
● تاريك از فريدون مشيري
چه جاي ماه ،
كه حتي شعاع فانوسي
درين سياهي جاويد كورسو نزند
به جز طنين قدمهاي گزنه ي سرمست
صداي پاي كسي
سكوت مرتعش شهر را نمي شكند .
به هيچ كوي و گذر
صداي خنده ي مستانه اي نمي پيچد.
ـ كجا رها كنم اين بار غم كه بر دوش است ؟
چراغ ميكده ي آفتاب خاموش است !