‌ده برای خوابیدن تووش! جاده‌ای هم که ورودی اونه بی‌نظیره و هوای خیلی خیلی خوبی داره و البته شباش، حتی تابستونش هم سرده.

آب‌سفید بهترین آب‌شاریه که تا حالا رفتم. از سمت الیگودرز یه مسافت نسبتا طولانی از یه جاده‌ی فرعی تک‌لاینه باید رفت تا در نهایت به آب‌سفید رسید. از کنار رودخونه یه مقدار خیلی خوبی باید راه بریم تا برسیم به آب‌شارش. آب رودخونه هم البته زیاده و می‌شه تووش شنا کرد. آب‌شار فوق‌العاده‌س. هم ارتفاع خوبی داره و هم تاجش خیلی قشنگه ولی چیزی که این آب‌شار رو نسبت به بقیه احتمالاً منحصر به فرد می‌کنه منطقه‌ی بعد از آب‌شاره. از آب‌شار که رودخونه رو بگیریم و جلو بریم، به یه جای دره مانند می‌رسیم که آب از بالا آهسته آهسته می‌ریزه رووی سر و پایین هم جوون می‌ده برای شنا و آب‌بازی و شیرجه. آبش البته خیلی سرده ولی حتی به سرماخوردن‌های بعدش به شدت می‌ارزه.

گهر هم جای کم‌نظیریه. بین یه سری کوه، بعد از یه پیاده‌روی درست حسابی چند ساعته و حالا که کوه رو بالا رفتی، می‌رسی به یه دریاچه! دریاچه وسط کوه! فوق‌العاده نیس؟! منظره‌ی شگفت‌انگیزی داره...

از سمیرم به سمت یاسوج چند جای خیلی قشنگ هست. یکی بی‌بی‌ ‌‌سیدانه. رودخونه‌ی طولانی قشنگی که باید خلاف جهت تووش حرکت کنی. بعضی جاها عمقش به یکی دو متری هم می‌رسه ولی بیش‌تر جاها همون تا وسط کمره. اگه تا حالا خلاف جهت تووی رودخونه نرفته باشی، مسیر دو ساعته‌ی رودخونه‌ی بی‌بی سیدان اون‌‌قدر حال می‌ده که بقیه‌ی جاهایی که قبلاٌ رفتی اون لحظه بی‌ارزش می‌شه! اگه هم آبش زیاد باشه، چپ و راست می‌خوری تووی سنگ‌ها و آیییییی حال می‌ده!

آب ملخ جای بعدیه. یه جاده‌ی خاکی که ترجیحاً با یه ماشین خوب باید تووش رفت. جاده که تموم بشه، می‌رسی به یه یه رودخونه که اگه مستقیم بگیری و بری، تهش می‌رسی به یکی از زیباترین آب‌شارهای ایران. حیف که زیرش نمی‌شه رفت و فقط بالای آب‌شار جا داره که تووی آبی که تازه از زیر کوه داره می‌آد بیرون بخوابی. تووی رودخونه‌ش حتماً باید رفت و زیر سایه‌اش نشست. بی‌نظیره...

بعد از اون‌جا باید رفت سمت دشت شقایق و بعدش هم لاله‌زار. یکم فرعی داره. من موقع خوبی نرفتم و آخراش رفتم و گلا اونی که باید باشن نبودن، با این وجود خیلی قشنگه و لذت فوق‌العاده‌ای داره. از مسیر برگشت به اصفهان از سمت بروجن هم می‌شه رفت سمت چغاخور. چغاخور با اونی که تووی اینترنت ازش می‌گن خیلی فاصله داره. نابود شده. آب نداره تقریبا و حیات وحشش هم نابود شده و جنگلاش هم از بین رفتن. ماهی‌گیری هم نمی‌شه کرد و به طرز وحشتناکی نابوده ولی برای خواب شب و چادر زدن می‌تونه جای خوبی باشه. جلوتر هم نزدیکای اصفهان باغ بهادران هست که البته بیش‌تر به درد بیرون رفتن با فک فامیل می‌خوره ولی انتهای یه سفر هم می‌تونه خوب باشه.

گیلان جاهای مختلفش رو گشتم. سمت املش و برو بالای کوه تا آب‌شار، رودخونه‌ی قشنگی داره با هوای بی‌نظیر. جنگل‌هاش هم خیلی خیلی پرپشته و بدون GPS راه رو خیلی سخت می‌شه پیدا کرد. ما که تووش گم شدیم! هوا هم بر خلاف شهرها، تووی این جنگل‌ها بی‌نظیره و بارون هم فضا رو خیلی خیلی خوب می‌کنه. سمت طالش هم جالبه و برخلاف سایر جاهای شمال ایران، خون‌گرم بودن. من خیلی دوسِشون داشتم. اسالم به خلخال هم که بی‌نظیره. گردنه حیران و جاده‌ی اردبیل و خود شهر و دریاچه‌ی دوست‌داشتنی‌اش هم که گفتن نداره...

جاهای دوست‌داشتنی با مردم خون‌گرم و مهربون دوست‌داشتنی...
به سمت غاریخی از جاهای مختلفی می‌شه گذشت. اول از پل زمان‌خان باید گذشت که اون‌جا رودخونه خیلی قشنگه. برای چادر زدن هم محیط خیلی خوبی داره و اگه قایق بادی برده باشی با خودت که دیگه فوق‌العاده می‌شه. بعدش بری سمت فارسان و بعدش دیمه. دیمه بهترین مکان توریستی‌ای بوده که تا حالا رفتم. نه تنها از نظر زیبایی‌اش، بل‌که از نظر رفتار مردم. در چنین منطقه‌های توریستی معمولاً قانون اینه که باید مسافرا رو تا جایی که می‌شه تیغ زد ولی دیمه این‌طوری نبود. به شدت براشون رضایت مسافر مهم بود و خیلی بمون حال دادن. اتفاقاً وقتی پنیر خریدم انتظار داشتم که بهم یکی دو تومن بالاتر از قیمت رووی قوطی بگن که نگفتن و بعدش هم وقتی به فروشنده گفتم بقیه پول برای خودت، یه نگاه کرد و یه لب‌خند زد و گفت نمی‌شه! بعدم خرده‌ی پول رو پس داد. چنین رفتاری از سوی اهالی یه منطقه‌ی توریستی خیلی خیلی عجیب بود برام.

دیمه به هر حال بی‌نظیره. اون‌جا کلی آلاچیق رایگان داره و آب بی‌نظیر چشمه‌ی بی نظیرش اون‌قدر صافه که ته رود رو همیشه می‌بینی و به قول بچه‌ها ایتالیاییه برا خودش. ما شب رسیدیم دیمه و فردا روز راه افتادیم ولی اگه زمان بیش‌تری داشتیم، دوست داشتم که حداقل یه شبانه‌روز کامل کنار چشمه باشم. عالیهههههه...

بعد از چشمه نوبت به کوهرنگ و مسیر آب زاینده‌رود و تونل معروفش می‌رسه و جلوتر از اون آب‌شار شیخ‌علی‌خان رو می‌شه دید و بعد از عبور از 10 کیلومتر جاده خاکی می‌شه به غار یخی معروف رسید. در حال حاضر آب رودخونه این‌قدر زیاده که نمی‌شه هیچ‌جوره تووی غار رفت و فقط از لبه می‌شه اونو دید ولی می‌شه رفت رووی سقف برفی غار و بازی کرد! یخ بازی و اسکی مثلاً! گوسفند زنده هم همون‌جا هس؛ عشایر می‌کُشن و می‌دن بخورین!

بعد از اینا هم می‌شه رفت جاده‌ی بی‌نظیر و پیچ‌درپیچ روستاهای به سمت چادگان که 50 کیلومتر جاده کنار زاینده‌روده و تقریبا هم هیچ ماشینی تووی مسیر نمی‌بینین و همه‌ش از کنار رودخونه رد می‌شین و هرجا که خواستین، وایمیسین و چایی می‌ذارین و کنار رودخونه می‌خورین یا هرجایی که عشق‌تون کشید، می‌رین برای شنا...

درگیری - پراکنده

چند وقته که ذهنم خیلی درگیره. کلاً زیاد فکر می‌کردم همیشه ولی جدیداً ذهنم خیلی مشغول شده. فکر می‌کنم الآن یا حداکثر چند وقت دیگه باید ببینم که چه کار می‌خوام بکنم و برم جلو ولی اون‌قدر ذهنم درگیره که نمی‌دونم دقیق چه کار کنم. دوس داشتم که راجع بهش حرف می‌زدم با کسی ولی نیست اونی که باید باشه...(*)

شخصی بود به نام آنیل سدگوپال که دکتری از دانشگاه فناوری کالیفرنیا (کلتک) گرفته بود و به عنوان یک بیولوژیست مولکولی به هند بازگشت و در مؤسسه‌ی پیشرفته‌ی TIFR مشغول به کار شد. در 31 سالگی نمی‌توانست کارهایش را انجام دهد؛ بنابراین رفت و یک برنامه‌ی علوم برای روستاها طراحی کرد. خیلی از مردم با این کار تحت تأثیر قرار گرفتند. شعار دهه‌ی 70 این بود: «به نزد مردم بروید، با آن‌ها زندگی کنید و عاشق آن‌ها باشید». [منبع: ویدئوی تدتاک آرویند گوپتا]

آرمانیه ولی اون‌ چیزیه که همیشه دوسش داشتم. همیشه همینو می‌خواستم. همیشه اوج خوش‌حالیم دست یکی رو گرفتن بود؛ بزرگ‌ها رو که نمی‌تونستم، بچه‌ها ولی می‌شد. از بچگی این حس «ژان‌والژان شدن برای کوزت» رو داشتم، احتمالاً به خاطر پیشینه‌ی خودم. همیشه هم آرزوم این بود که با بچه‌ها کار کنم؛ مخصوصاً بچه‌هایی هم‌جنس خودم. خیلی وقتا با خودم می‌گفتم که تهش می‌رم سمت آموزش و تووی دبستان‌ تا دبیرستان مشغول می‌شم. حالا نه به عنوان معلم، به عنوان یکی که برنامه‌ریز آموزشی باشه و برنامه‌های آموزشی کلان تدوین کنه. بعداً که بیش‌تر درگیر شدم، فهمیدم که چقدر این کار سخته و مخصوصاً با وضعیت الآن چقدر سخته.

به بچه‌های 93ای دانشگاه فکر می‌کنم و می‌بینم که همه‌شون از نظر مالی متوسط رو به بالا هستن. به بچه‌های 94ای دانشگاه فکر می‌کنم و می‌بینم که همه‌شون اون بالاها سیر می‌کنن...حتی یه نمونه‌ی متوسط هم پیدا نمی‌کنم. به ورودی‌های 95 دانشگاه که پیشاپیش می‌شناسیم‌شون فکر می‌کنم و اختلاف سطحی که با ماهای ورودی 90 دارن، چه مالی و چه علمی و به این فکر می‌کنم که علم و درس و دانشگاه خوب و مدرک دیگه مال پول‌دارها شده. واقعاً یه بچه‌ی متوسط مالی و علمی مث قدیمای خود من، با این وضعیت اصلاً نمی‌تونه وارد دانشگاهی مث شریف بشه و اگه هم بشه، چقدر داغون می‌شه، وقتی که با جو دانشگاه و رقابت علمی با اون‌ها روبرو می‌شه.

به این فکر می‌کنم که چقدر راحت می‌تونستم پول در بیارم و چقدر موقعیت‌هایی بوده که خیلی راحت ردشون کردم تا مثلاً «دزد» نباشم و حتی اگه در راه اهدافم باشه، «ماکیاولیستی» رفتار نکنم و گفتم ماهی 60-70 تومن هم بسه، زندگی می‌گذره! فکر می‌کنم به این‌که که الآن لنگ چهار پنج میلیونی موندم که اون موقع‌ها می‌تونست کار 15 روزم باشه یا شاید کم‌تر. به حرفای «پول خوش‌بختی نمی‌آره»ی بابام و 8 صبحی که از خونه می‌ره بیرون و 10 شبی که خسته برمی‌گرده، یا تموم زحماتی که مادرم کشید تا منو «درست» بار بیاره و الآن چقدر راحت دارم بهش پشت پا می‌زنم. به حرف داداشم که هفته‌ی قبل گفت «تو هم دزد شدی» و اکوی پیچیده در مغزم از حرف رضا کوچولو که برام نوشته بود: «توو این ولایت، ای با اصالت، تو مونده بودی، تو هم شکستی؟» و «کنار ما باش که با هم خورشیدو بیرون بیاریم».

به وظایف خودم تووی خانواده فکر می‌کنم و این‌که منم باید جبران کنم زحماتی رو که برام کشیده شده. به این فکر می‌کنم که مگه چندسال دیگه تا از کار افتادن‌مون مونده و مگه بابام تا کي می‌تونه کار کنه. به این فکر می‌کنم که همیشه دوس داشتم «گاندی» باشم، هرچند تا آخر عمر فقیر باشم ولی الآن شاید باید به فکر بقیه هم باشم. شاید باید به فکر چار پنج سال دیگه‌ی داداشم باشم. کلی‌تر به فکر خوونواده‌م باشم. به فکر خودم هم شاید باید باشم؟ به فکر بچه‌ای که شاید ده سال دیگه به دنیا می‌آد و نمی‌خوام ناراحت بزرگ شه.

دوباره فکر می‌کنم و حرف آقای یکرنگی یادم می‌آد که بهم پروفسور می‌گفت. به اونایی فکر می‌کنم که بهم می‌گفتن یه روزی تو وزیر می‌شی (!) و این‌که چقدر دوس دارم کار اجرایی سطح کلان انجام بدم. به شور و اشتیاقی که قدیم داشتم فکر می‌کنم. به این‌که پارسال همین موقع چقدر این ور و اون ور می‌پریدم و چه شوری برای زندگی داشتم. به این فکر می‌کنم که الآن چقدر شکسته شدم، احمقانه. به این فکر می‌کنم که جالبه هیچ‌کس این داغون شدن منو ندیده. به حرف دانیال فکر می‌کنم که می‌گفت «تو اگه ناراحت هم باشی، همه رو سرگرم می‌کنی و به رووت نمی‌آری تا کسی ناراحت نشه» و این‌که چقدر خوب و سریع منو شناخت.

به بازی بچگی‌هام فکر می‌کنم که تووش همیشه ر‌ئیس‌جمهور یا وزیر بودم و همیشه تهش ترور می‌شدم! دلم تنگ شده برای بازی‌های بچگانه‌م با احسان و پویا و سحر. دلم تنگ شده برای مسجد رفتن‌هام که اول وقت، اولین نفر تووی مسجد بودم. دلم تنگ شده برای اون موقع‌ها که وقتی ماهواره شبکه‌ی مد و فشن بود، چشمامو می‌بستم تا یه وقت گناه نکنم و خالم به مامانم می‌گفت «کلکشه این بچه‌ت، این‌قدر هم سر و گوشش می‌جنبه!» و به این فکر می‌کردم که سر و گوش جنبیدن یعنی چی؟ دلم تنگ شده برای کوچولویی، حتی بدی‌هاش. یاد 6-7 سالگیم می‌افتم که پویا مریض شده بود و با بابا رفته بودیم خونه‌ی عموم که 3-4 هزار تومن پول قرض بگیریم و ببریمش بیمارستان که نداد و اشک مثل الآن چشمامو خیس کرد و حالا تصویر مضحکش می‌آد تووی ذهنم که عید امسال می‌خواستن منو زنم بدن (!) و تصویر مضحک‌تری از آینده که اون اومده پول قرض بگیره ازم! دنیای جالبیه. می‌آم جلوتر و یاد وقتی می‌افتم که دانشگاه شریف قبول شدم و مامان صد برابر خودم خوش‌حال شده بود و به همه می‌گفت. یاد جمله‌ی «هیچ‌وقت یادم نمی‌ره»ی نگار می‌افتم و فکر می‌کنم که شاید یادش نیاد که هم‌چین جمله‌ای گفته. دلم تنگ شده برای دو سال پیش، برای وقتی که جک می‌گفتم یا شروور می‌بافتم، برای سرگرمی بقیه نبود، عادت نبود، برای تفریح خودم بود و این‌که چند وقته تفریحی نداشتم، هرچند که همین سه هفته‌ی اخیر کلی مسافرت رفته باشم و بقیه بگن خوش به حالت.

به روابطم با آدما فکر می‌کنم و صمیمی‌ترین دوستام می‌آن تووی ذهنم و رد می‌شن. یاد دبستانم می‌افتم و نمی‌دونم مهدی یحیی کجا هستش. یادمه که زمستون بود و سرما و یخ‌بندون. کلاهشو داد به من که سرم کنم و سرما نخورم و خودش سرما خورد. چقدر دوس دارم که جبرانش کنم. یاد راهنماییم می‌افتم و دوستی‌م با عارف که آخرین بار بهم می‌گفت «تو منو متحول کردی». یاد دبیرستان می‌افتم و لحظاتی که با شهریار داشتم. یاد حرفای ممنوعه‌مون می‌افتم که الآن رووم نمی‌شه چیزی ازش بگم و این‌که چقدر دوس داشتم رابطه‌مون انحصاری بود! یاد دوران دانشگاه می‌افتم و رابطه‌هام. یاد آخرین نگاه‌هایی می‌افتم که پرامید به کسایی کردم که بعد از اون باهاشون حرف نزدم. یاد غرورم می‌افتم و لج‌بازیم و بی‌ادبیم و یاد معلم کلاس سوم دبستان که به عنوان تنبیه گفت بنویس: «ادب آداب دارد».

و یاد ترانه‌ای که توو ذهنمه وقتی یاد لحظه‌ای می‌افتم که دستای همو برای اولین بار گرفتیم:

Mere Haat Mein Tera Haat Ho
Saari Jannatein Mere Saat Ho
Tu Jo Paas Ho Phir Kya Yeh Jahaan
Tere Pyaar Mein Ho Jaaoon Fanaa

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) یکی نوشته بود حرف زدن با اونی که باهاش یه زمانی صمیمی بودی و یه مدت طولانیه باهاش حرف نزدی، از کار معدن هم سخت‌تره.




فقط برای ثبت 5 - خاطره

توی این مدت زیاد با نگار حرف نزدم ولی عوضش با ش. خیلی حرف زدم! جالب نیست؟! می‌تونم بگم با ش. چار پنج برابر نگار حرف زدم تا حالا و اتفاقاً همین پریشب از ساعت دوازده شب تا هشت صبح با هم چت کردیم! چتای من و نگار معمولاً چند دقیقه‌ای تموم میشه! اینم جالبه ‌‌ها...

به قول شهیار:
من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم

بعدش اومدیم دانشگاه و رفتم پیش روزبه و روزبه منو با نگار در حال ورود دید و گفت خوشحال به نظر می‌رسی و فکر کنم روابطتتون داره بهتر میشه.
منم گفتم برادر اشتباه حدس میزنی، من و نگار تموم کردیم

شاید جذاب‌ترین مسئله توی نگار، تفاوت‌های زیادش با بقیه بود. از سادگی پوششش و سرووضعش گرفته، تا سادگی شخصیتش. از تعصبات جالبش و رفتارهای متناسب با اونا. از عصبانیت‌هاش و معذرت‌خواهی‌های بعدش. از غرور جالبش، رفتار پسرونش و قلدرنمایی‌های شکنندش. از طرز فکر عجیبش راجع به بعضی چیزا. از حرف‌نزدن‌هاش که همیشه با یه نگاه تا تهش رو می‌خوندم ولی مجبورش می‌کردم که حرف بزنه و مهم‌تر از همه، اینکه هیچ‌وقت دلیل رفتارهای منو نمی‌فهمید ولی همیشه با اطمینان فکر می‌کرد که می‌فهمه. فکر می‌کنم سرجمع بیست درصد دلیل رفتارهای ضد و نقیض من رو هم نفهمید. حتی وقتی براش خیلی چیزا رو هم توضیح می‌دادم، بازم نمی‌تونست [...] و جالب‌ترش این بود که من همیشه می‌فهمیدم که تو ذهنش چی می‌گذره و خیلی وقتا به روی خودم نمی‌اوردم و خودم رو به خنگی می‌زدم، فقط برای اینکه خودش حرف بزنه.

اولین smsهای من و نگار، به موضوع اصفانیا کشید. به اینجا که گفت من با اصفانیا مشکل دارم. (1) به اینکه گفت هرچی آدم دیدم که اول کار خوشم اومد ازش، آدم فلانی بوده. (2) بعدش بهم گفت که شما آقای فخاریان آدم مهربونی هستی و همه میدونن که خوب و متفاوتی.(3)

امروز وقتی بهش گفتم «فکر نمیکردم حتی یه ذره اینطوری درباره من فکر کنی، اینقدر من آدم پستی به نظر میرسم؟» گفت که «manam 1darsad ehtemal e in ruzo in harfaro nadadam» با گفتن این حرفش، فوری یاد اون sms بالایی افتادم. چرا من تونستم از آدم خوب مهربون، توی تصور نگار به یه آدم پست سوءاستفاده‌گر تبدیل بشم؟

اینکه چقدر روی همون حالت عصبانیت و بچگانش و از روی ندونستنش اینو نوشته برام مهم نیس، این برام مهمه که چطور من تونستم چنین تصویر بدی از خودم به جا بذارم.

پی‌نوشت: هنوز smsها رو دارم. اصل smsها:
(1): بعد دیگه کلا شما طرفدار زیاد دارین و من با اصفانیام کلا مشکل دارم به همون دلیلی که گفتم
(2): اینو جدی گفتم من تا حالا هر آدمی که فکر کردم خیلی خوبه افتضاح بوده!!!
(3): ولی انصافا از شوخی بگذریم انسانیت آدما با لر و ترک و اصفهانی بودن مشخص نمیشه با رفتارشون مشخص میشه.من کلا شوخی کردم چیزایی که راجع به اصفهانیا گفتم رو به دل نگیرین...و اینکه همه میدونن شما خیلی خوب و متفاوتین

...لحظه‌ی تحویل، من به نگار به عنوان اولین فردم تبریک گفتم. من هرکسی که اولین تبریکم رو بهش بگم، حسابی خوشحال میشه و موفق اون سال!

منم به خودم قول دادم که اگه اون باهام حرف نزنه، منم شروع نکنم به حرف زدن. مغرورتر از خود من هم نوبریه دیگه :دی

بادکنک!

سال تحویل، خونه رو با کُلی بادکنک تزئین کردم! اولین بار بود که این کار رو می‌کردم و بد هم نشد. امروز که سه روز گذشت، بادکنک‌ها رو برداشتم و با خودم به کوه بردم! گفتم که از پایین کوه شروع کنم و می‌برم بالا و به هرکی دلش می‌خواست یا بهش می‌اومد(!) بادکنک می‌دم و با هم آشنا می‌شیم!

