در پاییز سال ۱۳۷۲ بود که این‌جانب پا به آغوش گرم خانواده نهادم‌‌ و همراه خواهر گلم زیر سایه‌ی خانواده رشد نمودیم و رشد نمودیم و رشد نمودیم ...

تحصیلات قبل ابتدایی را در مهدکودک‌ها و پیش دبستانی‌های فراوانی از جمله «امیر» و «گلواژه» و «حکمت» گذراندم ولی هیچگاه موفق به کسب مدرکی نشدم!

دو سال اول دبستان را در مدرسه‌ی «پیام رستگاران» بودم تا شاید رستگار شوم ولی افسوس که موی دراز هر روز مرا به دفتر ناظم که تازه آشنا هم بود می‌کشاند و این موضوع به اشکال گونه‌گون تا همین امروز ادامه دارد. سال اول معلممان آقای عسگری بود و سال دوم معلممان آقا دانش بود. آقا دانش مرد مهربانی بود و چون سال ما داشت زن می‌گرفت هی می‌آمد و از روی درس به ما رونویسی می‌داد و می‌رفت و ما هم هی کتاب را حفظ می‌شدیم!!!

سه سال بعدی دبستان را در مدرسه‌ی «معلم» گذراندم. آنجا را دوست داشتم. دوست‌های خوبی هم داشتم! سال سوم معلممان آقای خیری بود. خدا رحمتش کند سر یک نمره‌ی ناقابل آه ما وی را بگرفت و ببرد و تا امروز عذاب، وجدانم را‌ رها نمی‌کند. سال چهارم دبستان معلممان آقای رجبی بود. معلم خوبی بود. دوستش داشتم. یعنی هنوز هم دارم. ولی هیچ ویژگی بامزه‌ای جز طعم تلخ سیگار نداشت. سال پنچم معلممان آقای تبریزی بود. خیلی سخت‌گیر بود و چندین بار هم اشکم را درآورد. ولی نمی‌دانم چرا آهم او را نگرفت! به هر حال سال پنجم هم گذشت و آخر سال بسی شادمان بودم؛ زیرا آنقدر درس خواندم که نتوانست ازم نمره کم کند.

سال پنچم با کمک کلاس‌های این ور و آنور داخل سمپاد زورچپان شدم! از کلاس‌ها بگویم. حول محور آقای فتحی می‌گذشت. معلم کچل خوش‌اخلاقی که وقتی از کلاس شلوغمان بیرون می‌رفت نصف آب بدنش را عرق کرده‌بود. یادم است آن روزها که به لطف معلم پنجممان حالم از ریاضی به هم می‌خورد، عاشق سوالات زیبای کتاب ریاضیش شدم. بگذریم. خلاصه با این دوپینگ‌ها وارد سمپاد گشتم.

دوران اول راهنمایی در «راهنمایی علامه حلی(۱) تهران»، به وضوح بهترین دوران زندگیم بود. بچه‌ها آنقدرها هم که می‌گفتند وحشتناک نبودند. تازه خیلی هم گل بودند. معلم ها هم آنقدرها سخت‌گیر نبودند. تاریخ را در لای گل‌ها یاد می‌گرفتیم، جغرافیا را در بازارها، ادبیات را با عشق. ریاضی را می‌ساختیم، فیزیک را آزمایش می‌کردیم، حرفه و فن را تجربه می‌کردیم. تا ۶ بعد از ظهر در فوق برنامه‌ها شرکت می‌کردیم؛ در تشریح‌ها، در حلقه‌مطالعات‌ها و در نشست‌های گروه انسانی. آن دوران یک اوج بود، اوجی که تراژدی مرگ سمپاد ما را به نسل سوخته بدل کرد. میبدی را هم فراموش نمی‌کنم؛ اغراق نیست اگر بگویم او ما را ساخت و خودش سوخت. از سال دوم معلم‌هایمان شروع کردند به عادی شدن. تا این که سال سوم ممکن بود به جرم پرسیدن اثبات یک قضیه‌ به جای حفظ کردنش، معلم عصبانی شود. ممکن بود که به خاطر حفظ نکردن کتاب تاریخ تنت بلرزد. ولی نکات خوب هم بود، هنوز بودند انسان‌هایی همچون جهانگیرها که امروز در عین جوانی، مویشان سپید است ولی آن روز‌ها نبود. و ترک گفتیم راهنمایی را با همه‌ی خوبی‌ها و بدی هایش.

به طرز عجیبی دوران بعدی را در «دبیرستان علامه‌ حلی(۱) تهران» گذراندم؛ زیرا در حین تغییر مقطع، مدیر یکی از مدارس داشت خرمان می‌کرد ولی عشق به رفقای راهنمایی باعث شد در حلی بمانم. خلاصه در دبیرستان به خر زدن ادامه دادیم! البته در پروژه‌های بیست و پنجمین سمینار علوم و فنون هم که وظیفه‌ی سال بالایی‌هایمان بود نقش‌هایی داشتیم. به هر حال اول دبیرستان هم با انتخابات آخرش تمام شد و بچه‌های مدرسه‌یمان هم شقه گشتند. سال دوم شروع شد به همراه ترس‌هایش. ترس از نابودی مدرسه. پس برای جلوگیری از این واقعه، سمیناری برپا کردیم. سمینار بیست و شش‌ام که عالی بود در نوع خود. سمیناری که در اختتامیه‌اش، مشاورمان جناب آقای معصومی اشک می‌ریخت و دلیلش نیز ... سال سوم المپیاد ریاضی را که به از سال دوم شروع کرده‌بودیم بسی جدی تر ادامه دادیم و در این میان بسی آدم‌های بزرگ کمکمان کردند و آخر سال دوره‌یمان عالی بود ولی مرحله دو و دست روزگار عده‌ای از دوستانمان را از ما جدا کرد.

بعد از یک تابستان خر زدن در «باشگاه دانش‌پژوهان جوان»، به هر کس تکه‌پاره‌ای آهن دادند با رنگ‌های متفاوت و مال ما زرد در آمد. ادامه دادیم و با پانزده نفر دیگر از دوستان تقریبا جدیدمان به زندگی ادامه دادیم. وهیچ چیز لذتش از بالش بازی در خوابگاه باشگاه بیشتر نبود! و پس از کلی امتحان، قرعه ما را به سفری دور برد تا سرافکنده با تکه‌ای از آهن خاکستری بازگردیم!

نیمه‌ی دیگر تابستان به بطالت گذشت. ولی هر چه بود به این نتیجه رسیدم که به بیوتک دانشگاه تهران(دام ظله(دانشگاه تهران رو میگم)) نمی‌روم! پس رشته‌ی کامپیوتر گرایش نرم‌افزار را انتخاب کردم و با نهایت تأسف پا به مهد کودک «صنعتی شریف» گذاشتم تا مدرک نوستالوژیکی که در کودکی نتوانستم بگیرم را کسب کنم!!!