…ماه آرام به من مي‌دوزد

و من از وسوسه‌ها مي‌نالم

قلب هر انساني

پشت دستش پيداست!

چشم‌ها راست به هم مي‌گويند

كه حقيقت اينجاست…

من كه در چشم تو آشوبي نو مي‌بينم

كه مرا مي‌دزدد!

باد آهسته به من مي‌گويد

كه تو در طغياني…!

مكر چشمان تو را باد به من مي‌گويد…

آه بس كن بس كن!

كه من از سرخي خون مي‌ترسم

كه من از غرقه شدن بيزارم

آه بس كن بس كن بازي را

سخره‌ي سنگ شدن‌ها كافي‌است!

روي هم رنگ شدن‌ها كافي است!

غزل از عشق من و تو خنده‌اش مي‌گيرد!

و نفس مي‌گويد

بي‌نفسي‌تان گنگ است!                       

هيچ‌كس  حتي نيست

كه بگويد من و تو مجنونيم

يا بگويد من و تو اندكي عاشق هستيم!

ماه ٬ مهتاب فرو مي‌ريزد

قطره‌هاي صدف ماه مرا مي‌گيرند!

و اثيري اكنون...

در خيالم تو خود گرگي ٬من عاشق مرگ!

و من و تو سال‌ها مي‌ميريم

در غروب من در آغوشت ...سرد...

باز ما مي‌خنديم

ليك اين عشق ز ما مي‌ميرد...                       

آه بس كن بس كن

زندگي بازي نيست

آه بس كن كه من مي‌دانم

شاه را حاجت مرگ مرده سربازي نيست!

بس كن اين بازي را

عشق ما مدفون شد‚آري... مرد

جسد كبود پوسيده‌ي آن را ديگر     

تا کجا باید برد

تا كجا بايد كشيد

...

در كنار ماه من باز به تو مي‌خندم!

و تو نيز...

ماه آرام به من مي‌دوزد

و من از وسوسه‌ها مي‌نالم

دست تو امشب گرم است ٬ خاك هم بوي عجيبي دارد

گرگ هستي!! آري مي‌دانم اما چه كنم              

من تو را

مي‌پرستم تنها

با تو هستم تنها!

بله من مي‌دانم....

در برم مي‌ماني!      

پس به تو مي‌گويم-در بازي-

آه بس كن بس كن!...