بچه یا پیرمرد، دختر و پسر، زن و شوهر و کلاً همه جور باری بمون خورد! به زن و شوهرها یا دوست‌دختر-پسرها دوتا می‌دادم؛ یه سفید، یه قرمز! همه فوری می‌پرسیدن برای چیه و منم می‌گفتم روز بادکنکه و می‌خوایم شادی پخش کنیم توو شهر! تقریباً همه تعجب کردن ولی بعدش خوش‌حال می‌شدن. یکی هم (راست یا دروغ) گفت که امروز تولدشه و این تنها کادوییه که گرفته.
بعد یکم با ملت حرف می‌زدیم و آخر ازشون می‌خواستم با هم یه عکسی بگیریم. خانوما نمی‌اومدن توی عکس کلاً ولی آقایون اوکی بودن.

خوش‌حالی مستلزم پول داشتن نیست! یه جمله‌ی خیلی خیلی خیلی کلیشه‌ای ولی درست! ده بیست پنجاه صدتا بادکنک روی هم از هزار تومن یا بیست هزارتومن بیش‌تر نمی‌شه. ماکزیمم پول یه کافی‌شاپ دو نفره‌س! ولی خوش‌حالی حاصل از خوش‌حال کردن بقیه با یه چیز خیلی خیلی ساده مث اون اون‌قدر زیاده که کم‌تر می‌شه روش قیمت گذاشت و این شادی اون‌قدر زیاده که باعث می‌شه همه‌ی ساعت‌ها و لحظه‌های خوش دیگه‌ت رو فراموش کنی و بگی که «امروز شادترین روز زندگی‌م بود».

خانه‌تکانی

چرا فقط خانه‌ی فیزیکی را بتکانیم!؟ کارها، نوشته‌ها، برنامه‌ها و تموم چیزهایی که خلق کردیم می‌تونه خانه‌ی ما باشه. فکر می‌کنم که می‌تونیم هر چیزی رو که بهمون به نوعی مرتبطه تمیز کنیم، دستی رووش بکشیم و بهترش کنیم.

این دو سه روز آخر سال، بخش شعرها و ترانه‌هام رو که به نوعی خانه‌م حساب می‌شه، تکاندم! سعی کردم که از اول تا به انتها چرک‌نویس‌ها رو پاک‌نویس کنم و غیر از چندتا از نوشته‌هام، بقیه رو تغییر دادم؛ مخصوصاً قدیمی‌ترها که از ضعف ادبی زیادی رنج می‌برد. بعضی از کارها مثل «دوباره‌ها» دست‌خوش حذف چند بیت شد. بعضی مثل «شب (2)» را چند بیتی اصلاح کردم و بعضی مثل «گفت‌وگوی من و نگار» یا «شعرهای روی صفرویک» دچار تغییرات زیادی شد. بعضی مثل «به یاد ما» یا «خاله اقدس» هم آن‌قدر افتضاح بودند که حذفشون کردم!

اصلاحاتم که تموم شد، دیدم که حیفه روی هر کدوم یه نوت کوتاهی نوشته نشه. برای بعضی از کارها یه نوت کوچکی اضافه کردم. بعضیاش رو مستقیم بدون تغییر از دفتر خاطراتم برداشتم و بعضی رو جدید نوشتم. در انتها هم دوئتی رو که همیشه دوست داشتم بنویسم، نوشتم.

تحویل سال 1395 رو دوست‌داشتنی، همون‌طور که توی ذهنم بود شروع کردم. امیدوارم ادامه‌ی سال هم همونی باشه که توی ذهنمه. عید همگی مبارک!

تعهدات بی‌اعتبار

بچه‌های نشریه‌ی قانون لطف کردن و توی شماره‌ی دیروز بحث کِردیت کارشناسی ارشد ما رو پوشش دادن. دست‌شون درد نکنه. نسخه‌ی پی‌دی‌اف رو این‌جا آپلود کردم.

همون‌طور که دکتر بزرگمهری هم در مصاحبه‌ی منتشر شده در این نشریه گفته به اون‌هایی که کنکور دادن گفته شده که «اگه بتونن موافقت دانشگاه مبدأ رو بگیرن، دانشگاه مقصد (شریف) با انتقالی اون‌ها موافقت می‌کنه». سؤال من اینه که واقعاً خجالت نمی‌کشین از بی‌اطلاعی دانش‌جو این‌طوری استفاده می‌کنین؟ آئین‌نامه‌ی وزارت علوم صریحاً هر گونه تغییر رشته‌ یا تغییر محل تحصیل در دوره‌ی کارشناسی ارشد را نفی کرده. انتفای مقدم بازی می‌کنین!؟ واقعاً خجالت نمی‌کشین!؟ مثلاً جماعت دانشگاهی هستین!؟

فقط برای ثبت 4

Let your memory lead you
Open up, enter in
If you find there the meaning of what happiness is
Then a new life will begin
Memory, all alone in the moonlight
I can smile at the old days
Life was beautiful then
I remember the time I knew what happiness was
Let the memory live again

فقط برای ثبت 3

Did I ever love you?
Did I ever need you?
Did I ever fight you?
Did I ever want you?

Was it ever settled?
Was it ever over?
And is it still raining
Again in November?

Were you ever someone
Who could love me forever?
It's spring and it's summer
And it's winter forever

فقط برای ثبت 2

Everybody wants a box of chocolate, and a long stem rose...

لطفاً آپدیت شوید!

یکی از سخن‌رانی‌های نسبتاً جدید اوباما رو می‌دیدم. می‌گفت که تمامی سازمان‌های دولتی باید برای هرچه‌ بهتر شدن شرایط کاری، اجتماعی، فرهنگی، درسی و ... برای بچه‌ها و بزرگ‌سالان به روان‌شناسی رفتاری و تأثیرگذاری اجتماعی روی بیارن. البته این موضوع چیز خیلی جدیدی نیست و چندسالی می‌شه که دانشگاه‌های تراز اولی مثل ییل و کلمبیا و هاروارد روی این موضوع کار می‌کنن و نتایج مطالعات خودشون رو در سازمان‌های دولتی و غیردولتی آمریکا اجرا می‌کنن. چیزی که جالبه اینه که رئیس جمهور آمریکا چطور به این موضوع اشاره می‌کنه و چه موقع خوبی هم اشاره می‌کنه و همه‌ی این‌ها ما رو یادآور می‌شه که رفتار آدم‌ها تا چه اندازه مهمه و سازمان‌ها چطور باید در رأس دانش رفتاری قرار بگیرن تا بهترین خروجی رو داشته باشن.

این‌جا ما آقایون پروفسور رو داریم که نشستن توی سازمان آموزشِ مثلاً بهترین دانشگاه مملکت، فقط برای خودشون قانون‌های شِروور ثبت می‌کنن. هرچند وقت یه بار یه ایمیل چرت می‌آد که قانون فلان مزخرف به شکل زیر تغییر کرد و از الآن جای مورد قبلی، مورد فعلی اِعمال می‌شه. بعدش هم کلی سخت‌گیری می‌کنن و هم‌چین دهن دانش‌جوی متخلف رو سرویس می‌کنن که بگن مثلاً ما قانون‌مداریم! انگار که حالا این قانون‌مداری اون‌ها (اگه واقعاً باشن، که البته نیستن و به موقعش از اون‌ها هم می‌نویسم) چه گلی به سر این‌جا زده!

ترا خدا آپدیت شین! نه این قانون‌ها برای ماها اهمیت داره؛ نه اصن به درد این دانشگاه و مملکت می‌خوره و نه ما رو قانون‌مدار می‌کنه! مشکل این دانشگاه نه قانون معرفی به استادشه، نه قانون‌های انتخاب واحدشه، نه قانون‌های کارشناسی و ارشد و دکترا و نخبگان و استعداد درخشان و بقیه‌ که خدا رو شکر درگیر همه‌شون هم بودم! می‌دونیم که کلی زحمت می‌کشین ولی آقا کار شروور می‌کنین! جاش برین چار تا کتاب روان‌شناسی رفتاری بخونین؛ چار تا مطالعه و نظرسنجی برگزار کنین؛ با چار تا دانش‌جو حرف بزنین و یکم از دانش‌گاه‌های اون ور الگو بگیرین.

پ.ن: طبق وظیفه در انتهای ترم گذشته درس مبانی یه نظرسنجی برگزار کردیم و از توش یه چیزایی فهمیدیم که شاید جالب و مرتبط با موضوع باشه. دانلود

اوضاع درهم برهم سیاسی

اول اشاره کنم بدیهتاً من نه صاحب نظر سیاسی‌ام، نه می‌تونم راجع به سیاست از خودم نظر بدم. یکی از دوستان بیانه‌ی بسیج دانشگاه شریف در رابطه با اعتراضات هاشمی رفسنجانی و زیر سؤال بردن شورای نگهبان را فرستاد. برای من جالب بود و منطقی. گفتم یکم نظرم رو بنویسم. فقط همین.

این‌که استراتژی چند سال اخیر هاشمی رفسنجانی موفقیت‌آمیز خواهد بود یا نه، نیاز به گذر زمان و پاسخ تاریخ داره ولی موضوعی که باعث می‌شه نسبت به روش ایشون بدبین باشم، چنگ‌ زدن ایشون به چیزی که می‌دونیم غلطه! وصل شدن به رهبر. مطلبی که همه‌ی ما ازش اطلاع داریم، تفاوت دیدگاه [ظاهری] هاشمی رفسنجانی و رهبره و آویزون شدن به حرفای رهبری از سوی هاشمی رفسنجانی، لااقل برای من مضحکه.

حرفای اخیر هاشمی رفسنجانی حمله به شورای نگهبان در پاسخ به عدم تأیید صلاحیت سید حسن خمینیه. صحبت‌های ایشون بیش‌تر تحت عنوان "چرا نوه‌ی امام را رد کرده‌اید" مطرح می‌شه. با این نحوه‌ی دفاع کردن، پاسخ بسیج [در بالا] بسیار منطقی به نظر می‌رسه. مگه "نوه‌ی امام بودن" امتیاز ویژه‌ایه که بابتش کسی صلاحیت پیدا کنه؟ غیر از اون هم آقایون می‌گردن توی صحیفه‌ و حرفای امام، چهارتا حرف که توش یکم طعم دموکراسی داره پیدا می‌کنن تا بگن که طبق حرف امام باید سید حسن رو تأیید کرد! رفتار و حرفای امام این‌قدر متناقض بوده که هرکس هرچیزی بخواد از توش می‌تونه در بیاره.

خیلی ساده، استراتژی رهبر اون‌قدر قوی بوده که هاشمی رفسنجانی رو به طور کامل از قدرت کنار زده. برخلاف هاشمی رفسنجانی هم که عملکردش پر از تناقضه (و به خاطر همین هم نمی‌تونه الآن دفاعیات محکمی داشته باشه)، عملکرد آیت‌الله خامنه‌ای محکم و کاملاً مشخص و سرراست بوده. این اواخر هم سخن‌رانی‌های بعضاً دوگانه‌ای داشته ولی بازهم همه چیز سرراست و مشخصه. در مقابل هاشمی رفسنجانی چیزی نداره که به اون آویزون بشه. نه رهبر رو داره، نه قانون اساسی ،نه عملکرد چندان آزادی‌پسندانه‌ای داره (توی دوره‌ی خودش) و نه حرف‌ها و عملکردش شبیه رهبره و نه می‌تونه "منطقی" از اطرافیانش دفاع کنه. حتی از خودش هم نمی‌تونه دفاع کنه. چه منطقی می‌تونه حرفای هاشمی رفسنجانی رو بپذیره؟ از نظر من، کمبود سرشناسانِ مدافع آزادی‌طلبان/اصلاح‌طلبان باعث شده که مردم طرفِ کسی برن که تا چند سال پیش حالشون ازش به هم می‌خورد و از طرفی هم عدمِ قدرت هاشمی رفسنجانی که در اثر استراتژی آیت‌الله خامنه‌ای در طی چندین سال محرز شده، هاشمی رفسنجانی رو به سمت راهی سوق داده که لااقل طرفداری آزادی‌طلبان/اصلاح‌طلبان رو به دنبال داشته باشه.

دموکراسی بالاخره می‌آد؛ نیازی هم نداره قهرمانش هاشمی رفسنجانی باشه. قهرمانش باید حرفای جدید داشته باشه؛ نه آویزون بشه به این و اون. قهرمان باید اندیشه‌های نو داشته باشه.
دموکراسی بالاخره می‌آد!

I'm sentimental, if you know what I mean
I love the country but I can't stand the scene.
And I'm neither left or right
I'm just staying home tonight,
getting lost in that hopeless little screen.
But I'm stubborn as those garbage bags
that Time cannot decay,
I'm junk but I'm still holding up
this little wild bouquet:
Democracy is coming!
ــــــــــ
Leonard Cohen - Democracy

نگاه استراتژیک

همه چیز از این تصویر شروع شد. مجموعه‌ی بحث‌های پراکنده و گسترده‌م با دو سه نفر به نتیجه‌گیری‌های زیادی رسید که راجع به یکی دوتاش خلاصه می‌نویسم. مبحث به شدت گسترده بود و لاجرم نوشته‌ی زیر هم سطحی و پراکنده‌س. بررسی گسترده‌تر و عمیق‌تر این موضوع نیاز به صرف زمان بیش‌تر و پژوهشی عمیق‌تر از سوی افراد صاحب‌نظر داره.


اول این‌که استادان دانشگاه، به طور مستقیم یا غیرمستقیم در سرنوشت کشور تأثیرگذارند. این واژه‌های تصویر بالا که دائماً از سوی دانش‌جویان تکرار می‌شه که مثلاً فلان استاد نفهمه و فلان استاد اسکله و ... منو سریعاً یاد صحبت دکتر ربیعی در سال 1394 در کلاس مالتی‌مدیا می‌اندازه که به شدت به مدیران کشور حمله می‌کرد و بعد هم می‌گفت که مگر این افراد غیر از خودِ شما هستند؟ دکتر ربیعی (و این تصویر) راست می‌گن. خود ما هستیم که چار روز دیگه استاد فلان دانشگاه می‌شیم و دقیقاً همون صحبت‌هایی که ده سال قبل ما درباره‌ی فلان استاد می‌زدیم، از سوی دانش‌جویان برای خود ما گفته می‌شه. سؤالی که پیش می‌آد اینه که چرا این اتفاق می‌افته؟

جدا از بحث‌های روان‌شناسانه که در تخصص من هم نیست، یکی از مهم‌ترین دلایل به نظرم نداشتن نگاه استراتژیک استادانه. انگار که این‌ها در دوران تحصیل‌شون فقط درس خوندن، با دانش‌جویان و رفتارشون به خوبی آشنا نیستن و با موضوعات روز مملکت و نیازهای کشور آشنایی ندارن. واقعاً خیلی مواقع نمی‌فهمن که چی به درد می‌خوره و چی به درد نمی‌خوره و شاید روزی هم خودشون شبیه این حرف‌ها را راجع به استادان‌شون می‌زدن ولی الآن توی این سیستم حل شدن و نمی‌تونن غیر از اون رفتار کنن.

دوم دید بد صنعت به دانشگاه و برعکسه. یکی از استادان دانشکده می‌گفت که وظیفه‌ی دانشگاه کمک به صنعت نیست و اصلاً صنعت به ما مربوط نیست و ظاهراً این بحث بین استادان مختلف وجود داره. از طرفی افرادی که با صنعت کار کردن می‌دونن که صنعت به طور کلی دید خوبی به دانشگاه‌ها نداره و خیلی جاها حتی دانشگاه شریف –به عنوان پُراسم‌ترین دانشگاه کشور- مورد تمسخرشون قرار می‌گیره.

دانشگاه‌های ایران مدل غربی داره و این غیرقابل انکاره. بحث دانشگاه اسلامی و دانشگاه ملّی و اقتباسی و ... هم آن‌قدر کلیشه‌ای و مسخره‌س که ازش می‌گذریم. به طور کلی دانشگاه‌ها در ایران از اول با تأسیس دانشگاه تهران –و عقب‌تر دانشگاه کشاورزی- مطرح می‌شه که هدف کارهای تکنسینی بوده. دانشگاه‌ها به سرعت در دوره‌ی پهلوی ساخته می‌شن، بدون این‌که بنیاد اون‌ها با تحقیقات کافی ایجاد شده باشه. خودِ دانشگاه شریف با ارجاع به صحبت‌های مجتهدی –مؤسس دانشگاه- به صورت کاملاً روی هوا ساخته شده. مجتهدی تعریف می‌کنه که "یه روز شاه منو صدا زد و گفت اوضاع دانشگاه تهران خوب نیست و بیا یه دانشگاه درست حسابی درست کن! منم گفتم باشه و رفتم فلانی رو از دبیرستان البرز و فلانی رو از پلی‌تکنیک و فلانی رو از دانشگاه تهران برداشتم اوردم و یه سری رو از خارج خواستم بیان و زمین رو گرفتیم و در کم‌تر از یک‌ سال دانشگاه رو راه انداختیم" (منبع: مجله‌ی منتشر شده توسط دانشگاه در سال‌روز چهلمین سال تأسیس دانشگاه) بدیهیه دانشگاهی که این‌قدر روی هوا ساخته شده، خروجی درستی هم نخواهد داشت. بعدها بحث دانشگاه پژوهش‌محور با تأکید بر تربیت دانش‌جویان دکترا مطرح می‌شه و IPM هم به همین منظور ساخته می‌شه. خودِ مبحث «دانشگاه پژوهش‌محور» بدون پژوهش درخور مطرح می‌شه و بخش‌نامه‌وار وارد دانشگاه‌ها می‌شه که هنوز هم اثراتش رو در پایان‌نامه‌ها و مقالات افتضاح‌مون مشاهده می‌کنیم. نسل جدید دانشگاه‌ها هم با تأکید بر تربیت نخبگان چند رشته‌ای با اهداف کارآفرینی چند سالی هست که مطرح شده. خاستگاه این تفکر دانشگاه‌های برتر آمریکا به خصوص دانشگاه هاروارد (Harvard Business School) و MIT Sloan School of Managementئه که از حدود 1995 تا همین الآن بر روی نسل جدید دانشگاه‌ها کار کردن و بعدها هم دانشگاه‌های دیگه‌ای مثل استنفورد به اون‌ها ملحق شدن و دانشگاه‌های تخصصی علوم انسانی مثل Yale، Wharton و Columbia با گنجینه‌ی عظیمی از دانش رفتاری، روان‌شناسی و جامعه‌شناسی پشت اون‌ها ایستادن و مبنای دانشگاه نوین (دانشگاه کارآفرینانه) رو ساختن. باز هم ناشینانه و کپی‌کارآنه شروع کردیم به اقتباس از آن‌ها و مرکز کارآفرینی ساختن و استارت‌آپ زدن و هزار موضوع دیگر. این‌ها مبحث استراتژیکی است و خراب کردن‌شان مساوی است با خراب کردن آینده‌ی دانش‌جویان و مهم‌تر از آن: نابودی یک کشور.

این مقدمه‌ی طولانی‌تر از بدنه رو نوشتم تا حالا با ارتباط‌شون بهتر حرف بزنم. استادان دانشگاه یک نقش استراتژیک مهم در ساختن کشور و پرورش نسل آینده‌ دارن. حال به وضعیت داخل برسیم. از یک طرف استادانی رو داریم که در طول دوران تحصیل فقط درس خوندن و شاید پژوهش‌گر خوبی باشن ولی به هیچ عنوان استراتژیست خوبی نیستن. این‌ها همون‌هایی هستن که از شرایط علمی، فنی، سیاسی و اجتماعی ایران منزوی هستن و کارشون رو در اتاقشون انجام می‌دن و نمی‌تونن استراتژیست خوبی باشن. از طرف دیگه استادانی رو داریم که دوست دارن تأثیرگذاری استراتژیک داشته باشن ولی از دیدِ بدِ دولت و صنعت به دانشگاه رنج می‌برن و از طرف دیگه، استراتژیست‌های بی‌اندازه بدی داریم که اکثراً از مفهوم پژوهش بی‌خبر و در بسیاری موارد بیزار هستن. اون‌ها به پژوهش به چشمِ یک کار طولانی مدت احمقانه که خروجی‌ای بدیهی و یا بی‌مصرف می‌دهد نگاه می‌کنند. افرادی که استراتژیست خوبی باشن و از طرفی دید پژوهشی و دانشگاهی خوبی داشته باشن، به شدت کم هستن. معمولاً موفق‌تر هستند و قدرت هم در بسیاری از موارد دست آن‌هاست. نمونه‌ی خوب این افراد در دانشکده‌ی کامپیوتر دکتر ربیعیه. صرف نظر از میزان تسلط ایشون به مباحث علمی، نگاه اقتصادی و استراتژیک دکتر ربیعی قابل ستایشه و هرچند که من شخصاً با خیلی از کارها و حرف‌های ایشون مشکل دارم، با این وجود حضور اَمثال ربیعی‌ها را به آبام‌ها ترجیح می‌دم.

شخصاً فکر می‌کنم که ایران بیش از هر چیز به استراتژیست‌های تحصیل‌کرده‌ی آشنا با مفهوم پژوهش نیاز داره. به مدیران آشنا با پژوهش و پژوهش‌گران آشنا با مدیریت نیاز داره. به گروه‌ها و کمپین‌های علمی و نه عوامانه نیاز داره و این نگاه استراتژیک استادان و تحصیل‌کرده‌هاست که باید علم را بشناسد، شرایط را بشناسد و آن‌هایی را که برای ایران مفید است انتخاب کنند و در ایران آموزش دهند تا شاهد حجم عظیم واحد‌های به درد نخور و پژوهش‌های بی‌نتیجه‌ نباشیم. کل حرف این است: یک رابطه‌ی سه طرفه بین تحصیل، پژوهش و استراتژی.

عاقبت خیاط در کوزه افتاد

محمدجواد شکوری‌مقدم یادداشتی در انتخاب منتشر کرده و در اون یادداشت با عنوان «توسعه، کجایی؟ دقیقاً کجایی!؟» از فراهم نبودن شرایط توسعه توی ایران گفته. به هرحال ایشون و برادر و پدرشون به عنوان افرادی که سرویس‌های مختلف نرم‌افزاری بزرگی نظیر کلوب، آپارات و فیلیمو رو ایجاد کردن، آدمای قابل بحثی هستند. در این یادداشت -که به نظرِ من خیلی "از رو" و بدون "مآل‌اندیشی روان‌شناسانه" نوشته شده، ایشون از شرایط توسعه توی ایران نالیدن؛ راجع به فیلترینگ‌های احمقانه‌ی جمهوری اسلامی گفتن و ریگولاتوری مملکت رو زیر سؤال بردن.

