خسته از طلسم كهنه

در جست و جوي بغضي براي شكستن هستم

چرا كه با دستان بسته ...دهان بسته...

نمي‌توان ديوار زندان را شكست

چه مي شود كرد يك حس ساده است

من بايد از خشم چيزي را بشكنم

و ديگر چيزي برايم نمانده است

غرورم.. دلم..حرمتم..

قبلا شكسته ...

و من بايد بشكنم

اما چيز ديگري جز بغض برايم باقي نمانده است...

بغضي كه از ترس و خشم فرودادمش

بغضي كه در غوغاي درونم

در انبوه نجواهاي دلم

در حجم زياد كار قلبم كه مادام مي تپد

در حركت بي توقف خون در رگهايم

دررفت و برگشت مداوم چشمانم

و در واماندگي زبانم از بيان اسارتم

گم شده است

و سلولهايم بس كه در تكاپوي نيازهاي اوليه ي حيات خويشند

فرصت ندارند پي آن بگردند

نه...

نبايد اين قدر خودخواه باشم

كسي وظيفه ندارد بغض مرا بيابد

يا آزادي مرا به من هديه كند

يا وقتي در انتظار يك نفس كوتاه از پشت ديوارها خيره مي مانم

صداي پايش را به من هديه كند

نه...

من سخت تنها هستم

و شكسته

آينه ي شكسته آنچه را كه در مقابل دارد چند تا نشان مي دهد

اما من در فكر انتقام نيستم

چرا كه دستانم بسته است

دهانم بسته است

و اسير طلسم اين زندان بزرگ رنگينم

در فكر انتقام نيستم

اين تقصير هيچ كس نيست

گناه از من است..از من

گناه از من است...

اين كه زنده هستم