با سلام...

 

توصیه ها و انتقادات خود را با وارد کردن username و ce password و وارد شدن به صفحه درد دل بنویسید .


 

نام کاربر:
رمز عبور:

 

به نام خدا



از پاییز پارسال یهو دیدم که همه دنبال تافل گرفتن و apply کردن هستند. قبل از اون خیلی به این مسایل فکر نمی کردم. از همون موقع هر وفت یاد این می افتم که به زودی اکثر دوست های هشتادی و هشتاد و یکیم دارن میرن خارج دلم می گیره. درد ِ دل فعلی من اینه. حالا مدت هاست که با هر سلام و هر حرفی با هر کدومشون به این فکر می افتم که به زودی دیگه نمی بینمشون. میگن فراموش می کنی. میگن عادت می کنی. نمیدونم شاید. شاید هم زیاد دارم شلوغش می کنم. ولی سخته دیگه.



وقتی حرفی برای گفتن نداری جز این که بگویی :" حرفی برای گفتن ندارم " همان به که هیچ نگویی. وقتی کاری برای انجام دادن نداری جز اینکه : " هر کاری از دستت بر می آید انجام دهی تا شاید روزی برسد که کاری برای انجام دادن نداشته باشی و بتوانی آسوده و بی خیال بنشینی " همان بهتر که هیچ کاری نکنی. وقتی می گویی زندگی زیباست چون : " آسمان آبی است و برف سفید است و کوه بلند است و گل قرمز است و درخت سبز است " همان بهتر که از زیبایی حرفی نزنی. وقتی زیر چشمی دایره قرمزی را که دورت کشیده اند هی نگاه می کنی و هر وقت کسی حواسش نبود یواشکی شست پایت را از دایره می گذاری بیرون و آنوقت کلی ذوق می کنی همان به که توی دایره قرمز بمانی تا بپوسی. وقتی دهانت تحمل تلخی را ندارد و هر وقت تلخ می شود تا حلقت را پر قند می کنی تا شاید دهانت موقتا شیرین شود همان به که یک آبنبات چوبی بگذاری توی دهانت از امروز تا همیشه! وقتی عشق را درمان تنهایی می دانی و راهی برای گریز از خود همان به که عاشق نشوی، از عشق هم هیچ نگویی. وقتی قداست تنهایی را زیر پا می گذاری. همان به که توی غوغا گم شوی. حتی جیرجیرت هم دیگر به گوش نرسد. وقتی دلیلی برای زنده بودن نداری جزاینکه :" هنوز هم زنده ای". همان به که بمیری! میم ح میم دال

 




منتظر درد دل های شما هستیم . . .