این‌که چرا ایشون قدیم از این حرف‌ها نمی‌زدن و دقیقاً سخن گفتن‌شون با ضرر مالی شرکت جدیدشون شروع شده چندان حائز اهمیت نیست. راجع به این‌که چطوری آپارات و کلوب‌شون رشد کردن و از چه جاهایی تأمین مالی شدن و چطوری صدا و سیما و وزارت ارشاد در دوره‌های مختلف به‌شون کمک کردن هم حرفی نمی‌زنیم. راجع به محتوای یادداشت اخیر تنها سؤالی ایجاد شده که باید پرسید.

در این یادداشت که وضعیت انتشار محتوا، فیلترینگ، بررسی محتوا و بسیاری از موارد مشابه دیگه به طرزی سطحی و تمسخرآمیز به چالش کشیده شده، آقای شکوری‌مقدم از موارد نام‌برده گلایه می‌کنن. ظاهراً ایشون یادشون رفته که اگه سرویس بلاگ‌شون رشد کرد، اگر سایت مخ‌زنی‌شون رشد کرد، اگر سرویس ویدئوشون رشد کرد، همه به خاطر این بود که دولت گران‌قدر سرویس‌های مشابه خارجی رو فیلتر می‌کرد و ایشون هم دقیقاً همون زمان به این فکر می‌افتادن که سرویس داخلی رو دایر کنن! مثل این‌که ایشون فراموش کردن اگه کسی از آپارات استفاده می‌کنه، به خاطر اینه که یوتیوب در دسترس همگانی نیست. چه راحت وقتی که کپیِ جدیدشون از نت‌فیلکس با شکست روبرو شده، قوانین رو زیر سؤال می‌برن و اصلاً از این حرف نمی‌زنن که سرویس‌های قبلی‌شان اگه رشدی کرده، از قِبَلِ همین فیلترها بوده. حتی همین کپیِ جدیدشان هم اگر رشدی می‌کرد، از قبلِ همان فیلترینگ و تحریم‌ها و ... بود.

من که شدیداً امیدوارم با برقراری رابطه با آمریکا و ورود سرمایه‌های بزرگ و کوچک خارجی به ایران، بساط همه‌ی این کپی‌های ایده‌های خارجی که همگی بر اساس فیلترینگ و تحریم بوده، جمع بشه تا شکوری‌مقدم‌ها به جای کپی، همت کنند برای کارهای جدید و ایده‌های جدید و حضور بین‌المللی. امیدوارم که آمازون‌ها و گوگل‌پلی‌ها و نت‌فیلکس‌ها همگی وارد شوند تا مجبور بشیم به خودمون بیایم و بفهمیم که باید در سطح جهانی، با ایده‌های جهانی و با معیارهای جهانی حرکت کنیم؛ نه دزدی ایده‌ها و کاسبی تحریم‌ها.

ما، این جمعیت فکاهی (5)

[من]: البته دکتر ... هم توی دانشگاه تهران روان‌شناسی کار می‌کنن. اتفاقا شما رو هم می‌شناختن
[دکتر ربیعی با ژست خاصِ من خفنم]: آدمای معروف رو که همه می‌شناسن

Awesome Courses

عاطفه‌ی رادیکال

سال پیش، شهریور و مهرماه مقاله‌ای تحت عنوان «رادیکال عاطفی» برای جایی نوشتم؛ هرچند که وقتی چاپش کردن، عنوان رو به «رادیکال عشقی» تغییر داده بودن و محتوا رو عوض کرده بودن. امشب سر موضوعی به اون مقاله برگشتم و دوباره خوندمش تا ببینم چه چیزی فکر می‌کردم.

مرور اون نوشته که در برهه‌ی حساسی -برای من- نوشته شده بود، منو به مجموعه‌ای از خاطرات و اتفاقات گذشته برد و مقایسه‌شان با شرایط جدید، تنها کاری بود که نزدیک به یک ساعت کردم و در نهایت با دستان لرزان به آهنگی برگشتم که موقع نوشتنِ اون مقاله گوش می‌دادم: آهنگ پایانی سینما پارادیزو


Download Nuovo Cinema Paradiso for free from pleer.com

و سؤالاتی که ذهنم رو مشغول کرده بود و هنوز هم مشغول کرده و اون این‌که این کنترل عاطفه‌ی رادیکال ما چگونه صورت می‌گیره؟ چطور عاطفه‌مون رادیکال می‌شه و چطور از حالت رادیکال در می‌آد؟ چطور می‌تونیم خودمون رو گول بزنیم؟ چرا نمی‌تونیم عاطفه‌ی رادیکالمون رو به زبون بیاریم و چرا وقتی حرف می‌زنیم، نمی‌تونیم منتقلش کنیم؟ و بقیه باید چکار کنن تا بتونن این عاطفه‌ی رادیکال رو توی بقیه پیدا کنن و علت خواسته‌ها و رفتارشون رو بفهمن؟

اصطلاح «عاطفه‌ی رادیکال/ رادیکال عاطفی» رو من از خودم در اوردم. برای حرفی که می‌خواستم بزنم بهترین واژه بود. هنوز هم هست. خواستم مقاله‌ای رو که نوشته بودم این‌جا بذارم ولی هرچقدر با خودم کلنجار رفتم، دیدم که همون زمان هم نباید اون مقاله رو می‌نوشتم. شاید تموم چیزهایی که نوشته بودم درست باشه ولی تا وقتی خودم نتونستم جواب تموم سؤال‌هایی رو که بالا نوشتم بدم، حرف زدن از این عاطفه‌ی رادیکال بی‌معناست.

And sometimes when the night is slow
The wretched and the meek
we gather up our hearts and go
A Thousand Kisses deep
------
Leonard Cohen

سواد و تدریس استاد

ترم اول کارشناسی که وارد دانشکده‌ی برق شدم، اصول مهندسی برق با دکتر سعید مشهدی داشتیم. هرچند که زمان برگزاری کلاس ساعت 7:30 صبح بود و خواب رو به خیلی از جلسات ترجیح دادم، با این وجود استادِ اون کلاس به عنوان یه آدم خوش تدریس توی ذهنم موند. چهار سالی گذشت و امسال برای درس پردازش سیگنال‌های دیجیتال، گفتم که شاید دیدن فیلم‌های کلاس سعید مشهدی که در مکتب‌خونه موجوده، خوب باشه.

توی کارشناسی، درس سیگنال رو با وضعیت نه‌چندان جالبی با دکتر مطهری از دانشکده‌ی کامپیوتر پاس کردم. کلاسای مطهری جالب نبود. بعد از چهار پنج جلسه دیگه نرفتم. بعداً فهمیدم که وسط سال استاد درس عوض شده(!) که البته برام هم اهمیتی نداشت. از سیگنال خوشم نیومد، یکی از میان‌ترم‌ها رو خواب موندم و آخرش رسیدم یه چیزی نوشتم و یکی دیگه رو هم هیچی نخونده بودم و نمی‌دونستم چیاس! تمرین‌ها هم تقریباً نداده بودم و مجبور بودم که پایان‌ترم رو خوب بدم. جزوه استادان خودمون -دکتر مطهری و دکتر جعفری- رو گرفتم ولی خوشم نیومد. یکی از دوستان ویدئوهای دکتر بابایی‌زاده از دانشکده برق رو پیشنهاد داد. چندتایی رو دیدم و خیلی از درس سیگنال خوشم اومد! عجیب بود که قبلش اصلاً درس رو دوست نداشتم. وقت تنگ بود و نمی‌تونستم همه‌ی فیلم‌ها رو با دقت ببینم. سرسری دیدم و با خودم عهد کردم که بعداً بیش‌تر سیگنال رو بخونم.

چند جلسه‌ای از کلاس پردازش دیجیتال سیگنال امسال در دانشکده‌ی کامپیوتر گذشت و دیدم که علاقه‌ای به مباحث ندارم! با خودم گفتم که شاید دوباره تأثیر استاد باشه. ویدئوهای دکتر مشهدی رو گرفتم و شروع کردم به دیدنشون و خیلی خیلی به سیگنال علاقه‌مند شدم (!) و برای بار چندم دیدم که تأثیر استاد در علاقه‌مند کردن دانش‌جویان به مباحث درس چقدر زیاده. تقریباً عاشق درسی شدم که از اون اصلاً خوشم نمی‌اومد.

بیش‌تر از همه از تسلط دکتر مشهدی و نحوه‌ی ارائه‌ش لذت می‌برم. مشهدی واقعاً به مباحثی که درس می‌ده به طور کامل مسلطه و این برای من واقعاً جالبه؛ چون به طور دائم با استادهای دانشکده‌ی کامپیوتر مقایسه می‌کنم و بی‌سوادی -یا کم‌تسلطی- اون‌ها توی چشمم می‌آد. به نظرم، تسلط کامل استاد به مباحثی که داره ارائه می‌ده، خیلی واجبه. اگه استاد تسلط کافی نداشته باشه، دانش‌جو دیگه نمی‌تونه به استاد اعتماد داشته باشه. اصلاً اون استاد و حرفاشو جدی نمی‌گیره. اون استاد به شکل جوک در می‌آد و تمامی اعتبارش برای دانش‌جو زیر سؤاله. شاید اون دانش‌جو به روی استاد نیاره، شاید باهاش خیلی عادی برخورد کنه ولی همیشه توی ذهنش بی‌سوادی و یا کم‌تسلطی استاد باقی می‌مونه. شاید هم دانش‌جوئه مثل من باشه و خیلی رُک با استاد برخورد کنه و حتی در مواردی به روش بیاره و حتی مستقیم بگه.

در دانشکده کامپیوتر درسای خیلی قشنگی توسط استادان بی‌سواد/کم‌تسلطی که از دانش‌ روز دنیا -و در بعضی موارد علوم کلاسیک- بی‌بهره‌اند، به بدترین شکل ارائه می‌شه. نمی‌دونم این استادان فکر می‌کنن که دانش‌جوها احمقن یا نفهمن یا فکر می‌کنن خودشون خیلی زرنگن یا اصلاً براشون طرز فکر دانش‌جو اهمیتی نداره یا چه عامل دیگه‌ای وجود داره که این استادان این‌قدر شیک و با اعتماد به نفس می‌آن درسی رو که بلد نیستن ارائه می‌دن و جوری هم درس می‌دن که انگار خدایِ اون مبحث هستن یا خودشون اون شاخه از علم رو ساختن!

از نظر من باید با این استادها برخورد بشه. این استادها جز پایین‌ آوردن سطح درسی، اشتباه‌های فاحش، نپذیرفتن اشتباه‌ها، بی‌اعتماد کردن دانش‌جویان به آن‌ها و به طور کلی دل‌زده کردن دانش‌جویان از درس چه خروجی‌ای دارند؟ خیلی دوست دارم کسی خروجی سید ابراهیم ابطحی رو برای ما بگه. خروجی دکتر حیدرنوری رو بگه. برمی‌داره جزوه می‌آره سر کلاس، از روش روی تابلو می‌نویسه! بعد جالبه همینا هم غلط می‌گه! خروجیِ اون استاد ساختار داده‌ای رو بگین که تفاوت ساده‌ترین سرچ‌ها رو به درستی نمی‌دونه. خروجی اون یکی استاد هوش مصنوعی رو بگین که هنوز نمی‌دونه الگوریتم بک‌ترک به چی می‌گن! -این‌که ایشون چطوری این‌قدر تعداد مقاله‌هاشون بالاس هم برای من واقعاً سؤاله!-

این‌ها اون دسته از استادانی هستند که اصلاً نمی‌دونن چی درس می‌دن! کامل از مرحله پرتن. از این‌ها که بگذریم، بقیه‌شون هم تقریباً نسبت به چیزی که ارائه می‌دن تسلط ندارن. سؤال که می‌پرسی، یا چرت می‌گن و یا ده دقیقه انگشت به دهن می‌مونن و بعدش می‌گن باید روش فکر کنیم! خب پس فرق شما با دانش‌جوی یک سال بزرگ‌تری که اون درس رو پاس کرده چیه!؟ مگه شما نباید تسلط کامل روی درس داشته باشین؟ بازم خدا پدر رسول جلیلی رو بیامرزه که خودش می‌گه من سوادش رو ندارم. بقیه‌شون انگار تازه با خود دانش‌جو دارن یاد می‌گیرن! به شما هم می‌گن استاد آخه!؟

طی این چندسالی که این‌جا بودم، معدود افرادی که روی مبحثی که ارائه می‌دادن مسلط بودن و من باهاشون کلاس داشتم اینا بودن:
دکتر آبام، خرازی، سلیمانی، سربازی‌آزاد، ضرابی‌زاده.
این‌ها هم با این‌که آدمای مسلطی هستن، کلاً روش تدریس درستی ندارن. یا فن بیان‌شون مشکل داره، یا کلاً نمی‌دونن که دانش‌جو به چی علاقه‌ داره، یا کلاً از فرآیند یادگیری بی‌خبر هستن و یا یادگیری و دانش‌جو و کلاس براشون چندان اهمیتی نداره.

انگیزه، علاقه، تلاش و یادگیری دانش‌جو در بسیاری از مواقع با نحوه‌ی ارائه‌ی مطالب توسط استاد، تسلط استاد، اعتبار استاد، سواد استاد، محتوای ارائه شده و ... تنظیم می‌شه. شاید بد نباشه استادهای دانشکده‌ی کامپیوتر یه نگاهی به بعضی از استادهای دانشکده‌ی برق بندازن و نحوه‌ی کلاس‌داری، تدریس و ارائه‌ی مطالب رو از اون‌ها یاد بگیرن. خوبه مقاله‌های یادگیری آموزشی بخونن. شاید بد نباشه از دانش‌جویان هم نظر بخوان و سعی هم کنن درس‌هایی که تسلط ندارن ارائه ندن. شاید خوب هم باشه که دانش‌جویان به صورت خودجوش به پیش استادان برن یا ایمیل بزنن و نظراتشون رو درباره‌ی کلاس‌ها، نحوه‌ی ارائه‌ی مطالب و هرچیز مثبت و منفیِ مرتبطی که به ذهنشون می‌رسه به استاد انتقال بدن. به امید روز تسلط استادانِ مسلط در دانشکده‌ی کامپیوتر!

ما، این جمعیت فکاهی (4)

[دانش‌جوی شریف]: ما خیلی از دانش‌گاه‌های دیگه جلوتریم. پروژه‌هامون واقعاً عالی ولی خیلی زیاده. دیشب پنج ساعت روی پروژه وقت گذاشتم.
[صدای هم‌گروهیِ پروژه‌ش از میز بغلی]: این اکسله که غلطه! هیچی هم که توش نداره! چرا فرمولا توش نیست؟
[دانش‌جوی شریف]: فرمولِ چی؟ دستی محاسبه کردم، گذاشتم تو اکسل! بابا پنج ساعت وقت گذاشتم
[هم‌گروهی‌ش]: ابله! برای یکی فرمول وارد بکن، این زیرِ ستونه رو بکش پایین، برای بقیه خودکار انجام می‌شه!
[دانش‌جوی شریف]:اوه!
[هم‌گروهی‌ش]: ... توی اون دانش‌گاهی که مهندس‌ش بعد از نُه ترم تحصیل تو باشی!

احساس در زبان فارسی

راستش در مواجهه با ترانه/شعرنویسی به فارسی خیلی وقت‌ها اذیت شدم. به نظرم سخت می‌اومد و این‌که نمی‌شه احساسات رو به خوبی با زبان فارسی منتقل کرد. فکر می‌کردم بخشی ازش به ساختار زبان فارسی برمی‌گرده، بعضی به دایره‌ی محدود لغاتش و بعضاً این‌که دست آدم رو به اندازه‌ی زبان‌های دیگه (مثلاً انگلیسی) باز نمی‌ذاره.

وقتی که یه آهنگ هندی گوش می‌دم (مثلاً chale jaise hawayen) معمولاً بعدش به سراغ متنش می‌رم و واقعاً حس می‌کنم که ترجمه‌ی این شعر به فارسی تمام لطافت کار را از بین می‌بره و به هیچ عنوان نمی‌شه ترجمه‌ش کرد، در حالی که ترجمه‌ی انگلیسی‌ش چندان بد نمی‌شه و این به طور کلی درباره‌ی اکثر آثار صادقه. غیر از این، حتی در گفتار روزمره هم حس می‌کنم که زبان فارسی نمی‌تونه احساسات را به خوبی نشون بده. بارها و بارها این را در مقایسه‌ی فارسی و ترکی (و در نسخه‌ی شدیدتر، فارسی و هندی) حس کردم. آخرین اظهار نظرهام به یک گفت‌وگوی کوتاه با احمد احمدیان ختم شد که توش چیزایی یاد گرفتم و دیدم شاید بد نباشه این‌جا هم بذارم. البته از خودش هم اجازه گرفتم :دی
گفت‌وگو در بعضی جاها به شدت سطحی و پراکنده‌س.

احمد احمدیان
‫چی؟‬

پیمان فخاریان
‫قبول نداری؟‬

احمد احمدیان
‫نه‬

پیمان فخاریان
‫انگلیسی بهتر نیس؟‬

احمد احمدیان
‫از لحاظ ساختارهای گرامری چرا‬
‫سینتکس انگلیسی compact تره‬
‫از لحاظ سمانتیکی خیلی قبول ندارم‬

پیمان فخاریان
‫به نظرت احساس رو خیلی بهتر نمی‌رسونه؟‬

احمد احمدیان
‫نه راستش :دی‬

پیمان فخاریان
‫فارسی خشک‌تر و تیزتره‬
‫اون لطافتو نداره‬

احمد احمدیان
‫میتونی مثال بزنی‬

پیمان فخاریان
‫آخه خیلی کلیه‬
‫یه متن ساده‌ی معمولی رو بذار جلوت‬
‫یا سعی کن یه شعر به فارسی بنویسی‬
‫واقعاً نمی‌شه اصن‬
‫احساسی از توش بیرون نمی‌آد‬
‫(یا لااقل برا من خیلی سخته)‬

احمد احمدیان
‫۱۰۰۰ سال تاریخ شعر فارسی‬
‫هیچ احساسی از توش بیرون نیومده؟‬

پیمان فخاریان
‫:دی‬

احمد احمدیان
‫یه چیزی بگو بگنجه :))‬

پیمان فخاریان
‫والا اونا نظمه اکثرش به نظرم‬
‫اصن شعر نیس!‬

احمد احمدیان
احمدیان ‫همچنان میگم که یه چیزی بگو بگنجه‬

پیمان فخاریان
:))))
‫خیلی سخته احمد‬
‫گفتی تا حالا یا نه؟‬

احمد احمدیان
‫چی گفتم؟‬

پیمان فخاریان
‫شعر یا یه متنی که سعی کنی احساس توش بذاری‬
‫داشتم چندتا کار هندی رو گوش می‌دادم، اصن قابل قیاس نیستن‬
‫بابا توش متن ساده می‌گی، ازش حس می‌چکه بیرون‬
‫منی که هندی بلد نیستم هم کامل حس رو از حرفشون می‌فهمم‬
‫فارسی اصن این‌طوری نیس‬

احمد احمدیان
‫ببین باید یه سری معیار واسه این چکیدن تعریف کنی‬
‫یا احساس‬
‫همینجوریش اینا خیلی انتزاعی ان‬

پیمان فخاریان
‫اوهوم. قبول دارم‬

احمد احمدیان
‫حالا داری روی انتزاع، یه سری انتزاع دیگه بنا میکنی‬

پیمان فخاریان
‫آره، می‌دونم چی می‌گی‬

احمد احمدیان
‫بعدشم‬ ‫فارسی دایره ی لغاتش وسیعه و چیزی کم نداره‬

پیمان فخاریان
‫بیش‌تر حسی حرف می‌زنم الآن هم تا استدلالی‬
‫بی‌خیال بابا!‬

احمد احمدیان
‫کلمه‌سازیش هم خوبه‬

پیمان فخاریان
‫خیلی سخته بابا‬
‫دو تا قید انگلیسی رو توی فارسی بخوای ترجمه کنی به ... میری قشنگ‬
‫همه‌ش مجبوری بگی «به طور ...»‬

احمد احمدیان
‫خب اون مشکل گرامر فارسیه‬
‫که پسوند قیدساز خوب نداریم‬
‫من دارم میگم از لحاظ سمانتیکی‬
‫برای احساس‌های مشترک آدمها‬
‫اونقدی کم نداره‬
‫نمیشه اینجوری گفت‬
‫اصن همین «بوی جوی مولیان»‬
‫با صدای دلکش گوش کن‬
‫ایضا تصنیف‌های مرضیه که کارای رهی معیری و معینی کرمانشاهی و ایناس‬
‫یا «الهه‌ی ناز» بنان‬

پیمان فخاریان
‫راستش موافق نیستم. اینا هم اکثراً متعلق به زبان سال‌ها پیشه. زبان الآن (روزمره‌ی خودمون) رو مقایسه کن با زبون روزمره‌ی انگلیسی. چهارتا جمله‌ی ساده با تُن‌های مختلف صدا و با حالت‌های مختلف، با واژه‌های مختلف بسازیم. فکر می‌کنم فارسی اون قابلیتی رو که انگلیسی داره نداره‬

احمد احمدیان
‫زبون روزمره‌ی انگلیسی چیه؟‬
‫اصن منظورت از احساس معلوم نیست چیه‬

پیمان فخاریان
‫اووووم‬

احمد احمدیان
‫یه کیفیت انتزاعی گنگی که معلوم نیست چیه رو داری توی دو تا زبان میسنجی‬

پیمان فخاریان
‫اوهوم. باید دقیق حرف زد‬

احمد احمدیان
‫بعدشم‬
‫وقتی انقدر روی احساس تاکید میکنی، احساس مال زبان شعره‬
‫یعنی بخش اعظمش‬
‫تا زبان روزمره‬

پیمان فخاریان
‫قبول ندارم‬

احمد احمدیان
‫خب اینجا بازم معلوم نیست داری از چی به عنوان احساس حرف میزنی‬

پیمان فخاریان
‫دارم فکر می‌کنم چطوری حرفمو دقیق‌ بزنما :دی
که این‌قدر روی هوا نباشه‬
‫اول من چند تا سؤال بپرسم. شاید راحت شد بعدش رسوندن منظورم‬
‫قبول داری توی انگلیسی خیلی راحت‌تر می‌شه شعر/ترانه نوشت تا فارسی؟‬

