من ...

براي گرم كردن دست‌هايم به آتش احتياج ندارم

آتش درون من است

اينجا..

در اين استخوان ناموزون و ناشناخته!

لابلاي اين همه گردش و سكون

من آتش دارم

 

اينجا...

به اندازه‌ي واﮋه‌هاي جهان

به اندازه‌ي پوچ‌هايي كه مي‌نويسند و شعر مي‌نامند

و به اندازه‌ي شعرهايي كه از ترس پوچ خوانده شدن زنده به گور مي‌شوند

من آتش دارم

 

اينجا...

براي تمام  صورت‌ها و دست‌هاي يخ‌زده

براي زبان‌هاي منجمد و زرد

و براي سوزاندن تكه‌كاغذها در جوهر

من آتش دارم

 

اين آتش تمام نمي‌شود...

پايان ندارد

مثل اين تعليق متحرك فضا و زمان

كه مرا بي آنكه بخواهم در تغييرها گم مي‌كند و دوباره مي‌يابد٬

ويران مي‌كند و دوباره مي‌سازد

بي‌پايان و ناتهي است!

اين آتش نمي‌سوزاند

رنج مي‌دهد...

سرد مي‌كند!

مثل اين بي‌تفاوتي تلخي كه از نديدن حقيقت است...

يا بي‌پايگي اصالت انسان كه زير پاهاي تفكر خرد مي‌شود

اين آتش لذت‌بخش است

مثل خوش‌باوري نفس‌هاي من!

كه براي جاري شدن از هم سبقت مي‌گيرند

اين آتش مضحك است!!

و لبخندي كه روي لبانم نقش مي‌بندد

مرا به ياد اين مي‌اندازد

كه جاودانگي لبخند فقط روي صفحه‌هاي نقاشي است!

و جاي فرياد در دل است

نه روي زبان!

 

اين آتش حقيقت دارد

آتش اشتياق است

و ترديد...

و عشق...

كه از اين واﮋه بي‌معني‌تر نيست

و از اين واﮋه پليد‌تر نيست

و از اين واﮋه دروغين‌تر...

پس آتش دروغ است!

 

نمي‌خواهم باور كنم كه شعله در شمع خلاصه مي‌شود

حتما چيز ديگري هم هست

آنچه دروغ و راست نيست

آنچه در خوب و بد بي‌مفهوم ما نگنجد

وآنچه از حلقه‌ي اين "تقريب" فراتر رود

و اميد دارم...

كه دست‌هايم را روزي در حلقه‌ي دري  قلاب كنم

و به پاهاي معلق و وحشت‌زده‌ام

طعم "روي زمين بودن" را بچشانم!

و چشم‌هاي دوارم را

روي چشم‌هاي آرامِش قفل كنم

شايد....

روزها مي‌گذرند

سعي مي‌كنم بهار را باور كنم

آري...

هنوز وقت دارم...!