بغض
تو يك پنجرهي دودي بيتاب پنجره
را باز نكن برشكن آن را
حجلهي
خودسوختهي طلسم ما را هلهله
آغاز نكن برمزن آن را
پنجره
وقت گذر عمر من و توست مرگ
از آن رخصت درمان مرا جست
گريه
نكن مرگ مرا فرصت سحر است ساحرهام
تلخ مكن بهر من آن را
سحر
من آنست كه سر جمله دريدم فاش
كنم من كه ز باران نرسيدم
روح
گناه بدنم بود و من آرام ميكشم
امروز برون از بدن آن را
من
گذرم خون‚ سفرم خون‚ مفرم خون تاج
من از خون و دلم خون‚ نظرم خون
جان
چو ز خون است و دلم جام جنون است همچو
دل آموختهام باختن آن را
عمر
چو در طرهي محبوب شدن بود جان
به هياهوي گذر لحظهاي آسود
مرگ
چو از غمزهي يارم اثري داشت نيك
كشيدم به برم خستهتن آن را
گفت
نگاه تو به دل در شب اجبار روح
در اين حلقهي زر زنده نگه دار
برفكنم
روح در اين حلقهي آتش سخت
چو شد زنده نگه داشتن آن را