احمد احمدیان
‫از یه لحاظ آره‬
‫اما‬
‫مساله اینه که‬
‫تاریخچه‌ی شعر فارسی انقدر دامنه‌داره‬
‫و موسیقی سنتی گره‌خورده با اون‬
‫که ترانه‌های انگلیسی رو ترجمه کنی به فارسی شر و ور میشن‬

پیمان فخاریان
‫آفرین آقا. خیلی خوب شد‬

احمد احمدیان
‫انتظاری که از موسیقی سنتی هست‬
‫یا تفکر پشت اون‬
‫زمین تا آسمون با موسیقی مدرن متفاوته‬
‫بیشتر آیینی\عرفانیه‬
‫تا روزمره‬

پیمان فخاریان
‫اوهوم آورین‬
‫قبول داری این «شعر» نویسی تبدیل به «نظم» نویسی شده؟‬
‫توی فارسی‬

احمد احمدیان
‫تا یه جایی نه‬
‫از یه جایی به بعد آره‬
‫چون دیگه یه سری جایگشت‌های ممکن امتحان شده‬
‫و شعر قالب‌بندی شده تبدیل شده به تکرار مکررات‬
‫اما خب بزرگان ادب فارسی تا چندین قرن‬
‫تونستن جایگشت‌های ممکن رو امتحان کنن‬
‫و حرفشون رو بزنن‬

پیمان فخاریان
‫اوهوم. این بخش رو فعلا نگه‌ دار کنار تا برگردیم بهش‬
‫یه شعر بت می‌دم توی یه زبان دیگه‬
‫تو به عنوان یه آدمی که هم فارسی بلدی هم انگلیسی، ترجمه می‌کنی به این دو زبون‬
‫کدومش بهتر حالتِ شاعرانه‌شو حفظ می‌کنه؟‬

احمد احمدیان
‫انگلیسی، چون تعریف شعر متفاوته‬
‫تعریف شعر خیلی بستگی به زبان داره‬
‫من به نظرم تعریف یگانه‌ای برای شعر نداریم‬
‫هایکوی ژاپنی باید ۳۱ سیلاب باشه و هیچ گونه اثری از وزن توش دیده نمیشه‬

پیمان فخاریان
‫و فکر می‌کنی این‌که این احساس توی فارسی منتقل نمی‌شه، ربطی به ضعف زبان فارسی نداره، درسته؟‬

احمد احمدیان
‫من کی گفتم احساس منتقل نمیشه؟‬

پیمان فخاریان
‫به خوبیِ انگلیسی منتقل نمی‌شه*‬

احمد احمدیان
‫دقیقا چون راه انتقال احساس فرق می‌کنه‬
‫ببین‬
‫نگرش ایرانی‬
‫و سنت حاکم‬
‫چیزهای دیگه‌ای رو احساس می‌دونه‬
‫یعنی دنیا جافی و دون و ایناست‬
‫مسائل دنیوی هم ایضا‬
‫این با فرهنگ و سنت گره خورده‬
‫و گسترش عرفان‬

پیمان فخاریان
‫خب من هم منظورم از «فارسی روزمره» همین بود‬

احمد احمدیان
‫در ایران‬

پیمان فخاریان
‫یعنی چیزی که مربوط به احساسات روزمره‌ی من و تو می‌شه‬
‫اتفاقاتی که با انسان مدرن در تماسه‬
‫چیزی که من و تو ذهنمون درگیرشه‬
‫من کاری با اون سنته و عرفان و ... که اکثر مردم هم باهاش کاری ندارن، ندارم‬
‫واضحه چی می‌گم؟‬

احمد احمدیان
‫خب این باز به تعریف احساس برمیگرده‬

پیمان فخاریان
‫اوووم. تو می‌تونی تعریفی ازش بدی؟‬
‫سخته تعریف ارائه کردن‬

احمد احمدیان
‫نه منم نمیتونم‬
‫اقلا در حال حاضر‬
‫یک سری مفاهیم این شکلی جنده شدن عملا‬
‫از بس در کانتکست‌های متفاوت به کار رفتن‬

پیمان فخاریان
‫درست می‌گی‬

احمد احمدیان
‫تهشم هر کی میگه‬
‫در واقع منظورش با اون یکی فرق میکنه‬

پیمان فخاریان
‫یه چیزی‬
‫تو اگه «نظم» رو از شعر فارسی بگیری، قبول داری بخش زیادی از قدرت شعر فارسی از بین می‌ره؟‬

احمد احمدیان
‫شعر فارسی نه‬
‫چون دقیقا شعر فارسی با اون تعریف میشه‬

پیمان فخاریان
‫شعر سپید رو پس قبول نداری؟‬

احمد احمدیان
‫نه که قبول ندارم‬
‫مساله قبول داشتن یا نداشتن نیست‬
‫میگم این دو تا جهان‌بینی متفاوته‬
‫شعر سپید‬
‫در باطن از شعر اروپایی میاد‬
‫و نگاه اونها به شعر‬

پیمان فخاریان
‫درسته‬
‫من هم حرفم اینه که در چنین نگاهی، شعر فارسی قدرتی که انگلیسی داره نداره‬
‫اینو قبول داری؟‬

احمد احمدیان
‫در این نگاه آره‬
‫ولی این شکاف‬
‫ناشی از شکاف سنت و مدرنیته است‬
‫همون طوری که هر روز ما داریم این شکاف رو میبینیم‬

پیمان فخاریان
‫به شدت قبول دارم حرفتو‬

احمد احمدیان
‫زبان هم با تغییرات اجتماعی تغییر میکنه‬
‫اما همونطوری که مدرنیته‌ی ایرانی نوپاست، زبان فارسی مدرن هم نوپاست‬
‫این به معنی نیست که فارسی احساس نداره‬
‫به نظرم احساس رو باید با خود اون زبون سنجید نه زبون دیگه‬
‫چون تعریف احساس در جوامع متفاوت خب فرق میکنه‬
‫شاید صد سال دیگه زبان فارسی مدرن خودشو پیدا کنه‬
‫وقتی جامعه‌ی مدرن ایرانی هم به یه تعادلی رسید‬
‫اما فعلنا که گروکشی ه بین بازگشت به سنت و گرفتن مدرنیته‬
‫این مساله رو باید در جوامع نیمه‌مدرن غیر غربی دیگه هم بررسی کرد و با فارسی سنجید‬
‫یحتمل نتایج جالبی به دست میاد‬

پیمان فخاریان
‫آره شاید. چیزای خوبی گفتی‬
‫ولی یه چیزی: به نظرت ساختار جمله فارسی جوری نیس که باعث تضعیف این نوع شعر مدرن می‌شه؟‬
‫منظورم ساختار نهاد + مفعول + توضیح (مسند/متمم) + فعله‬

احمد احمدیان
‫نه چون توی شعر میشه ساختار جمله رو بهم ریخت‬
‫بعدشم‬

پیمان فخاریان
‫راجع به جملتان روزانه‌ی خودمون چی؟‬

احمد احمدیان
‫این ساختار هست توی زبونای دیگه هم‬

پیمان فخاریان
‫مثلا؟‬
‫(البته بدیهیه که هس!)‬

احمد احمدیان
I saw him
I handed him the keys

پیمان فخاریان
‫فعل قبل از مفعوله دیگه‬
‫فعل فارسی با خودش یه خشکی داره. همیشه با «ـَد» تموم می‌شه‬

احمد احمدیان
‫یعنی چون تهش صامته؟‬
‫مشکل صامت بودنه یعنی؟‬

پیمان فخاریان
‫نه فقط ولی این هم تأثیر می‌ذاره ‫حالت وزن جمله رو می‌کَشه‬
‫یکنواختش می‌کنه‬

احمد احمدیان
‫والا تو مازندرانی هر چی هست مصوته‬
‫و این زبون فقط به درد شوخی و مسخره بازی میخوره‬
‫به این سادگیا نیست برادر من :))‬

پیمان فخاریان
:)))
‫اره صد در صد‬
‫حالا یه چیزی :))‬
‫آقا هندی شنیدی؟‬

احمد احمدیان
‫نه‬

پیمان فخاریان
‫آقا خیلی حس داره این زبون. یعنی حرف می‌زنن، از طرز بیان جمله کامل احساسات طرف مشخصه‬

احمد احمدیان
‫من نمیدونم چطوریه‬
‫ولی خب اینم فرهنگیه‬
‫مثلا این کلماتی که برای تعارف هست توی فارسی‬
‫عمرا تو هیچ زبون دیگه پیدا نمیکنی‬

پیمان فخاریان
‫مثلا؟‬

احمد احمدیان
‫سعی کن یه جمله‌ی تعارف‌آمیز رو به انگلیسی بگی‬
‫میبینی چقد خنده‌داره‬
‫و به کار میره‬
‫مثلا دیگه خیلی واضحه‬
‫قدم رو چشم ما گذاشتین‬

پیمان فخاریان
‫اوهوم درست می‌گی‬

احمد احمدیان
‫کلی از این عبارات و کلمات هست‬

پیمان فخاریان
‫اینا خیلی فرهنگیه.‬

احمد احمدیان
‫خیلی هست یعنیا‬
‫یا مثلا «دست بوسیم»‬
‫حتی «مخلصیم»‬

پیمان فخاریان
‫آره درسته‬
‫یه چیزی‬

احمد احمدیان
‫بعدشم تو که نمیخوای وقتی داری با سلطان محمود یا آغا محمدخان حرف میزنی حس اصلیتو منتقل کنی که، میخوای؟‬
‫محافظه‌کاری و مسایل فرهنگی یه لفافه‌ای کشیده‬
‫که احساس دور از دسترس باشه‬
‫البته بازم مشخصه‬
‫ولی با تلاش بیشتر‬
‫سارکزم تو فارسی خیلی پیچیده است‬

پیمان فخاریان
‫به نظر جالب می‌رسه حرفت‬

احمد احمدیان
‫این نشونه‌ی ضعف فارسی نیست‬
‫به نظرم‬
‫یعنی سخن اگر رفته در لفافه‬
‫بی‌دلیل نبوده که‬
‫بیکار نیست آدم‬

پیمان فخاریان
اطلاعی داری از قدمت این زبون‌ها؟ انگلیسی و هندی و فارسی همگی هم‌ریشه‌ن ولی خب تفاوت خیلی زیادی بینشون هس الآن. این‌که از کِی و چطوری این تفاوت‌ها ایجاد شده و ...

احمد احمدیان
‫خب مساله اینه که‬
‫حالا خود فارسی هم‬
‫من نمیدونم پهلوی چه شکلی بوده مثلا‬
‫ولی تو متخصص زبان پهلوی رو هم بیاری‬
‫چون دسترسی ما به گفتار روزمره نیست‬
‫معلوم نیست چقد معتبره‬
‫حالا خیلی وقته فارسی و سانسکریت جدا شدن‬
‫هزاران ساله‬
‫ما با همین فارسی خودمون بسنجیم کلی کار کردیم‬
‫یعنی با فارسی میانه و باستان‬

پیمان فخاریان
‫اوهوم.‬

احمد احمدیان
‫انگلیسی عملا ۵۰۰ ساله که این شکلیه‬
‫یعنی اونم یه ترکیبی از فرانسوی و آلمانیه‬
‫با زبون‌های سلتی و ...‬

پیمان فخاریان
‫ترکیب فرانسوی و آلمانیه؟‬

احمد احمدیان
‫آره‬

پیمان فخاریان
‫من فکر می‌کردم آلمانیه‬
‫آخه فرانسه ریشه‌ش لاتینه، کلاً از آلمانی جداس‬ ‫؟‬

احمد احمدیان
‫مساله چیز دیگه‌س‬
‫توی هزاره‌ی اول‬
‫یه کوچ بزرگی شد از زاکسن توی المان به بریتانیا‬
‫و ایضا از دانمارک‬
‫که اینا آلمانی میانه بود زبونشون‬
‫اینکه میگن آنگلوساکسون‬
‫اون آنگلو هم ساکنان اولیه‌ترن‬
‫ریشه‌ی سلتی و اینا، ویلز و اسکاتلند‬
‫بعد سال ۱۰۶۶ ویلیام فاتح حمله کرد از برتانی و انگلیس رو گرفت‬
‫و بعد زبان رسمی فرانسوی شد تو انگلیس‬
‫اگر رابین هود رو خونده باشی‬
‫نورماندی *‬
‫بحث سر نورمن و ساکسون و ایناس‬
‫زبان علمی هم لاتین بود‬
‫قبلشم که بریتانیا مال روم بود‬
‫خلاصه این زبونا در هم حل شدن‬
‫و یه بخش بزرگی از واژگان فرانسوی موند‬
‫اما کلمات اصلی و پرکاربرد‬
‫و همچنین دستور زبان‬
‫یه مدل فرسایش‌یافته‌ی آلمانیه‬
‫آلمانی میانه‬
‫این کلمات GRE مثلا‬
‫اکثرا از این کلمات مهجور فرانسوی و لاتین و ایناس‬

پیمان فخاریان
‫آها‬ ‫خیلی اطلاعات خوبی بود :)

اول منهتن و بعدش برلین!

لئونارد کوهن را بی‌اندازه دوست دارم. اولین بار با آهنگ معروف Hallelujah شناختم که احتمالاً شما هم شنیدینش، شاید توی شِرِک یک. بعد از اون بیش‌تر باهاش آشنا شدم و آلبوم‌های مختلفش رو گوش دادم. جدیداً هم آلبوم آخرش و آهنگ slow که نشون داد هنرمندی کوهن با رسیدن به هشتاد سالگی‌اش، هنوز هم در اوج است. در ادامه شش آهنگ محبوبم از لئونارد کوهن را قرار دارم. برای شنیدنش احتمالاً به فیلترشکن نیاز دارین.







دوست دارم کمی درباره‌ی آهنگ آخر (first we take manhattan) بنویسم.

این کار هم مثل اکثر کارهای کوهن، ناواضحه و برداشت‌های مختلفی ممکنه ازش بشه. برخی برداشت توصیفِ یک تروریست رو از آهنگ دارن، بعضی‌ها اون را از خاطرات و تصورات کوهن می‌دونن و سایر افراد می‌تونن برداشت کاملاً شخصی مربوط به خودشون رو از آهنگ داشته باشن.

شخصاً وقتی به این آهنگ گوش می‌کنم، حسی که دارم، خشم از بقیه، له‌ کردن‌ها و له شدن‌ها، انتقام‌ها، جلوی کارهای اشتباه را گرفتن و قد کشیدنه. تمومِ توسری خوردن‌ها (در هر جایی که بوده) یادم می‌آد و این‌که من هم روزی برمی‌گردم و حسابشون رو می‌رسم. این‌که من هم روزی بزرگ می‌شم! شاید بخشی ازش خیال باشه، شاید هیچ‌وقت برنگردم به اون لحظات و اون افراد و اگر هم برگردم، شاید هیچ کاری با کسی نداشته باشم. شاید من هم جزئی از سیستم معیوبی بشم که روزی دست و پای منو بسته بود، ولی دوست دارم (و با این آهنگ حس می‌کنم) که روزی من هم برمی‌گردم. روزی من هم بزرگ می‌شم.

بند اول آهنگ برای من بی‌نظیره:
به من بیست سال زندگی ملالت‌آور داده‌اند. چرا؟ چون می‌خواستم این سیستم معیوب را تغییر دهم. حال بعد از بیست سال باز می‌گردم، می‌آیم و می‌آیم و اول منهتن و پس از آن برلین را می‌گیرم.
انتخاب برلین و منهتن برای کوهن می‌تونه دلایل مختلفی داشته باشه که من هم درگیرش نمی‌شم ولی برای من، این دو شهر نماد قدرت حساب می‌شه. نماد جاهایی که سیستم در اوج قدرت، منو له کرد. از نمونه‌های دانشگاهیش بگیر تا نمونه‌های کشوریش. برلین برای من آموزش حساب می‌شه. حلقه‌ی معیوب کشوری محسوب می‌شه. منهتن برای من پروژه‌های بخور بخور حساب می‌شه. قدیم‌ترها دادگاه کشور حساب می‌شد، دلایلِ بدبختی‌های خانواده‌ام، پدرم و خود فامیل‌هامون حساب می‌شدن. هنوزم همه‌ی این‌ها منهتنِ من هستند، و البته خیلی چیزای دیگه.

و عاشقِ سومین بند شعرم:
تا وقتی بازنده بودم، مرا دوست داشتی ولی الآن نگران پیروزی منی.
چه شب‌ها بود که دعا می‌کردم و دعا می‌کردم تا کارم را آغاز کنم.
حال، اول برلین را می‌گیریم و بعد از آن، منهتن را!

ما الآن کوچولوییم. خودمون هم می‌دونیم ولی ما هم یه روز بزرگ می‌شیم. به خودم قول دادم و این‌جا هم می‌نویسم که آدمی نشم از جنسِ همین سیستم. آدمی نشم از جنس برلین و منهتن و این آهنگ همیشه این را به من یادآوری می‌کنه.
ما هم روزی بزرگ می‌شیم. اون روز هم می‌آد که ما تصمیم‌گیرنده‌ایم. شبی نیست که خوابِ آن روز را نبینم. ما هم بزرگ می‌شویم، آقای برلین!

پی‌نوشت: (از everybody knows لئونارد کوهن)

And everybody knows that it's now or never
Everybody knows that it's me or you
And everybody knows that you live forever
Ah when you've done a line or two
Everybody knows the deal is rotten
Old Black Joe's still pickin' cotton
For your ribbons and bows
And everybody knows
And everybody knows
And everybody knows...

استادان ما - بخش اول

پیرو ویدئوی سروش رضایی بر روی قصه‌های دانشگاه (قسمت دوم) دیدم بد نیست که کلان‌تر، چند‌ خطی درباره‌ی استادان مشابه دانشکده‌ی کامپیوتر دانشگاه شریف بنویسم.
بخش عظیمی از استادهای ما، آدمای به شدت بی‌سوادی هستند. این دسته، نه تنها از علم روز دنیا در زمینه‌ای که ادعای تخصصش رو دارن پرت هستن، بل‌که حتی حداقل اطلاعات لازم درباره‌ی ساده‌ترین مفاهیم زمینه‌ی مورد بحث -که هر ترم هم آن دروس را ارائه می‌دهند- ندارند. حتی در بسیاری از موارد هم متوجه نمی‌شن چی می‌گن. کافی است به صفحه‌ی اصلی استادهای دانشکده کامپیوتر برین و رندوم پنج نفر را انتخاب کنین! با احتمال خوبی، چهارتاشون از همین دسته‌اند! این دسته از استادها، خودشان به دو دسته‌ی بی‌عرضه و باعرضه تقسیم می‌شن.

نوع اول، با وجود داشتن ادعا، عملاً قدرتی ندارند و دانشجویان هم آن‌ها را جدی نمی‌گیرند! نوع دوم با وجود بی‌سوادی معمولاً قدرت زیادی دارن و به جای این‌که تلاشی برای تدریس بهتر، تربیت بهتر، مطالعه‌ی بیش‌تر، تحقیقات و پیشبرد علم داشته باشن، جاش زبان دراز، اعتماد به نفس بی‌اندازه و مقدار عظیمی از بدجنسی و توانایی مفرطی در حق‌خوری و دزدی دارن. این دسته معمولاً بیش‌ترین قدرت را در دانشکده دارن و به خوبی با عملکردشان به دانشجویان یادآور می‌شن که برای قدرت‌مند شدن، نیازی به یادگرفتن و دانش‌اندوزی نیست. کافی است ویژگی‌های گفته شده در بالا را داشته باشید؛ اما نکته‌ی جالب این است که با وجود بی‌سوادیشان در تدریس و تحقیق، از دانشجویانشان مقاله می‌خواهند، آن‌ها را تحقیر می‌کنند و همیشه هم از این‌که باید خوب درس بخوانید حرف می‌زنند! خب وقتی دانش‌جوی بدبخت شما را می‌بیند برای چه باید درس بخواند!؟ نخواند و مثل شما باشد که بهتر است!
بعضی از این استادها، آن‌قدر از نظر علمی افتضاح هستند که واقعاً مدرک علمی آن‌ها در گذشته نیز مورد تردید است! شاید اگر اسناد مربوطه منتشر می‌شد، می‌دیدیم که این‌ها مدرکشان هم به زوری گرفته‌اند! از ویژگی‌های آن‌ها تفت دادن است و در این کار مهارت ویژه‌ای دارند. کافی است هر اسلاید مزخرفی به آن‌ها بدهید و ببینید که چگونه شقیقه و گوزن را به هم ارتباط می‌دهند! گاهی دیده شده که یک عبارت را اشتباه می‌خوانند و شروع به تفاسیر مرتبط با آن خوانشِ اشتباه می‌کنند! حال کافی است اسلاید را از آن‌ها بگیرید! کلاس را سریعاً تعطیل می‌کنند!

دسته‌ی یاد شده، در صورت نیاز دانش‌جویانشان را به شدت اذیت می‌کنند. اجازه‌ی دفاع نمی‌دهند، آن‌ها را معطل می‌کنند، مجبورشان می‌کنند که فلان کار را بکنند، هرگونه سوء استفاده‌ای که بخواهند می‌کنند و در نهایت هم چند ریال پول در کفِ دست دانش‌جو می‌گذارند تا بگویند که حقتان هم داده‌ایم.

دانش‌جویان معمولاً از این استادان می‌ترسند. اگر دانش‌جوی آن‌ها باشند، هر چیزی که استاد بگوید، گردن می‌نهند. وقتی به یکی از دانش‌جویان دانشگاه -که استادِ مربوطه تا می‌توانست تحقیرش کرد- می‌گفتم که چرا به استاد اعتراض نمی‌کنی؟ به سادگی جواب داد که اگر اعتراض کنم اجازه‌ی دفاع نمی‌دهد. در یک مورد دیگر، همان استاد فهمیده بود که دانش‌جوی مشترکش با استاد دیگری، اخیراً مقاله‌ای داده است. شروع به داد و بیداد کرد که چرا اسم من در مقاله نیست؟ و دانش‌جوی بنده خدا که خیلی ترسیده بود فوری مقاله را ویرایش کرد و تا دو سه روز به پیش استاد می‌رفت و اظهار فراموشی، ندامت و طلب بخشش می‌کرد! استادی که هیچ کاری برای آن دانش‌جو و آن مطالعه نکرده است.

رابطه‌ی استاد و دانش‌جو باید اصلاح شود. این شاید بتواند اولین گام در بهبود اوضاع استادان باشد. اصلاح این رابطه هم مسلماً تنها از سمت دانش‌جویان ایجاد می‌شود. انتظارات هستند که رفتار فرد مقابل را می‌سازند. اگر دانش‌جویان به این استادان اعتراض کنند یا رفتاری مطابق با شأن آن‌ها انجام دهند، با آن‌ها برخورد بکنند، اشتباهات آن‌ها را به آن‌ها بگویند و در مقابل زیاده‌خواهی‌های آن‌ها بایستند، آهسته آهسته با بهبود این رابطه، وضعیت حال نیز بهبود خواهد یافت.

بی‌سوادی این استادها را که نمی‌توان از بین برد! لااقل رفتار آن‌ها را اصلاح کنیم.

daniel kahneman's quote

Every author, I suppose, has in mind a setting in which readers of his or her work could benefit from having read it. Mine is the proverbial office watercooler, where opinions are shared and gossip is exchanged. I hope to enrich the vocabulary that people use when they talk about the judgments and choices of others, the company’s new policies, or a colleague’s investment decisions. Why be concerned with gossip?
Because it is much easier, as well as far more enjoyable, to identify and label the mistakes of others than to recognize our own. Questioning what we believe and want is difficult at the best of times, and especially difficult when we most need to do it, but we can benefit from the informed opinions of others. Many of us spontaneously anticipate how friends and colleagues will evaluate our choices; the quality and content of these anticipated judgments therefore matters. The expectation of intelligent gossip is a powerful motive for serious self-criticism, more powerful than New Year resolutions to improve one’s decision making at work and at home.

درباره‌ی شهیار قنبری

شهیار قنبری در تاریخ ترانه‌ی ایران چهره‌ی ماندگاریست. اکثراً او را در کنار اردلان سرفراز و ایرج جنتی عطایی به عنوان سه قطب اصلی ترانه‌ی نوین و ترانه‌ی «داستان دو ماهی» شهیار را به عنوان آغازگر رسمی جریان ترانه‌ی نوین می‌شناسند.

راجع به شهیار در اینترنت منابع زیادی می‌شه پیدا کرد. از مطالبی که دوست‌دارانش نوشتن تا منتقدانش و مصاحبه‌هایی که ازش هست و من هم قصد ندارم شهیار را نقد کنم یا راجع به شخصیتش -که از بعضی جهات چندان مورد پسندم نیست- حرف بزنم. بیش‌تر دوست داشتم علاقه‌م رو بهش ثبت کنم و بقیه را با کارهاش آشنا. خیلی کوتاه!

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
...

یادم هست، یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه دربه‌در یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

*دل‌ریخته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لالا لالا لالالا، لالا لالا لالالا
تو ای نایاب! ای ناب! مرا دریاب، دریاب!
منم بی‌نام، بی‌بام، مرا دریاب تا خواب
...

مرا دریاب در سرما، مرا دریاب تا فردا
مرا دریاب تا رفتن، مرا دریاب تا این‌جا
مرا دریاب تا باور، مرا دریاب تا آخر
مرا دریاب تا پارو، مرا دریاب تا بندر

*تو ای نایاب، ای ناب
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخون با من نترس از گلوله دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب
...

سکوت شیشه‌های شب غمی داره
ولی‌ خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه‌های عشقو آزادی
کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

*لالا لالا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از تو نوشتن قدغن
گلایه کردن قدغن
عطر خوش زن قدغن
تو قدغن، من قدغن
برای عشق تازه، اجازه بی‌ اجازه
...

در این غربت خانگی
بگو هرچی باید بگی
غزل بگو، به سادگی
بگو زنده‌باد زندگی

*قدغن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگها زردِ زرد، وقتی هوا نیست
بوسه سردِ سرد، صدا صدا نیست
زخم هم چه بی‌هوش، هیچ کس با ما نیست
شب چنان تیره، که شب پیدا نیست
شب هم پیدا نیست...
شب هم پیدا نیست...

عشق اما پیداست
عشق اما پیداست

...

دستِ نقاش از همه تنهاتر، پرده‌ها را شسته زیرِ باران
آخرین شاعر پرید و دود شد، شعرش از هر دشنه‌ای آویزان
شاپرک افتاده در جوهردان، یاسِ بی سر وقفِ مرهم‌گاه
ای یقین سبز مثلِ معجزه، سایه‌ی آمدنِ تو در راه
روز باید باشد، عشق اما پیداست ....

*عشق اما پیداست
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا دوباره دیدن تو
شابا-دابا-دابا!
شنیدن بوئیدن تو
شابا-دابا-دابا!
...

شب ترا با من دید، دل دریا لرزید
همه تنها، ما اما جفت، شب به ماه از ما گفت
ماه دق کرد و شکست، شبنمی شور به چشمِ تو نشست!


*نفس بکش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در این شب بی ‌ماه و گل، ستاره‌ساز صحنه شو
رخت غزل‌‌کُش پاره کن، در شعر من برهنه شو
تو بهترینِ صحنه شو، برهنه شو، baby، برهنه شو
تو بهترینِ صحنه شو، برهنه شو، baby، برهنه شو
...

ناخنِ سرخ دست تو، های های های، باغ‌چه‌ی تب‌کرده‌ی من
کفش تو ساز کولیان، های های های، شال تو جای گم‌شدن
چشم تو جای امن شب، های های های، به وقت گرگم به هوا
سینه‌ی پر‌قصه‌ی تو، های های های، صدای معدن طلا

*برهنگی
بی‌نهایت این کار را دوست دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پاي ديوار
سر ِ بازار
نوک ِ تپه
زير ِ رگبار
بغلم كن
بغلم كن

بهترين جاي جهان
فرصت آغوش تو
...

به پيچ و تاب ِ يك پيچك
به شكل ِ آخرين ميخك
به ياد ِ شمعي در رگبار
دو سايه، در هم، بر ديوار
برقص
برقص

*بغلم کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رویای ما به سر اومده، حالم بده، حالم بده
سر رفتن و چه خوب بلده، حالم بده، حالم بده
شال سیاه دلیل با تو بودنه
عطر خوب تو تنها رفیق منه، حالم بده ، حالم بده
...

گل های سرخ بی صاحب، چه خوب، چه خوب
همه دنبال یك هم شب، چه خوب، چه خوب
همه در فكر یك بوسه، چه خوب، چه خوب
حالم بده ، حالم بده
حالم بده ، حالم بده
حالم بده ، حالم بده
حالم بده ، حالم بده

It’s gonna be allright, Tonight, Tonight
It’s gonna be allright, Tonight, tonight
به نبضِ تندِ من، برقص، برقص! وقت رها شدن، برقص، برقص
به نبضِ تندِ من، برقص، برقص! وقت رها شدن، برقص، برقص

*ترانه‌ی باحال
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مرا ببخش بی‌بیِ بی ‌من
مرا ببخش قندک روشن
مرا ببخش لاله‌ی شیشه
مرا ببخش شعر همیشه

من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بمیرم
...

مرا ببوس بی‌بی بی‌لب
مرا ببر تا لب امشب
مرا بخوان بی‌بی‌ بی‌ساز
مرا برقص تا ته آواز

*بی‌بیِ بی من
بی‌اندازه شاهکار شهیار قنبری
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهیار قنبری جزو معدود افرادیه که با اکثر کارهاش به شدت ارتباط برقرار کردم و می‌تونم بگم که تک‌تک کارهاش، احساسات مختلف منو تحت پوشش قرار دادن، تا اون‌جا که خیلی وقت‌ها ترجیح می‌دم جای حرف زدن قسمتی از کارهای شهیار رو بخونم و می‌دونم که احساسم رو به بهترین نحو ممکن به تصویر می‌کشه.

شهیار قنبری جزوِ معدود شاعران و ترانه‌سرایان ماست که کارهاش همیشه از زمان خودش جلوتر بوده. شاید حتی اغراق نباشه که بگیم ترانه‌های امروز کپی‌های دسته‌چندمی از ترانه‌های چهل سال پیش شهیار هستند؛ ادعایی که خود شهیار هم داره! اما کارهای امروز و دیروز شهیار (بیست سال پیش) حتی از کارهای امروزِ دیگر ترانه‌سرایان به شدت جلوتره.
دوست دارم یک‌بار بیش‌تر، منطقی، کارشناسانه‌تر و منتقدانه راجع به شهیار بنویسم.

ـــــــــــــــــــ

قدیم چندتا از کارهای شهیار را آپلود کرده بودم. کلیک کنین!

به بهانه‌ی یک خواب

خیلی کم پیش می‌آد که خواب کاملاً کنترل نشده ببینم. معمولاً خودم خواب‌هامو می‌سازم! هر شب! با خیلی‌ها که صحبت می‌کردم می‌گفتن مگه میشه! ولی خب معمولاً این‌طوریه که هرچیزی که رو که بخوام خوابش رو ببینم، بهش فکر می‌کنم و می‌خوابم و خوابشو می‌سازم. تا یه جاییش اون چیزی می‌شه که خودم تصورش رو کردم و از یه جایی به بعد، دیگه دست خودم نیست.

اون‌هایی که فیلم 127 ساعت رو دیدن (و اگه ندیدین ببینین!) می‌دونن که در اواخر فیلم، در اون صحنه‌ی تراژدیک* با اون کات‌های پی‌درپی و نورپردازی زیبا و زاویه‌های تشنج‌زای دوربین، موسیقی نقش ویژه‌ای داره. موسیقی فیلم رو A.R. Rahman نوشته و الحق موسیقی بی‌نظیری درآورده. ملودی‌ای که در اون قسمت پخش می‌شه، Liberation نام داره که آپلودش کردم.

از خواب پریدم. از معدود خواب‌های کاملاً کنترل نشده. قلبم خیلی تند می‌زد، شاید 140-150تا! کامل صورتم عرق کرده بود و دستام به شدت می‌لرزید. توی گوشم هندزفری بود و آهنگ Liberation پخش می‌شد. الآن سه روزه که آهنگ رو می‌شنوم می‌لرزم ولی نمی‌تونم بهش گوش نکنم و دائماً باهاش آخرین صحنه‌ی خوابم تداعی می‌شه.

سه چار ماهه خاطره ننوشتم. شاید چون این‌جا فعال‌تر می‌نویسم. قدیم توی خاطراتم این‌جور چیزا رو ثبت می‌کردم. شاید بد نباشه همین‌جا ثبت کردنش رو نهایی کنم :دی

ـــــــــــــــــــ

*خودم می‌دونم «تراژدیک» واژه‌ی درستی برای اون صحنه نیس ولی واژه‌ی بهتری به ذهنم نرسید.

ما، این جمعیت فکاهی (3)

[دانش‌جوی دانشگاه شریف]: «سیلیکون ولی» می‌دونی کجاس؟
[اون یکی دانش‌جوی دانشگاه شریف]: نه، چیه؟
[دانش‌جوی دانشگاه شریف]: یه جاییه توی تگزاس که آی‌سی می‌فروشن

پا تو کفش بزرگ‌ترها

اول: نخبگان

آیت‌الله خامنه‌ای در نهمین همایش ملی نخبگان -که معلوم نشد چرا ما ازش خبردار نشدیم و بهمون اطلاع‌رسانی نشد!- گفتند: «ایران امروز با آمریکای ۳۵ سال بعد از استقلال، زمین تا آسمان فرق دارد؛ شما به‌مراتب از آنها جلوترید» و «مراکز علمی که شاخص‌های پیشرفت علمی را مشخص می‌کنند به نفع جمهوری اسلامی شهادت می‌دهند؛ حضرات در تریبون‌های رسمی و غیررسمی انکار می‌کنند و توهم می‌شمارند» [ref]

لازم می‌دونم چندتا نکته درباره‌ی این صحبت‌ها بگم. درباره‌ی اولی، بدیهتاً به مراتب ما از آمریکای ابتدای قرن نوزده جلوتریم! عقب‌مانده‌ترین کشورِ امروز جهان هم از آمریکای آن سال جلوتره! به نظرم بهتره که خودمون رو با مثال‌های نزدیک‌تر مقایسه کنیم و ببینیم که چرا از هند یا چین یا حتی مثالی ساده‌تر، از مالزی و تایوان عقب‌تریم. مالزی از دهه‌ی 1980 شروع به اصلاحات اقتصادی کرد و به رشد اقتصادی هفت درصد با تورم ناچیز رسید. وقتی این موضوع شگفت‌آوره که بدونیم تا قبل از 1960 مستعمره‌ی انگلیس بود و تا سال 1975 هم اختلافات داخلی در این کشور بیداد می‌کرد. در چنین شرایطی مالزی تونسته به این خوبی عمل کنه و در حال حاضر، تبدیل به موفق‌ترین کشور جنوب‌ آسیا از نظر اقتصادی بشه.

مرشد کتابی تحت عنوان «چرا عقب مانده‌ایم؟» داره. این کتاب رو نخوندم ولی تیترش رو دوست دارم. چطور می‌شه وضعیت ایران را، نه حتی با آمریکای دو قرن پیش، بل‌که حتی با کشوری مثل چین درگیر جنگ یا هند و مالزی استعمارزده مقایسه کرد. وضعیت خوبِ ایران پیش از انقلاب کجا و وضعیت وخیم این کشورها کجا؟ هنوز که هنوزه، اکثریت دانشگاه‌ها و صنایع موفق ما میراث حکومت پیشین هستند و کشور در شرایطی مناسب از نظر اقتصادی و علمی به حکومت فعلی منتقل شده. هرچند که رشد اقتصادی و تولید ملی و همین‌طور سرانه‌ی رفاه در 4-5 سال آخر حکومت پهلوی کاهش پیدا کرده بود ولی هم‌چنان وضعیت خوبی بود؛ وضعیتی که مسلماً با شرایط هند و مالزی تفاوت فاحشی داشت.

خلاصه‌ی کلام این‌که لااقل درست و منصفانه مقایسه کنیم وگرنه می‌توان با قبایل آفریقایی هم مقایسه کرد و خوش‌حال شد!
[ref , ref2]

اما درباره‌ی عبارت دوم. شاخص پیشرفت علمی و توهم چیست؟ ایران از نظر وسعت رتبه 18 جهان و از نظر منابع طبیعی رتبه‌ی زیر بیست جهان را دارد. از نظر کشاورزی، منابع و معادن و صنایع مادر موروثی حکومت پیشین هم رتبه‌ی مشابهی داره و حدود 1.5 درصد جمعیت جهان در اختیار ماست. بنابراین انتظار داریم که از نظر علمی هم رتبه‌ی زیر بیست جهان رو داشته باشیم و حدود 1.5 درصد علم دنیا را تولید کرده باشیم. در این صورت می‌تونیم ادعا کنیم که متوسط عمل کردیم.

خیر! ما متوسط هم عمل نکردیم! طبق آمار کمّی، رتبه‌ی 15 مقالات علمی منتشر شده‌ و از نظر کیفی، رتبه‌ی 36 را بین کشور‌های جهان داریم. رتبه‌ای پایین‌تر از سنگاپور، آفریقای جنوبی، اسرائیل، مصر، عربستان سعودی و حتی ترکیه، در صورتی که از نظر جمعیتی از این کشورها پرجمعیت‌تر هستیم [ref] و از نظر دزدی علمی هم که زبان‌زد خاص و عام هستیم [ref] و سهم ارجاع مقالاتمان هم 0.44 درصد ارجاعات پُراعتبار، یعنی کم‌تر از نصف عربستان سعودی. رتبه‌بندی‌های معتبر وضعیت دانشگاه‌هایمان را فاجعه (نسبت به پتانسیل موجود) گزارش می‌کنه و این در حالتیه که ما مقالاتمان را معیار تولید علممان قرار دهیم. مقالات شاید معیار بدی نباشند، اما مسلماً بهترین معیار نیستند. شاید خوندن صحبت‌های دکتر منصوری از دانشگاه شریف بد نباشه [ ref] و خلاصه‌ی کلام این‌که سخن‌رانی بیان شده شاید برای پخش در رسانه‌ها بد نباشه ولی برای افرادی که خودشون در مثلاً بهترین دانشگاه کشور (که از نظر رتبه در بهترین حالت 300-500 جهانه) با همه‌ی این مسائل ارتباط داشتند، مقالات و نحوه‌ی تولید علم را مشاهده و در اون مشارکت کردند و بعد هم صنعت را دیدند، این حرف‌ها چندان قابل پذیرش نیست.

دوم: مجلس

مجلس نهم که گلِ سرسبد این مملکت است! اتفاقات رخ داده در مجلس بر سر مسئله‌ی برجام، گزارش کمیسیون برجام و اختلافات با شورای امنیت ملی -که در زمان آقای احمدی‌نژاد همه‌کاره بود- و مهم‌تر از همه، جلسات پنهانی و علنی لاریجانی با مقامات دولتی و رهبری و بستن یکِ ربعه‌ی تصمیم‌گیری درباره‌ی مهم‌ترین اتفاق چندین سال اخیر و اعتراضاتی که به دنبال این موارد توسط افرادی مثل کوچک‌زاده و رسایی و زاکانی مطرح شد، همگی آیینه‌ی تمام‌نمای مملکت ماست. مملکتی متشکل از خودِ ما.

تنش‌های درون جلسه‌ای مجلس به اندازه‌ی کافی زشت بود. به اندازه‌ی کافی؟ زشت؟
حجم عظیم جوک‌های منتشرشده در فضای مجازی و حقیقی و صحبت‌های عوام به اندازه‌ی کافی نمایش‌گر وخامت اوضاع است. تهدید یکدیگر، فحش، بی‌نظمی، قانون‌شکنی و هزار مشکل دیگر که همه نشان‌دهنده‌ی وضعیت این مجلس است.
به همان اندازه که از اوضاع مجلس متنفرم، از علنی شدن برخی از اتفاقات خوش‌حالم. اوضاعی که هر بیننده‌ی با حداقل انصافی را به تفکر در اوضاع کشور، مشاهده‌ی این بنیان کاه‌گلی و قانون تف‌مال‌شده می‌اندازد. از این خوش‌حالم که همه می‌توانند این لایه‌ی تظاهر را بر روی چهره‌ی این نمایندگان مجلس ببینند. تظاهری که سال‌هاست سرتاپای این کشور را گرفته است. تظاهری که همیشه با یک نگاه به افراد می‌توان آن‌ها را دریافت. از چهره‌ی بی‌شرمانی که خنجرِ منفعت‌شان را در جانمازِ نگرانی‌شان مخفی کرده‌اند و لب‌خند متظاهرانه‌ی دوستی و گریه‌ی دلواپسی سر می‌دهند. تظاهری که همراه این مجلس است؛ همراه دولت‌ قبلی بود و همراه فعلی است، همراه تک‌تک پایه‌های کشور ما است، در هر اداره‌ای که پای‌تان را بگذارید، حتی در جایی که ادعای نخبه‌پروریش گوش عالَم را کر کرده. فرصت باشد درباره‌ی رفتار متظاهرانه‌ی مسئولان دانشگاه در طی دوران تحصیلم نیز می‌نویسم. درباره‌ی هر تظاهری که در اکثر ما ایرانی‌ها رسوب کرده است. تظاهری از جنس منفعت. تظاهری در لباس اسلام.

دیدن تصاویر مجلس و چهره‌ی نمایندگان این مجلس بی‌کفایت بد نیست.

سوم: روان‌شناسی

هرکی رو می‌بینم، همون لحظه‌ی اول راجع بهش یه حسی پیدا می‌کنم و بر اساسش فکر می‌کنم که این فرد این ویژگی‌ها رو داره. فکر کنم غیر از من خیلی‌های دیگه هم چنین کاری رو می‌کنن، خودآگاه یا ناخودآگاه. تجربه به من نشون داده اغلب همون احساسی که لحظه‌ی اول پیدا می‌کنم درسته. البته موارد نادرستی هم بوده که تعدادش خیلی کمه. احتمالاً برای شما هم این‌طور بوده؟

روزنتال و آمبادی تحقیقی را منتشر کردند [ref] که اکنون تئوری معروفی تحت عنوان «thin slice» یا «قضاوت‌های اجتماعی به سرعت پلک‌زدن» شده است. برای مشاهده‌ی اطلاعات دقیق علمی می‌تونین به مقالات زیر مراجعه کنین:

  • [Thin slices of expressive behavior as predictors of interpersonal consequences: A meta-analysis]
  • [The 30-sec sale: Using thin-slice judgments to evaluate sales effectiveness]
  • [Half a minute: Predicting teacher evaluations from thin slices of behavior and physical attractiveness]
  • [Blink: The Power of Thinking Without Thinking]
  • [Predicting political elections from rapid and unreflective face judgments]

در این نظریه این مطلب بیان می‌شه که قضاوت‌های اجتماعی معمولاً با نرخ خوبی از روی چهره قابل انجامه و خیلی راحت با بیش‌ترین سرعت ممکن می‌شه ویژگی‌های بقیه را، تنها با دیدن یک لحظه چهره‌اش تشخیص داد. به بیان دیگه، احساسی که پس از یک لحظه مشاهده‌ی یک نفر به صورت فلّه‌ای پیدا می‌کنیم، با احتمال خوبی درسته.
حالا برای من سؤاله که یه نفر که چهره‌ی این نمایندگان مجلس ما رو ببینه [ ref ] تشخیصش درباره‌ی تظاهر، خودپرستی و سوءاستفاده‌گری این افراد چیست؟ مسلماً من خدا نیستم و منظورم هم این نیست که این افراد حتماً چنین ویژگی‌هایی دارند. این چیزیه که احساس اولیه رو شکل می‌ده. همونی که روزنتال بهش thin slice می‌گه و در بالا اشاره شد.

چهارم: اسطوره‌سازی

خوش‌بختانه یا متاسفانه ما زیاد اسطوره داریم. منظورم رستم و سیاوش‌ها نیست. منظورم اسطوره‌های دینی ماست که سال‌هاست با مردم یکی شده. اسطوره‌هایی نظیر امام حسین.

سوء استفاده از اسطوره‌های دینی ما کار جدیدی نیست. سال‌هاست که داریم این کار رو انجام می‌دیم. در طول زمان این‌قدر اسطوره ایجاد کردیم که برای هر موقعیت مشابهی که در کشورمون رخ می‌ده، یکی از این داستان‌ها رو می‌آریم وسط و شروع می‌کنیم ارتباط دادن قضیه‌ی فعلی با شرایط قبلی و برداشت به نفع برای خودمان.

متنی از امیر نوروزی در شماره‌ی 135 صدف، نشریه‌ی انجمن اسلامی دانش‌جویان مستقل، دوشنبه بیست مهر 1394 می‌خوندم. نوشته به قدر کافی سطحی بود که انتقاد از اون شأن نویسنده رو پایین می‌آره ولی بهانه‌ای بود برای من تا نوشته‌ی فعلی رو بنویسم. از این ارتباط‌دهندگان گودرز و شقایق که ماشاءالله در کشور ما هم کم نیستند و به قول یغما گلرویی «ربط می‌دن خدا را با بیگ‌بنگ» و «ربط می‌دن فیزیک را با قرآن» و مهم‌تر از همه «ربط‌ می‌دن هر اتفاقی را با اسطوره‌های دینی» و شروع می‌کنند به گفتن از این‌که پیامبر فلان کرد و امام حسین فلان کرد و جوری هم حرف می‌زنند که انگار آن زمان خودشان در جریان همه‌ چیز بوده‌اند و ماجرا را از نزدیک شاهد!

هر روزنامه‌ای را که باز می‌کنی، از این طرف می‌بینی فلانی در تأیید رفتارهای دولت نوشته که امام حسین هم با عمربن سعد مذاکره کرد؛پس مذاکره با آمریکا اشکالی ندارد. روزنامه‌ی مخالف می‌نویسد که امام حسین تا آخر جنگید و ما هم باید بجنگیم. دیگری می‌نویسید که امام حسن آتش‌بس کرد و مخالفش می‌نویسد امام علی به طلحه و زبیر نهیب زد و دیگری می‌نویسد که امام علی با معاویه وارد مذاکره شد و الخ.

فیلم‌مان کرده‌اید!؟ به ما چه مربوط که هزار و چهارصد سال پیش چه کسی چه کاری را انجام داد! شما مفسر رفتار این اسطوره‌های دینی هستید؟
می‌نویسند که سرانه‌ی مطالعه‌ی مردم کم شده. بهتر از این‌که چنین مطالبی را بخوانند. مطبوعاتی که به جای علم و دانش از دلِ جماعتی پوپولیست بیرون بیاید، بهتر از این هم نخواهد بود. عوام‌گرایی ماشاءالله در این مملکت بیداد می‌کند. دکتر و مهندس و فلانی هم ندارد.رئیس ‌جمهور قبلی که سردسته‌ی پوپولیست‌های دو عالَم بود و رئیس‌جمهور فعلی هم نوعی دیگر از پوپولیسم دارد و مجلس‌ و قانون و قضائیه هم که کلاً محفل پوپولیست‌هاست. هرکس هم که کارش می‌لنگد، خودش را به امام حسین یا امام علی ببندد. خوب کار می‌کند!

کِی قراره نوشته‌هایمان از حالت عامیانه در بیاد، علمی یا حداقل مبنای علمی داشته باشه و در کم‌ترین حالت، دقیق و با مرجع باشه؟ کِی قراره حرف‌های مفت ننویسم؟ چرا یک دانش‌جوی مثلاً بهترین دانشگاه کشور باید مقاله‌ای بی‌نهایت سطحی و عوامانه با تأکید بر اسطوره‌ها بنویسد؟ اسطوره‌هایی که همیشه یاورِ رفتار متظاهرانه‌ی این جماعت بوده‌اند. باور یا عوام‌فریبی؟ مگر مملکت قانون ندارد و مگر تمامی مناسبات در محیط قانونی شکل نمی‌گیرد؟

به کتاب Khomeinism: Essays on the Islamic Republic ارجاع می‌دم و مطلب رو تموم می‌کنم. خودم کتاب رو ورق زدم ولی کامل نخوندم ولی کتاب دیگر آبراهامیان یعنی «ایران بین دو انقلاب» رو خوندم و به نظرم یکی از واجب‌ترین کتاب‌هاییه که باید علاقه‌مندان بخونن. شاید مشکل فهم رفتارهای عوام‌فریبانه‌شان در صحبت و مقاله‌نویسی برطرف شد. در این کتاب، نویسنده که در دانشگاه آکسفورد و کلمبیا تحصیل کرده و به عنوان یکی از برجسته‌ترین تاریخ‌نگاران ایران معاصر شناخته می‌شه، از آیت‌الله خمینی و رفتارش به عنوان یک «عوام‌فریب» یا «باورمند» حرف می‌زنه و سعی در تفسیر رفتارهای دوگانه‌ی آیت‌الله خمینی داره. شاید بد نباشه کمی این کتاب رو ورق زد و این بار که مقالاتِ سطحیِ این افرادِ اسطوره‌باز را خواندیم، دیدی جدید نسبت به آن‌ها داشته باشیم.

به امید روزی که تظاهر از میان ما بره، نوشته‌ها دقیق باشه و اسطوره‌هامون رو -اگر به‌شون واقعاً ایمان داریم- خرج رفتارهای پوپولیستی نکنیم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
متن کامل اثر یغما:

توده‌ای‌ها هنوز هم هستن،
با سبیلای استالینی‌شون
هر طرف باد می‌ره خم می‌شن،
مثل فواره‌های تو میدون

سینه‌زن‌های مارکسیسم – لنینیسم،
قاریانِ هنوزِ «سرمایه»
تاواریش‌های منگِ یاهوکِش،
مثل «لطفی» و «ه.الف. سایه»

توده‌ای‌ها هنوز هم هستن،
بی‌قرارِ دوباره دیده شدن،
پُرن از عقده‌ی پلاسیده،
مونده تو حسرتِ رسیده شدن...

خاطره جعل می‌کنن دائم
توی جنگِ خروسِ مطبوعات،
دم به دم «شاملو» رو می‌کوبن،
فکرِ کیشن، یه عمر بعد از مات.

«تجربه» با همینا می‌فروشه،
با همین جُنگ‌های پوشالی،
با «جلالو» جلال بخشیدن،
بُت نشون دادن یه توخالی

روی گنجشکا رنگ می‌پاشن،
فکر کردن کسی نمی‌بینه
فرقِ «قوچانی» رو با «سرکوهی»،
فرقِ «مهرنامه» رو با «آدینه»

از تبارِ «شریعتی»‌خونا،
تا فالانژای محفلِ «فردید»
که با تلفیقِ «هایدِگر» وَ «نیچه»،
روی آینده‌ی یه ملت ‌رید...

توده‌ای‌ها هنوز هم هستن،
تو حسینیه‌ها، تو دانشگاه
پیشونیشونو داغ می‌ذارن،
صورتِ «مارکسو» می‌بینن تو ماه!

ربط می‌دن «خدا» رو با «بیگ‌بنگ»،
ربط می‌دن «فیزیک» رو با «قرآن»،
روی این دیگِ هفت جادوگر،
یه سوپاپن برای اطمینان.

ما هنوزم دچارِ تکراریم،
دستای ما چشامونو بستن.
توده‌ی مردم از درون مُردن،
توده‌ای‌ها هنوز هم هستن... //

رضا کوچولو

رضا کوچولو رو دو سه ساله که می‌شناسم، مجازی. خیلی دوست داشتم و دارم که ببینمش. هیچ‌وقت شانس‌ش رو نداشتم، حتی وقتی که رفتم شهرشون که هشتصد کیلومتری با اصفهان فاصله داشت و باز هم نتونستم پیداش کنم.

هرکس چندتا آدم تأثیرگذار توی زندگی‌ش داره. از خانواده که بگذریم، بعضیا مسیر زندگی آدم رو تغییر می‌دن. روش فکر کردن‌ش رو تغییر می‌دن و شاید خودشون هم هیچ‌وقت نفهمن.

هیچ‌وقت نه تووی خانواده، نه تووی مدرسه و نه حتی بین دوستای صمیمیم، هیچ‌کس آدم تأثیرگذار زندگی من نبود. زندگیم -هرچی که بود- از خودم بود. شاید کتاب‌ها تأثیرگذارتر از همه‌ی آدم‌های اطرافم بودن. غیر از اینا چیزی نبود. به بعضیا وابسته بودم، شاید هنوز هم باشم ولی هیچ‌کدوم آدمِ تأثیرگذارِ زندگیِ من نبودن.

رضا کوچولو بود. وقتی با لحنِ عصبی رادیکال، بدون دانش درست، بدون منطق و بی‌احترام و گستاخانه به یه فیلم و طرفدارانش حمله می‌کردم. رضا کوچولو رو از اون‌جا شناختم. بزرگوارانه جوابم را داد. با هم بیش‌تر آشنا شدیم.

لحن رضا کوچولو رو دوس داشتم. صداقتش رو دوس داشتم. تظاهری نداش. بعضی وقتا تند می‌شد، عصبی می‌شد، داغ می‌کرد ولی زیاد نبود. رضا کوچولو کامل نبود، ادعای کامل بودن هم نداش. علاقه به بحث داش، سر هر موضوعی که پیش می‌اومد. دوس داش یاد بگیره. دوس داش یاد بده، هر چیزی که بلد بود، هر چیزی.

رضا کوچولو منو با خیلی چیزا آشنا کرد. با فیلم، کتاب، شعر و ترانه. با فهمیدن. با درست حرف زدن. با لذت بردن. با این تنهایی زیبا و اون جماعت‌های خندان. با سنجیدن خودم و حرفام. با گوش دادن به بقیه. با احترام. با دوست داشتن. با عشق.

شکایتی نمی‌کرد از نفهمی من. از اخلاق بد من. از رادیکال بودن من. از بی‌احترامی‌هام. از بی‌اطلاع حرف زدن‌هام. هیچ‌وقت شکایت نمی‌کرد. سعی می‌کرد درستم کنه، بدون این‌که بم بگه. بعضی وقتا لابیرنت طراحی می‌کرد تا خودم پیچ‌ بخورم و پیچ‌ بخورم و تهش بفهمم که چی درسته. شاید خودش هم نمی‌فهمید که داره این کارها رو می‌کنه. شاید نمیدونست که چطوری زندگی یه آدم رو عوض کرده.

سه چهارم ساله که رضا کوچولو نیست. دلم براش تنگ می‌شه هر دفعه. هر بار که یکی از کارای میازاکی رو مرور می‌کنم یا داریوش گوش می‌دم یا قدغن شهیار. هر بار که شاملو می‌خونم. هر بار که می‌خوام بحث کنم و هر بار که از یکی خوشم می‌آد. یا هر بار که مستراح رو تنها به یاد رضا کوچولو گوش می‌دم.

شاید باید یاور همیشه مؤمن رو برات بخونم. انتخابی هم باشه، غیر از تو نیس. غیر از دوست داشتن‌های خودم و خودت که همیشه بود هم چیزی نیس. غیر از «دوستت خواهم داشت، بیش‌تر از باران، گرم‌تر از لب‌خند، داغ چون تابستان.»


برای من

"رضا کوچولو ستاره بود
چندی در این ظلام درخشید و جست و رفت...
کوچولو بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت..." (*)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(*) مرگ وارتان، احمد شاملو

ویرایش:
ساعت 10:20 دوشنبه 27 مهرماه 1394 گوشی‌ام زنگ زد. رضا کوچولو بود. خوش‌حالم، خیلـــی، خیلــــــــــــــــــی...

خلاقیت

حتی یک‌بار نشده که سایت Behance رو باز کنم و مجبور به مقایسه‌ی کشورمون، مردممون و کارامون با جاهای دیگه نشم. هر بار که به سراغ این سایت رفتم، بلافاصله ذهنم سمت سیستم آموزشی فاجعه‌ی ایران میره. ظاهراً این سیستم توی بیش‌تر کشورها وجود داره، توی کشور‌های عقب‌مونده‌ای مثل ما با شدت بالا و توی کشور‌های پیشرفته‌تر با شدت کم‌تر.

وقتی این سایت رو باز می‌کنم، همیشه یه واژه ذهنم رو درگیر می‌کنه: "خلاقیت"

همون‌طوری که کن رابینسون در پربیننده‌ترین ویدئوی تد می‌گه [ ref ] سیستم آموزشی ما جوریه که خلاقیت رو می‌کُشه. سیستمی که معیارش رو کاملاً بر اساس نمره (از دبستان تا انتهای دانشگاه) و سرعت (کنکور) می‌ذاره و حتی معدود فعالیت‌های غیردرسی به ساخت وسایل کاملاً تکراری و بی‌فایده محدود می‌شه، وقتی که آزمون‌ها و سنجش‌های ما بر اساس میزان حفظیات و "تطابق با منابع" و حتی هوشِ (آکادمیکِ) افراد تعیین می‌شه، جایی برای خلاقیت نمی‌مونه.

ما خلاقیت‌مون سرکوب شده. نمی‌تونیم خلاقیت ببینیم. واکنش‌های مردم در برابر خلاقیت افراد –و به خصوص بچه‌ها که منبعِ خلاقیت هستن- بسیار منفیه. همه چیز روی اصل "تطابق با جمع/اکثریت" می‌چرخه. همه چیز در برتری اکثریتی خلاصه می‌شه. مدرسه‌مون روی "نمره‌ی بالا" و دانشگاهمون روی "معدل" و "مقالات چرند"ی که کوچک‌ترین اهمیتی برای هیچ‌کسی نداره. کنکور و المپیادیمون روی "هوش" و "سرعت" و "الگوهای قبلی" می‌چرخه. بنیاد نخبگان‌مون روی "معدل". شرکت‌هامون روی "کار راه انداختن" و کسب‌وکارهامون روی "پول‌ در اوردن با کم‌ترین تلاش". مراکز کارآفرینی پُرادعامون روی "دزدی ایده‌های ناقص خارجی". جایگاه خلاقیت کجاست؟

هر بار که سایت Behance رو باز می‌کنم، خلاقیت رو توی جزئی‌ترین و کوچک‌ترین لوازم زندگی می‌بینم. خلاقیت‌های کوچولویی که هر کدوم می‌تونه زندگی رو خیلی قشنگ کنه. از پریز پنج سوکته ساده تا شخصیت‌های کارتونی فوق‌العاده دوست‌داشتنی و نکته اینه که احتمالاً هیچ‌کدوم این افراد رتبه‌ کنکورشون زیر صد نشده یا هیچ‌کدوم المپیادی نبودن. شاید معدل‌شون هم هیچ‌وقت توی مدرسه خوب نبوده. مهم نیست. مهم اینه که خلاقیت دارن و با استفاده از همین خلاقیت، با علاقه "می‌سازند". کاری که ما در هرگونه ابعادی که فکرشو بکنیم، ناقصیم.

انسان که دائم عوض می‌شه، مخصوصاً توی این سن و سال. نظراتش هم. از گذشته تا حالا، آینده‌ی خودم رو در وضعیت‌های مختلفی تصور می‌کردم که شاید دوبه‌دو هیچ ربطی با هم نداشتند ولی همیشه یه "معلم" بین وضعیت‌ها وجود داشته. الآن دو سه سالی می‌شه که خودم رو فقط به عنوان یه معلم مدرسه تصور می‌کنم. مدرسه‌ای که توش "معدل" و "هوش" و "رتبه" اهمیتی نداشته باشه. مدرسه‌ای که تنها محورش "انسانیت"، "عشق"، "خلاقیت"، "یادگیری" و "تلاش" باشه.

پی‌نوشت: تصویرسازی دوباره‌ی مدرسه فهرست بی‌نظیریه. اگه براتون جالبه ببینینش

یک شب بیرون خوابگاه

  1. وقتی که شب بشه و هیشکی توی کوه نباشه؛ وقتی که آب باشه و ماه بالا بیاد و نورش آب رو روشن کنه؛ وقتی که صدای آبی که از بالا می‌ریزه پایین، تنها صدای شب باشه و وقتی که هرچند لحظه یک‌بار به اطراف نگاه کنی تا ببینی که سگی بهت نزدیک می‌شه یا نه. این لحظات خیلی قشنگه، خیلــــــــــــــــــی و خوش‌بختانه زیاد ازین موقعیت‌ها نصیبم شده.

    خوابیدن توی کوه، توی هم‌چین موقعیتی خیلی خیلی قشنگ‌ترش می‌کنه. خوش‌بختانه دو سه باری هم چنین موقعیتی داشتم ولی همیشه با کسی بودم. خیلی دوست دارم یک‌بار هم که شده، تنها توی چنین موقعیتی بخوابم. امشب دوست داشتم امتحانش کنم ولی ترس از همون سگ‌ها نذاشت! شما اگه موقعیتشو داشتین، جای ما امتحان کنین و نتایج را گزارش :دی

  2. پیاده‌روی‌های طولانی هم خیلی حال می‌ده. از دارآباد تا خوابگاه طرشت راه زیادیه ولی ارزشش رو داش! به درد گرفتن پا و احتمال خفت‌ شدنش می‌ارزه :دی

  3. حدود نیم‌ساعت توی پارک ملت زیر مجسمه‌ی زکریای رازی دراز کشیدم. از همون لحظاتی که آدم یاد گذشته‌های غمگینش می‌افته و نوستالژیک می‌شه و غم می‌گیردش. لباس مشکی هم تنم بود. یه حالت خیلی بدبختی داشتم! نکته‌ی جالب برام این بود که کسی توجهی نمی‌کرد کلاً و اون دو سه نفری هم که حواسشون بود، جوک می‌گفتن به همدیگه. مثلا یکی‌شون به دختر 10-11 ساله‌ش گفت این کیه؟ و دختره هم فکر کرد به مجسمه اشاره می‌کنه و گفت زکریا رازی. بعدش باباش گفت: «ئه! نمی‌دونستم هنوز زنده‌س!» و بلندبلند خندیدن همگی. منم خندیدم :دی

  4. نزدیک میدون ونک یه ایست بازرسی راه انداخته بودن. یه پسرِ چاقالو حدود 18 سال یه بی‌سیم دستش بود و به سربازها دستور می‌داد که فلانی رو بگیر و فلانی رو رد کن بره و .... نمونه‌ای از دیالوگ‌های ایشون اینا بود (بدون کوچک‌ترین اغراق):

    • نذار پراید رد بشه
    • مازراتی گرونه. بذار بره
    • دهن پژو رو سرویس کن
    • این سه تا دخترو وایسون
    • موتور رد نشه
    • توو پیکان نشستی باسنت درد نگیره
    • ضبط گرون ببندی، صداش باید باز باشه، زکات داره

    جالب شد برام، رفتم جلو ببینم چه خبره. یه سربازه گفت برو رد کارِت و اون چاقالوهه هم یه جمله‌ی مشابه گفت. نزدیک‌تر رفتم ببینم چه خبره، طبق معمول که آدما احساس قدرت می‌کنن، یه جورایی نگاه می‌کردن که انگار وارد قلمرو حکومتیشون شدم و می‌تونن الآن ده تا تیر بزنن توی کت و کولم! رفتم پیش رئیس‌شون که یه آدم بدون لباس حدود پنجاه ساله بود. گفت مشکلی پیش اومده؟ گفتم نه! کنجکاو شدم ببینم چه خبره. گفت خبری نیس. داری کجا می‌ری؟ گفتم خوابگامون، طرشت! گفت دانشجوی شریفی؟ گفتم آره. گفت ایول بابا و فلان و این‌که ما باید شهر رو آروم نگه داریم. همین الآن کلی جای دیگه تو شهر همکارام دارن همین کارو می‌کنن. گفتم که از کجایین؟ گفت بسیج. گفتم یعنی نیروی انتظامی نیستین؟ گفت نه، بسیجیم. گفتم مجوز هم دارین؟ گفت نه، ما مأموریم بریم حفاظت کنیم از شهر. مجوز نمی‌خوایم. گفتم چند ساعته اینجایین؟ گفت دو ساعت. گفتم به نتیجه‌ی خاصی هم رسیدین؟ گفت نه. گفتم چرا این‌قدر سلیقه‌ای ماشین‌ها رو می‌ایستونین؟ یکم بدبد نگاه کرد و گفت سلیقه‌ای نیست! دیگه روم نشد ازش بپرسم اون پسر چاقالوئه دقیقاً کیه! خدافظی کردم و رفتم. :دی

  5. یه نگهبان خیلی گیری داره این خوابگاهمون که دو سه باری هم باهاش دعوام شده. یه بار نشد ما از در بیایم و شروع نکنه به گیر دادن که کارت خوابگاهت کجاس و دفعه‌ی بعد کارت نیاری رات نمی‌دم و این‌جور چیزا.

    رسیدم خوابگاه، پیراهن مشکی منو که دید، گفت که خدا بد نده! چی شده؟ گفتم چیز خاصی نیس. گفت داداش ما رو در غم خودت شریک بدون. ما آرزویی غیر از شادی شما نداریم. برو عزیزم. برو راحت بخواب!

    یغما یه شعر داره: «تو مستی آدما مهربون می‌شن، حتی برادرای توی ایست بازرسی» ظاهراً «با دیدن غم و غصه آدما مهربون می‌شن، حتی برادرای حراست‌ دانشگاه شریف» :دی

ما، این جمعیت فکاهی (2)

[فلانی]: پیمان به نظرت به دوست دخترم بگم پیکان خریدم؟
[من]: چه می‌دونم! خب بگو
[فلانی]: آخه می‌ترسم بهش بگم، بعدش منو دیگه به خاطر خودم دوس نداشته باشه. به خاطر پیکانم دوس داشته باشه.

پول را باید از مردم احمق گرفت

یه آشنای خیلی دزدی داشتیم که می‌گفت «پول رو باید از مردم احمق گرفت» خلاصه ایشون هرجور که می‌تونست سر همه کلاه می‌ذاشت و می‌خندید و همیشه هم می‌گفت حقشونه این هالوها.

زیادن افرادی که می‌گن چیزی که مردم می‌خوان رو بهشون بده و پولتو بگیر و برو پی‌ِ کارِت. به تو چه اون چیز خوبه یا بد. توی درس‌های بیزنسی هم زیاد دیدم که این حرف رو توی اولین روزا یاد می‌دن. توی درسای دانشگاهی خودمون هم مخصوصاً توی درسای مهندسی نرمی زیاد این حرفا رو می‌زدن؛ مثلاً ابطحی می‌گفت که اصن کاری به این‌که چی خوبه و چی نیس نداشته باشین و هرچی مشتری می‌خواد بکنین، همیشه هم بگین آره و پول رو بگیرین، حتی اگه بلد نیستین اون چیزو.

احساسم راجع به کتاب بی‌شعوری مشخصه. کتاب‌هایی که از احساسات مردم، رفتار اون‌ها، زندگی اجتماعی مردم و عواملی که منجر به شکل‌گیری رفتارها، طرز فکرها، نگرش‌ها و انگیزه‌ها می‌شه استفاده می‌کنن تا خودشون رو مطرح کنن. مشخصاً از چنین کتاب‌های بی‌پایه‌ و اساسی -که اتفاقاً توی جامعه‌ی ما خیلی رونق دارن- متنفرم. کتاب‌هایی که مبنای علمی ندارن و از بی‌اطلاعی و ناآگاهی مخاطبشون برای فروش بیش‌ترین استفاده رو می‌کنن.

کتاب «شفای زندگی» یا «زندگی خود را شفا ببخشید» از «لوئیس هِی»، نه تنها در ایران، بل‌که در جهان به شدت طرفدار داره. مؤسسه‌ی هِی میلیارد میلیارد درآمد داره و آدم‌های زیادی هستن که حاضرن پولشون رو بهش بدن تا شاید خوش‌بخت بشن. شاید باطنِ خانم هِی هم اینو بهش می‌گه: «پول را باید از آدم احمق گرفت. حقشونه این هالوها». دوست دارم یه تیکه از مصاحبه‌ی دن گیلبرت (استاد روان‌شناسی دانشگاه هاروارد) با لوئیس هِی (کسی که ادعا می‌کنه سرطانش رو با تفکرات مثبت درمان کرده) این‌جا بذارم:*

-لوئیس هِی:
من تفکراتی رو انتخاب کردم که حس خوبی به من می‌دادند. زندگی عاشق شماست. من عاشق شمام. شما عاشق خودتون هستین؟ این موضوعیه که اهمیت داره ما عاشق تو هستیم
- دن گیلبرت:
ممنونم، ممنونم !من می‌پذیرم. حق با شماست
-لوئیس هی:
به یاد داشته باشین، کسی که افسردگی داره، تفکراتی رو انتخاب میکنه که باعث میشه حس پوسیدگی داشته باشه. با اشتباه فکر کردن باعث می‌شیم خودمون به سرطان، ایدز یا به افسردگی مبتلا بشیم، باعث می‌شیم ماشین‌ها به ما صدمه بزنن، یا خودمون رو هدف یک حمله‌ی تروریستی قرار می‌دیم وقتی هشتاد ساله شدم تصمیم گرفتم این بهترین دهه‌ی کل عمر من باشه و هست! من 82 ساله‌ام
-دن گیلبرت:
من توی کتابت همه ی بیماری‌ها وهمه‌ی انواع مختلف تفکراتی رو که میگی می‌تونن باعث اون‌ها بشن می‌بینم .الزایمر یک ناتوانی برای رویارویی با زندگیه .جذام، ناتوانی در کنترل زندگیه
-لوئیس هِی:
اوه، تو داری جالبا رو انتخاب می‌کنی مردمی که الزایمر دارن خودشون رو کاملاً از زندگی دور میکنن
-دن گیلبرت:
از کجا می‌دونی؟ از کجا می‌دونی چیزایی که می‌گی درستن؟
-لوئیس هی:
صدای درونیم
-دن گیلبرت:
صدای درونیت؟
-لوئیس هی:
بله صدای درونیم. اره، اون با من حرف می‌زنه: این درسته، یا اشتباهه
-دن گیلبرت:
من شنیدم که می‌گی حتی اگر هیچ اثباتی برای اون‌چه که بهش اعتقاد داری نباشه، یا حتی اگر شواهد علمی خلافش رو نشون بده، نظرت عوض نمیشه
-لوئیس هِی:
اوه، من واقعا به شواهد علمی اعتقادی ندارم، واقعا ندارم ًما فکر می‌کنیم که علم مسئله‌ی خیلی مهمیه ولی صرفا یک روش برای نگاه به زندگیه
- دن گیلبرت:
ولی تو داری اینو به میلیون‌ها نفر میگی و میگی برای اون‌ها هم جواب میده
- لوئیس هی:
به اون‌ها میگم چی برای من درسته. صدای درونیم این همه‌ی چیزیه که می‌تونم بگم

کلاه‌برداران دنیای امروز که از احساسات، اعتقادات و ناآگاهی مردم استفاده می‌کنن زیادن. از نوع مذهبیش بگیر تا انواع جدیدش مثل همین مورد بالایی، نه تنها توی ایران، در جهان. وقتی دو سه ساعت توی شهر کتاب اصفهان گشتم و همین‌طور کتاب‌های مختلف رو نگاه می‌کردم، بیش‌تر از هر موقع دیگری این عدم اطلاع و آگاهی مردم توی ذهنم اومد. پنج قفسه‌ی بزرگ کتاب روان‌شناسی وجود داشت و بینشون، حتی یه کتاب علمی نبود، حتی یه دونه و حال سؤال اینه که اگر پول را نباید از مردم احمق گرفت، پس باید با آن‌ها چکار کرد!؟
ــــــــــــــــــــــــــــ
*منبع گفت‌وگو مستند دن گیلبرت به نام this emotional life است

رواج توهین

کافیه به حجم عظیم جوک‌های تولید شده در شبکه‌های اجتماعی که الآن وایبر و تلگرام در رأس اون‌ها قرار گرفتن بندازیم و ببینیم که محوریت چندتاشون «توهین به خود» یا «توهین به دیگران»ئه. از جوک‌های قومی گرفته تا اون‌هایی که از مرز اصفهانی و ترک و شیرازی و قزوینی رد شدن و ایران رو شامل می‌شن. خود من هم خیلی وقت‌ها می‌خونم و به خیلی‌هاشون هم می‌خندم. ولی من تا حالا توی هیچ فیلمی، کتابی و شعری ندیدم که آمریکایی‌ها این اندازه به خودشون توهین کنن. نهایت کار اون‌ها جوک‌های «نه خیلی توهین‌آمیزشان» درباره‌ی ایرلندی‌هاست. از اروپایی‌ها و انگلیسی‌ها هم چنین رفتاری رو ندیدم.

ایرانی‌ها علاقه‌ی خیلی شدیدی به «توهین به خود» دارن. خودمون خیلی راحت راجع به خودمون جوک می‌گیم و در بسیاری از موارد هم خودمون رو کاملاًً از بقیه‌ی ایرانی‌ها جدا می‌کنیم. انگار که اون‌ها «ایرانی‌های لایق توهین» هستند و ما «ایرانی‌های لایق توهین‌کردن‌شان» و ظاهراً این تبدیل به ویژگی ما شده. بعضی از ماها که نمی‌خوایم خودمون رو خیلی جدا از بقیه بدونیم، «توهین به همه» رو در دستور کارمون قرار می‌دیم؛ راجع به ایرانی‌ها جوک می‌سازیم و بعدش هم می‌گیم که «آره! ما ایرانی‌ها آدم‌بشو نیستیم».

کتاب بی‌شعوری/asshole no more توی ایران کتاب معروفیه. چاپ چندم رسیده و ملت خیلی طرفدارشن؛ همون‌طور که احتمالاً طرفدارهای کتاب «لطفاً گوسفند نباشید» در ایران بیش‌تر از هر جای دیگه در دنیاس. عنوان انگلیسی کتاب یا اسم نویسنده‌ی کتاب Xavier Crement رو گوگل کنین. چه نتایجی پیدا می‌کنین؟ نگاهی به شمارگان چاپ کتاب در نسخه‌ی اصلی بندازین و با ایران مقایسه کنین. نتیجه؟

کتاب در ایران فروش و خواننده‌های بسیار زیادی داشته. شاید قبل از این‌ هم اسم کتاب رو شنیده یا حتی خونده باشین. کتابی که از اول تا صفحه‌ی 60-70 که خوندم -و بعدش انداختمش دور- رواج توهینه. توهین به هرکس با هر ویژگی که شما هم حتماً چندتایی از آن را خواهید داشت و طبق تعریف کتاب بی‌شعور خواهید شد و مهم‌تر از همه بیش‌تر ویژگی‌ها را در همه‌ی اطرافیانتان خواهید دید و در نتیجه آن‌ها بی‌شعور خواهند شد و شما ذوق خواهید کرد. منظورم نیست که همه این‌طور هستن ولی «توهین‌آمیزبودن» این کتاب عامل اصلی در استقبال عظیم ایرانی‌ها از این کتابه. وقتی هم با افرادی که از این کتاب خوششون اومده حرف می‌زدم، بیش‌ترشون اون‌طوری بودن و خیلی با این توهین‌ها حال کرده بودن.

تا وقتی به خودمون یا اطرافیامون در زمینه‌های مختلف توهین کنیم، بهبودی حاصل نخواهد شد. یک نوشتار طنز نقادانه‌ی کوچک در کنار صدها نوشته‌ی مثبت دیگر نه تنها مشکلی نداره، بل‌که به موقع خودش می‌تونه بسیار جالب باشه ولی وقتی همه چیز توهین شد، توهین هم باقی خواهد ماند. خیلی راحت همین توهین‌ها به نفرت منجر می‌شه. به نشناختن انسان‌ها و عدمِ درک اون‌ها منجر می‌شه و جبهه‌گیری در برابر رفتارهای آن‌ها و خوددرست‌پنداری.

ما، این جمعیت فکاهی

[من]: آقا این بیست تومنت
[مسئول بنزین]: مسافری؟ این بنزینا فایده نداره. بیا ازینا بریز توش
[من]: چی هست؟
[مسئول بنزین]: الآن بنزینت خوب نیست. نیم لیتر از اینا که بریزی توی ماشینت، تا دو سه سال بنزینت یورو-6 می‌شه.
[من]: اوهوم. یادمه که یه دختر 15 ساله هم تو زیرزمین خونه‌شون انرژی هسته‌ای رو کشف کرده بود. ممنون. بدرود!

پسرک و خر

پسر بچه‌ای حداکثر ده ساله، سوار یک خر بود. با یک چوب محکم به گردن خر می‌زد و خر بدبخت به سرعت راه می‌رفت. دو سه باری که مسیر طولانی آبشار را بالا می‌رفتیم، از کنارمون با همین حالت رد شد. خیلی محکم به گردن خر می‌زد. خیلی ناراحت شدیم. یکی از بچه‌ها فحشی نثار پسرک کرد و می‌خواست ادبش کنه! گفتم که بذار دفعه‌ی بعدی باهاش صحبت می‌کنیم.

دوباره از کنارمون رد شد. جلوشو گرفتم. از سلام و حالت خوبه شروع کردم. اسمش سالار بود، ده ساله، مدرسه هم می‌رفت. چشمش هم دائم به ورقای پاسور بود. باهاش مهربون حرف زدم و ازش خواستم که خرشو اذیت نکنه. جوابی که داد جالب بود: «اگه خرو نزنم که بابام منو می‌زنه» خیلی پسر تخسی بود. آخرش مهره‌های گردن خر رو نشونش دادم و بهش گفتم که این‌طوری مهره‌های گردن خَرِت می‌شکنه و بعدش می‌میره. کلی که حرف زدیم، گفتم دیگه نمی‌زنیش. گفت نه و رفت. خوشحال شدم که با صحبت همه چیز حل شد!

یکی دو دقیقه بعد، از بالای جاده پایین رو نگاه کردم. دیدم از خر پیاده شده و داره خر رو سفت با چوب می‌زنه. دقیقا هم روی همون مهره‌های گردنی که من نشونش دادم و دستشو گذاشتم روش. تهش که فکر کنم خسته شد، با خنده سوار خر شد و انگار که می‌خواد منو –که البته نمی‌دید- خطاب قرار بده، گفت: «دیدی نشکست و نمُرد!»

درباره دو کتاب


فکر کنم پس از مدت‌ها، اردیبهشت امسال بود که به لطف یکی از دوستان، یه رمان را تا انتها خوندم و بعد ازون، روی دور افتادم و چندتا رمان دیگه هم خوندم. دوس دارم یکم راجع به دوتا از این رمان‌ها بنویسم. یکی، اولین رمانیه که به توصیه‌ی دوستم خوندم: رمان کوری از ژوزه ساراماگو برنده‌ی جایزه‌ی نوبل. خیلی از این رمان تعریف شنیده بودم. یه مدت طولانی هرکسی رو می‌دیدم، می‌گفت «مسخ و کوری رو خوندی؟ فوق‌العاده‌ان!» کوری خیلی از سطح انتظاری که ازش داشتم دور بود. سعی کردم راجع بهش تحقیق کنم و یا با افرادی که ازش خوششون اومده حرف بزنم تا شاید ببینم که من متوجه بزرگی کتاب نشده‌ام. به هرحال این صحبت‌ها هم نتیجه‌بخش نبود! مسلماً کتاب‌ از نظرم نقطه ضعفِ کامل نیست ولی ترجیح می‌دم که روی نقاط ضعف تمرکز کنم:

کوری، داستان آدم‌هاییه که کور می‌شن. همین‌طور الکی هِی کور می‌شن و تا تهِ داستان یا یکی‌یکی می‌میرن و یا زنده می‌مونن و در انتها بینا می‌شن. در انتهای داستان هم هیچ دلیلی برای کوری ارائه نمی‌شه، همون‌طوری که هیچ دلیلی برای بیناییِ انتهایی داده نمی‌شه. این کوری متفاوته. به جای این‌که وقتی کور شدن، سیاه ببینن، سفید می‌بینن! چرا؟ کسی نمی‌دونه! این کوری، مسریه، از یکی شروع شده و همین‌طور همه کور می‌شن، به جز نیم‌چه قهرمان داستان که تا آخر هم معلوم نمی‌شه که چرا کور نیست! شاید برای این‌که اگه همه کور می‌شدن، داستان می‌لنگید یا این‌که یه جوری باید داستان را دراماتیک کرد. در انتهای داستان همین نیم‌چه قهرمانِ کور نشده، به آسمان نگاه می‌کنه، چشماش برای لحظه‌ای همه جا را سفید می‌بینه و با خودش می‌گه: «نکند حالا که همه بینا شده‌اند، من کور شده باشم!» و داستان تموم می‌شه!

داستان تلفیقی از کتاب‌های زامبی، آخرالزمانی و این‌جور چیزاس. یه سری آدم کور که در یک محوطه قرنطینه می‌شن و حالا شروع می‌کنن به نمایش خویِ وحشیانه‌شون، هم بین خودشان و هم با دیگران و از یه طرف، آدمایی که این کورها رو اذیت می‌کنن. از نظر روان‌شناسی، به نظرم کتاب حرفی برای گفتن نداره و چیزهایی هم که بالغ بر دویست صفحه از حجمِ کتاب رو به خودش تخصیص داده، مطالبی تکراریه که نظیرش رو در کتاب‌ها و فیلم‌های مختلف می‌شه پیدا کرد. نمایش رفتار سیاه آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف هم حرفی تکراریه.

ظاهراً نویسنده هم خیلی روشن‌فکر (به معنای منفی‌اش!) بوده و نمی‌دونم که این اثر را تا چه اندازه پست‌مدرن می‌بینن، ولی ادا و اطوارهای زیادی توش داره که چراییِ هیچ‌کدومش رو نفهمیدم. به عنوان مثال، توی کتاب قواعد نگارش رعایت نشده! اثری از ویرگول و گیومه نیست. همه همین‌طور حرف می‌زنن. معلوم هم نیست که هر لحظه کی داره حرف می‌زنه!؟ راویِ داستانه؟ کاراکترها؟ کدومشون!؟ جمله‌پردازی‌ها هم از نثر روان و صریح پرهیز می‌کنه. سؤالی که من دارم، اینه که این‌ها چه کمکی به این داستان و یا انتقال پیامش کرده؟ یا فقط برای این‌که نشون بده با پرهیز از قواعد نگارش هم می‌شه کتاب نوشت!؟ یکی می‌گفت برای درگیری مخاطب بوده و این‌که طرف جمله رو تا تهش بخونه و بفهمه تازه چه کسی حرف می‌زنه و بعدش دوباره بخونه و درگیر بشه! خنده‌دار نیست؟!

اما درباره‌ی دیالوگ‌ معروف کتاب... جایی از کتاب می‌گه: «چرا ما کور شدیم؟ نمی‌دانم شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیده مرا بدانی؟ بله بگو، فکر نمی‌کنم ما کور شدیم، فکر می‌کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند، اما نمی بینند». در این‌جور مواقع من می‌گم: «ها!؟» هیچ جوری نتونستم ربط این دیالوگ به کلِ داستان رو بفهمم! به نظرم اصن نقض داستانه! البته اگه این دیالوگ معنی‌ای داشته باشه!

اظهار نظر یکی از شبهِ روشن‌فکران رو راجع به کتاب می‌خوندم: «بس که فضای کتاب تیره بود، نتونستم کتاب را تحمل کنم. حس کردم دارم نابینا می‌شم! رمان فوق‌العاده است ولی بیش از صد و پنجاه صفحه نخوندم. فشار شدیدی روی قلبم احساس کردم...» چه اظهارنظری! بله! به نظر من این رمان به دردِ همین روشن‌فکران می‌خوره که کتاب را نخونده، از فوق‌العاده بودنِ آن سخن می‌گن! خوبه! شاید بشه با این کتاب پُز داد! با این کتاب و همون دیالوگ روشن‌فکرانه!

اظهار نظرهای زیادی هم راجع به رمان توی فضای مجازی پخشه: رمان روان‌شناسانه، رمان نمادین، رمان فلسفی، برترین رمان قرن و خیلی چیزهای دیگه. با وجود این‌که به نظرم به هیچ کدوم این‌ها نزدیک نیست (در واقع در صدهزار کیلومتری این‌ها قرار داره!) خوش‌حال می‌شم که اگه کسی درباره‌ی اِشکالاتی که توی ذهنمه چیزی می‌دونه، توضیح بده.

کتاب دومی که همین دیروز تمومش کردم، برادران کارامازوف بود. مسلماً برادران کارامازوف هم اِشکالاتی داره و نقطه قوت کامل نیست ولی من فقط می‌خوام از نقاط مثبتش بگم.

برادران کارامازوف داستان سه برادر از سه قشر سرباز، روشن‌فکر و آخونده با پدر شهوت‌ران و برادر حرام‌زاده‌ی نوکرشان. کتاب حدود نهصد صفحه در دو جلد تدوین شده. جلد اول تقریباً هیچ داستانی نداره و فقط شخصیت‌ها معرفی می‌شن و حرف‌های داستایوفسکی (نویسنده) زده می‌شه و جلد دوم اصلِ داستانه. داستانی بی‌نهایت درگیرکننده با شخصیت‌هایی که هیچ‌کدوم با وجود رفتار عجیب‌غریبشان از واقعیت دور نیستن. شخصیت‌های داستان آن‌قدر زبردستانه روان‌شناسانه ساخته شدن که به سختی می‌شه رفتارهای دائماً متناقض اون‌ها رو رد کرد یا به نویسنده خرده گرفت.

کتاب‌های زیادی بوده که وقتی می‌خوندم، هزاران بار به هنر داستان‌سرایی نویسنده درود فرستادم. نمونه‌ش هم کتاب «کنت مونت کریستو» که هنوز هم اوج داستان‌سرایی می‌دونمش اما کم‌تر کتابی بوده که باعث بشه در حین خوندنش مغزم به معنای واقعی منفجر بشه (!) و این کتاب یکی از اون‌ها (و شاید تنها کتابی با این ویژگی) بوده. کتاب درباره‌ی هویت افراد، رفتارهای گروهی، زندگی احساسی، روابط، قضاوت‌های افراد، ادراک و اِسناد اجتماعی و خیلی چیزهای دیگه حرف می‌زنه. حرف‌هاش همگی در متن داستانه و به هیچ عنوان بیرون نمی‌زنه.

از ماجرای قتل کتاب در جلد دوم و دستگیری متهم تا زمان دادگاه، اطلاعات به تدریج به مخاطب داده می‌شه و افراد ذره ذره اتفاقات افتاده را می‌فهمن و مجبور به تحلیل شخصیت‌های داستان و کنش‌ها و واکنش‌هاشون می‌شن. کاراکترهای داستان یکی‌یکی خودشون رو قضاوت می‌کنن؛ شما هم! کتاب حداقل در این زمینه، فراتر از فوق‌العاده‌س! حیف که بدون این‌که داستان لو بره، نمی‌شه از شاهکارهای کتاب تمجید کرد!

همین دیگه! خلاصه اگه حوصله دارین که شخصیت‌ها رو تحلیل کنین و براتون این‌جور چیزا جالبه، این بهترین کتابه!

راز خوش‌بختی

باری شوارتز رو از سخنرانی معروفش برای تد می‌شناسم. بعد از اینکه سخنرانیش رو سه چار باری دیدم، به سراغ خوندن کتابش به نام «تناقض انتخاب: چرا بیش‌تر، کم‌تر است؟» رفتم. هنوز کتاب رو کامل نخوندم ولی تا این‌جا خوب بوده.

در این سخنرانی معروف، یه تیکه باری شوارتز به دانشگاه هاروارد اشاره می‌کنه. میگه که یه روز یکی از من پرسید «وضع هاروارد چطوره؟» و من گفتم «تعریفی نیست!» بعدش طرف گفت «مگه میشه! یه دانشجوی هاروارد مگه چی کم داره؟! بهترین استادان، بهترین وضع رفاهی، بهترین دانشجویان و ...» و من گفتم «نه! این‌ها فقط دنبال رقابتن. هاروارد یک محیط فشرده‌ی پر از استرس و رقابت براشون فراهم کرده و اینا دائم تحت فشارن. برای همین اکثرشون از زندگیشون راضی نیستن.»

توی دانشگاه خودمون (شریف) خیلی‌ها رو می‌شناسم که از زندگی ناراضی هستن و آرزو می‌کنن که کاش آمریکا بودن و می‌تونستن توی دانشگاهی مثل استنفورد، برکلی یا هاروارد درس بخونن ولی حالا می‌بینیم که طبق گفته‌ی شوارتز، اونجا هم از نظر رضایت از زندگی، ظاهرا وضع بهتری از دانشگاه شریف نداره.

نمی‌خوام طولانی بنویسم. فقط به آخرین گفته‌ی باری شوارتز اشاره می‌کنم: «راز خوشبختی، کم‌توقعیه».

همه رو به تماشای ویدئوی تد توصیه می‌کنم. زیرنویس فارسی هم داره.
دانلود کتاب تناقض انتخاب
ویدئوی تد باری شوارتز

ترانه‌های غمگین

دیروز با یکی از بچه‌ها راجع به ترانه‌های غمگین فارسی حرف می‌زدیم. ترانه‌هایی که خیلی‌هاشون توی گوشمونه، خیلی‌هاشون رو هرروز می‌شنویم و حتی خیلی‌هاشون رو دوست داریم.

ظاهراً علاقه‌ی ماها به آهنگ‌های غمگین قدیمیه. من از موسیقی قبل از سال 1340 تقریباً هیچ اطلاعی ندارم ولی موسیقی دهه چهل به بعد، عجین شده با غم و بدبختی. از تصنیف‌های اون دوره گرفته تا ترانه‌های نوینی مثل داستان دو ماهی، چشم من و خیلی از ترانه‌های ماندگارمون. بعد از انقلاب هم که تا مدت‌ها ترانه فقط ترانه‌های لس‌آنجلسی بود. بعد هم که یه کپی دست چندم از همون ترانه‌ها به داخل کشور اومد و شد موسیقی امروز.

دوستم مهدی می‌گفت که تلویزیون مستند مرتضی پاشایی ساخته بود. بعد با مادرش مصاحبه می‌کردن. مادرش میگفت که یه روز به پسرم (مرتضی پاشایی) گفتم که «مادرجان، تو که اینقدر شادی، چرا آهنگ غمگین می‌خونی؟» جواب داد «مادرجان! آخه مردم اینا رو دوس دارن!»

چیزی که من می‌خوام بگم، اینه که فکر می‌کنم ترانه‌های غمگینمون بیش از هرچیز، به دلیل راحت‌بودنشون تا این اندازه زیادن. سرودن یک ترانه‌ی حتی غیرکلیشه‌ایِ غمگین زیاد سخت نیست. چه برسه به ترانه‌های کلیشه‌ای ما که همشون توی «غم دوری» و «چرا رفتی» و «من تنهام» و نظایر این‌ها خلاصه میشه. خود من به عنوان یه آدمی که ترانه می‌نویسه –جدای از خوب یا بد بودن کارام!- اینو با تموم وجود حس کردم که نوشتن ترانه‌های شاد خیلی سخته، خیلی. بالطبع، منظورم از ترانه‌ی شاد، ترانه‌های بندری و منصور ولیلا فروهر و «قلب من خوب می‌زنه، وای که چه توپ‌توپ می‌زنه!» نیست! منظورم ترانه‌هاییه که لااقل بشه به عنوان هنر قملدادشون کرد، نه ترانه‌هایی که احتمالاً فقط به قِر کمر توجه دارن!

وقتی از شما بپرسن که ترانه‌های مورد علاقتون چیه، ترجیح می‌دین ترانه‌هایی مثل «عشق من جنجالیه» یا «عزیزم، سلام! دوسِت دارم، والسلام!» رو نام ببرین یا ترانه‌های غمگین این روزای موسیقی پاپ؟ نکته‌ای که هست، مردم ترجیح می‌دن ترانه‌هایی رو به عنوان ترانه‌های مورد علاقه نام ببرن که از حد مجاز، جلف‌تر نباشه و به مرور و با کاهش بخش جلف ترانه، شادی ترانه هم کم‌رنگ‌تر میشه، تا اونجا که ترانه‌های غمگین نقش اکثریت را در موسیقی به عهده می‌گیرن.

خیلی کم شده ترانه‌هایی ببینم که موسیقی و ترانه‌ی شاد درستی داشته باشند. ترانه‌های ناصر عبدالهی شاید ازین نظر استثنا باشه. کارهایی مثل «ضیافت» و «یه رویا» و «ناصریا».

یکی از بهترین نمونه‌های ترانه‌های شاد (و از نوع ضد کلیشه) کارهای شهیار قنبریه. وقتی که یک موسیقی شاد با یک ترانه‌ی شاد ترکیب میشه. نه ترانه‌ای از جنس منصور و شهرام صولتی، ترانه‌ای از جنس هنر مثل «ترانه‌ی باحال»، «I love you»، «عشق اما پیداست»، «دوباره در مهرآباد» و خیلی از کارهای دیگه شهیار.

یکی از نمونه کارهای خوب شهیار، شاید «Reborn» باشه. احتمالاً اگه کسی می‌خواست راجع به سال 88، یاس، اتفاقات افتاده، مرگ و ... حرف بزنه، ترانه‌ای غمگین و پراز ناامیدی و یا ترانه‌ای خشمگین و محرک ساخته میشد ولی شهیار توی این کار، ترانه‌ای شاد با موسیقی متفاوت خلق کرده. متن کار هم پر از نوآوریه. در قسمتی از شعر، خطاب به عاملان جنایت گفته میشه:


به شب‌دلان تبریک، به روزکوران تبریک
به هیچ‌کسان تبریک، به گل‌سوزان تبریک
انفجار عبدی‌جان(1) در آسمان مبارک
تکه‌گوش ترانه(2)، بر قصابان مبارک


این کار ازین نظر جالبه که با تحقیر عاملان جنایت، بابت عمل پست اونها (به زعم شاعر) بهشون تبریک میگه و در دل یک موسیقی شاد، با ترانه‌ای شاد، تاثیری رو میذاره که به جرئت میشه گفت ترانه‌های غمگین و مرثیه‌های بسیار نمی‌تونه تاثیری شبیه اون رو داشته باشه.
این ترانه به خوبی نشون میده که همیشه، حتی در غمگین‌ترین لحظات، میشه ترانه‌های شاد گفت. فقط گاو نر می‌خواهد و مرد کهن :-)

(1) عبدی یمینی، در حادثه هواپیما فوت شد
(2) ترانه موسوی، گوگل کنین:دی

خاطره‌نویسی

شاید یکی از قشنگ‌ترین لحظات زندگیم، وقتی باشه که خاطراتم رو می‌خونم. با خوندنش معمولاً خوشحال می‌شم. خیلی وقتا به حماقتم، طرز فکر گذشته‌ام، لحظات خوشی که داشتم، مواقعی که گریه می‌کردم، تنهایی‌هام و خیلی چیزای دیگه می‌رسم. خیلی وقتا روشون فکر می‌کنم. خیلی وقتا سعی می‌کنم که سریع ازشون رد بشم. خیلی وقتا روی یه خاطره می‌ایستم و توی ذهن، لحظه به لحظه‌اش رو با فریم فریم عکس‌های ذهنیم پر می‌کنم و فیلمشو می‌سازم!
دیروز که داشتم خاطراتم رو تایپ می‌کردم، به قسمتی از خاطراتم رسیدم که مربوط به ترم دوم دانشگاه بود. 26/3/1391 ساعت 4 نصف شب، تنها، روبروی اتاقمان در حیاط خوابگاه نشسته بودم و خاطره می‌نوشتم. اون روزها خیلی تنها بودم و تنها دلخوشیم خاطراتم بود. توی اون برهه رسماً خل شده بودم!
نوشته‌ی زیر، بخشی از خاطره‌ی اون شب منه:

« خب الان مانند یک احمق به تمام معنا دنبال یک گربه افتادم و آهسته او را تعقیب کردم. ابتدا دو گربه بودند که دنبال جای خواب می‌گشتند. یکی در اتاق صنف که کسی در آن نبود، سکنا گزید ولی دیگری همچنان به دنبال جا می‌گشت. کل خوابگاه را گشت و آخر سر از خوابگاه بیرون رفت.
نتیجه اخلاقی: اگر مثل آن گربه قناعت می‌کرد و در همان اتاق می‌ماند، جای خواب داشت ولی آنقدر اینجا و آنجا گشت و نپسندید که آخر سر جایی برایش نماند. »


این خاطره‌ی مسخره، خیلی برام جالب بود. انگار الان یادم رفته که یه زمانی، چقدر تنها بودم. توی اون دوران تماشای چارتا فیلم روزام رو پر می‌کرد و شب‌ها هم خاطره نویسی و حرف‌زدن با خدا.
خوندن خاطرات گذشته خیلی خوبه، خیلی. به آدم خیلی چیزا رو که فراموش کرده، یادآور میشه.
من تا اونجا که یادم میاد، حسرت گذشته رو نخوردم. حتی وقتی که تموم دلخوشی‌هام از بین می‌رفت. اما الان فقط حسرت حدفاصل مردادماه 1391 تا تیرماه 1393 رو می‌خورم که هیچ خاطره‌ای ازش ننوشتم. همین!

ملکه

دیشب فیلم Queen از سینمای هند، محصول 2014 رو دیدم. فیلم واقعاً تحسین‌برانگیز بود. داستان زندگی دختری جوان از خانواده‌ای سنتی در هند که نامزدش دو روز قبل از مراسم ازدواج، عروسیش را کنسل می‌کند. دخترک برای راضی نگه‌داشتن پسر به عروسی، حاضر به انجام هرکاری است؛ با این وجود پسر حاضر به این کار نمی‌شود. شاید تنها نقطه ضعف فیلم در ارائه‌ی دلیل برای رفتارهای پسر باشد. فیلم به صورت کامل به زندگی دختر و تغییر و تحولات او می‌پردازد.

دختر تصمیم می‌گیرد به تنهایی به ماه‌عسلش در پاریس برود. در آنجا، دختر با افرادی با تفکرات مختلف آشنا می‌شود، با آن‌ها به دیسکو می‌رود، مست می‌کند، اولین بوسه‌اش را با مردی تقسیم می‌کند، صاحب کار می‌شود و معنای جدیدی از زندگی را متوجه می‌شود. چیزی که در فرهنگ سنتی هند که دختر مانند جهازش به خانه شوهر می‌رود و جزئی از دارایی‌های او می‌شود، وجود نداشت.

تماشای این فیلم، پس از بحثی که دیروز با یک نفر داشتم، جالب بود. در بحث مزبور، من از شرایط فرهنگی نامناسب ایران، تعصبات مذهبی و قومی بر سر ایجاد رابطه و نحوه‌ی ازدواج می‌گفتم. در کنار این موارد، موضوعی که در ایران بسیار آزاردهنده -و صد البته، به‌مرور در حال بهبود- است، دیدِ بسیاری از افراد جنس مونث به موضوع است. دختری می‌گفت: «من آرزوم اینه که زودتر ازدواج کنم، برم خونه شوهر، برام النگو بخره!» این نحوه تفکر در نهایت منجر به چه چیزی غیر از ازدواج‌های بدون احساس خواهد شد؟ ازدواجی که در آن، دختر به شوهرش، نه به چشم شریک زندگی، بلکه به چشم منبع پول نگاه می‌کند. تا وقتی که رسومی مانند مهریه، بله‌بران، حنابندان، شیربها و موارد مشابه همچنان وجود دارند، دختران صاحب جایگاه مستقل نخواهند شد.

معمولاً وقتی که من نظیر صحبت‌های بالا را دارم، با جمله‌ی «تو که پسری!» و «جایگاه مستقلشون رو می‌خوای چیکار!؟» مواجه می‌شوم. من هم معمولا در پاسخ به این اشاره می‌کنم که تا وقتی تفکر دختران، نظیر این‌ها باشد، انتظار نداشته باشیم که کسی را پیدا کنیم که حاضر باشد پابه‌پای ما زندگی را بسازد و صدالبته، این رفتار نتیجه‌ی متقابل هم خواهد داشت. ما هم پابه‌پای آن‌ها نخواهیم آمد!

وقتی به مراسم عروسی خودمان و غربی‌ها نگاه کنیم، به راحتی متوجه بخش اعظم مشکلات (که همگی ریشه در تفکر پس‌زمینه‌ی موضوع دارند) خواهیم شد. جمله‌ی عروسی ما با حدیث پیامبر آغاز می‌شود: «النکاح سنتی». ازدواج سنت من است. ازدواج کنید چون سنت است! و به کجا خاتم می‌شود؟ «عروس خانم حاضرید شما را با فلان تومن پول و فلان قدر سکه به عقد آقای فلانی در بیاورم؟ (بخوانید بفروشم!)» و پس از آن، سنت عروس رفته گل بچینه و گلاب بیاره (که من هیچ‌وقت هم نفهمیدم عروس چرا باید گلاب بیاورد!)

حال به سوگند قشنگ طرفین عروسی غربی و پس از آن، جمله‌ی «ماندن در کنار هم، در روزهای ضعف و سلامتی» بیان می‌شود.

خیلی پراکنده و حتی سطحی نوشتم. Queen را ببینید، حتی اگر از سینمای هند خوشتان نمی‌آید!

افتخار دزدی

دیشب خونه‌ی یکی از فامیلامون بودیم و خیلی‌ها اومده بودن و دور هم جمع شدیم. نکته‌ای که برام جالب بود، محتوای صحبت‌های اونا بود. به مدت حدوداً یک ساعت هیچ حرفی نزدم و فقط به صحبت‌های اونا گوش دادم و جالب بود که در این یک ساعت، تنها موضوعی که بحث شد، «پول» بود.

یکی می‌گفت: «الان اوضاع مسکن خرابه، خونه گذاشتیم 250 میلیون فروش نمیره».

بعدی جواب می‌داد: «والا وضع مالی ما هم خوب نیست...» و بعدش حدود ده دقیقه از این حرف می‌زد که حقوقش چقدر تغییر کرده و قدیم می‌تونسته چندتا تخم‌مرغ بخره و الان چندتا!

بعدش مامانم خواست موضوع رو عوض کنه. گفت که ما می‌خوایم بریم مسافرت. یکی از آشناها، بلافاصله گفت: «هزینه‌ی سفر الان خیلی بالا رفته و بهتره که صبر کنین توافقات انجام بشه تا هزینه سفر پایین بیاد!» بعدش یکی دیگه گفت که الان درخواست وام داده با بهره‌ی 16 درصد ولی هنوز بهش ندادن. بعدش یکی دیگه گفت که الان زیاد وام نمی‌دن و اگه بدن، بهره بالا می‌دن.

بعدش جالب‌ترین نکته‌ی دیشب رو دیدم. یکی از افراد فامیل گفت: «من الان دیگه کار نمی‌کنم. کارکردن توی ایران به‌درد نمی‌خوره. الان ماشین رو بر‌می‌دارم، میرم بندر گناوه، می‌اندازم اون ور آب، اسپری فلفل و دستبند و اینا میارم اصفهان و تهران. هر هفته یه بار می‌رم، دو [میلیون] تومن در میارم. الان بعد از چهار ماه یه [خودرو] تیبا خاکستری گرفتم».

فکر کردم با گفتن «الان یه تیبا گرفتم»، بحث عوض میشه ولی بحث عوض نشد. یکی دیگه از فامیلا گفت «شنیدم خاکستریش 400 تومن گرون‌تر از نقره‌ایه!» و بعدش بحث راجع به این شد که این چهارصد تومن رو کجا میشه سرمایه‌گذاری کرد که تبدیل به پونصد تومن بشه!

بعدش افراد فامیل شروع کردن به یکی‌یکی سوراخ‌های مملکت رو دراوردن و از این گفتن که چطوری میشه با پول، پول رو زیاد کرد! یکی با افتخار ازین می‌گفت که چطور یه خونه فرسوده خریده و بابتش 50 میلیون از شهرداری وام گرفته و الان گذاشتتش توی بانک داره سودش رو می‌گیره!

افتخارات فامیل خیلی جالب بود. طرف رفته بندر و از اون ور آب، کلی دزدی کرده و بعدش اینو به عنوان افتخار جار میزنه و بقیه هم بهش نگاه پُر از تشویق داشتن. طرف سوراخ مملکت رو دراورده و اینکه چطوری میشه راحت‌تر بدون کارکردن، پول رو زیاد کرد و این شده افتخار. خریدن یه خودرو شده افتخار. دونستن اینکه کجا وام با بهره کم‌تر میدن، شده افتخار. اینکه چطوری میشه دزدی کرد، شده افتخار.

بعد از اینکه حسابی حرفاشون تموم شد، یه توجهی هم به من کردن که خیلی وقت بود ندیده بودنم. یکی گفت: «خب آقا پیمان! چیکار میکنی؟» گفتم که دارم روی موضوعات مورد علاقم تحقیق می‌کنم و وقتم بیش‌تر به یادگیری می‌گذره. غیر از اون هم بیش‌تر با دوستام می‌ریم می‌گردیم و خوشیم!» یه نگاهی بم کرد و گفت «ما توی شرکت یه پروژه داریم که از توش می‌تونی کلی پول در بیاری. یه نرم‌افزار بدردنخور بنویس، مهم هم نیس! یه پولیه گیرت میاد!» یه نگاهی بهش کردم و گفتم: «افتخاراتتون رو برای خودتون نگه دارین. همه نمی‌تونن مثل شما کارای بدردنخور بکنن!»

بعدش بلند شدم و رفتم توی اتاق [...] که پنج سالشه و نشستم با اون بازی کردم. گفت پلیس‌بازی کنیم. گفتم باشه، خب تو می‌خوای دزد باشی یا پلیس؟ گفت دزد. گفتم چرا؟ با زبون بچه‌گونه‌ی بانمکش گفت: «آخه پلیس کلی باید دنبال دزد بکنه، تیر میخوره ولی پول نداره. دزد کلی پول داره».

انتظار این جواب رو نداشتم. از دیشب تا حالا دائم توی ذهنم جمله‌ی این بچه میاد که «دزد کلی پول داره» و با خودم فکر می‌کنم که این بچه، در آینده قراره به چی تبدیل بشه...

کمی پراکنده

چند روز پیش با یکی از دخترای دانشگاه حرف می‌زدیم. دختر مزبور، یهو وسط حرف زدناش، بغض کرد و گفت «شما پسرا همتون مثل همین!»

این حرفیه که احتمالاً بارها و بارها از افراد مختلف شنیدیم و باز هم می‌شنویم که دخترا میگن همه پسرا مثل همن.

دیروز ظهر، یکی از پسرای دانشگاه اومد پیشم و شروع کرد به درد دل کردن. جزو اولین جمله‌هاش این بود: «این دخترا همشون مثل همن!»

بارها و بارها شبیه این جمله‌ها رو از افراد مختلف می‌شنویم یا حتی خودمون هم به کار می‌بریم. در روان‌شناسی اجتماعی، به این موضوع Outgroup Homogeneity Bias میگن و معمولاً از این صحبت میشه که این موضوع، چطوری به تعصب (prejudice) و تبعیض (discrimination) منجر میشه.
چیزی که باعث شد این چند خط را بنویسم، مقاله روبین تحت عنوان

Why do people perceive ingroup homogeneity on ingroup traits and outgroup homogeneity on outgroup traits?
بود که جدیداً خوندمش و در مورد همین بایاس گروه‌های مذکر/مونثه. خوندنش رو به همه توصیه می‌کنم.
در کنار مقاله بالایی، مقاله پیتر گلیک و سوزان فیسک رو هم به همه توصیه می‌کنم. مقاله فوق‌العاده‌ای درباره‌ی مسئله‌ی س.ک.سـیسم و نابرابری جنسیه. از این لینک میشه به مقاله دسترسی داشت:
دانلود

حالا که بحث مسئله‌ی س.ک.س اومد وسط، یکی از مسائلی که بعضی وقتا منو اذیت کرده، زشت دونستنِ حرف زدن درباره‌ی این مسائل در عمومه. من که شخصاً مشکلی با این موضوع نداشتم و ندارم (!) ولی این‌که عموم، با صحبت درباره‌ی این مسئله مشکل دارن و برخورد بدی در مقابله باهاش نشون میدن، واقعاً خوب نیست و در افراد نوجوان، خیلی راحت به پنهان‌کاری منجر میشه، درحالی‌که کنجکاوی وجود داره. خود ماها هم به خوبی این موضوع رو تجربه کردیم!
چند ماه پیش بود که با یه گروهی (که ادعای روشنفکری داشتن) رفتیم کوه. یه خانم آلمانی و دوتا بچه‌هاش هم بودن (فکر کنم یکیشون 16 ساله و یکیشون 14 ساله بود.) اونجا شروع به صحبت کردیم و خانم، شبیه همین حرف‌های من را زد و گفت که این وضع ایران خیلی مشکل داره و توی آلمان اصلاً این‌طوری نیست و بعدش گفت که همین پسر کوچک من، الان اطلاعاتش درباره مسائل جنسی کامله و همه چیز رو می‌دونه. واکنس اون گروه 30 نفره جالب بود. با وجود ادعای روشن‌فکری این گروه، همه بلافاصله ساکت شدند و بعدش گفتند که سریعاً از موضوع گذر کنیم و بریم سراغ یه حرف دیگه!

خب، این آگاهی خیلی خوبه. این‌که یه پسر/دختر از مسائل جنسی آگاه باشه، باعث میشه که اجازه سوء استفاده ازش داده نشه. یکی دوماه پیش یه گزارش از سوء استفاده‌های جنسی فامیلی رو می‌خوندم که هرچقدر گشتم، نتونستم لینکش رو پیدا کنم و اینجا بذارم. تعداد گزارش‌ها خیلی بالا بود، با وجود اینکه اکثر افراد چنین مسائلی را گزارش نمی‌کنن و سعی می‌کنن توی خانواده حلش کنن. نمونه‌ای هم که خیلی تکرار شده بود، این‌طوری بود که دختر (یا پسر) کوچک خانواده با عمو (دایی) بیرون، دوتایی بیرون می‌رفتن و بعدش عمو(دایی) با قلقک دادن دختر (پسر) شروع می‌کرد و آهسته آهسته لباساش رو در می‌آورد و بعدش مناطقی را که نباید لمس کنه، لمس می‌کرد!

مسائل خودش گویاس. احتیاج به توضیح بیش‌تر نداره.

فقط برای ثبت 1

- «هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد..
هر حکایت دارد آغازی و انجامی،
جز حدیث رنج انسان،غربت انسان
آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را
هر چها باشد، نهایت نیست..
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آن هم از دست عزیزی که برایت
هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد».

تشیع علوی، تشیع صفوی

دیشب کتاب تشیع علوی و صفوی، نوشته علی شریعتی رو به توصیه دوستم مهدی خوندم. اولین کتابی بود که از شریعتی میخوندم. کتاب درباره تفاوت تشیع علوی (و به قول شریعتی، راستین) و تشیعی است که از دوره صفوی شکل گرفته و بنیادهای اصلی تفکر شیعه رو عوض کرده و نتیجه اینا، چیزیه که الان هست.

کتاب از سخنرانی دو ساعته شریعتی گرفته شده و بعداً کامل شده. زیاد با کتابهای شریعتی آشنایی ندارم ولی فکر کنم یه بخشی از بی مرجع بودن کتاب و حرفای پراکنده و ضد و نقییضش و اینکه به خاطر همینا باشه. کتاب حرف تازه ای برای گفتن نداره و همش تکرار مکرراته. اینکه عالِم در دوره صفوی تبدیل به روحانی میشه و عترت در برابر سنت قرار میگیره و یه سری کتابها در راستای شکل دادن این نوع طرز فکرها ایجاد میشه و موارد مشابه دیگه، چیزای تازه ای نیست و فکر کنم اکثریت مطالعه کنندگان هم اینا رو میدونن.

به هرحال کتاب با وجود اینکه حرف جدیدی نداره و خیلی کهنس، نه مرجع داره، نه علمیه و فقط همینجور حرف میزنه، بدون اینکه دلیلی پشتش ارائه بده، لااقل برای عموم باید جذاب باشه. متن کتاب هم بد نیست و چون یه قسمتایی گفتاری نوشته شده، نتیجه جالب در اومده.

امیدوارم کتابای دیگش بهتر از این باشه.