| خدا را شكر روزي خوش
نداشته ايم كه دل تنگش باشم كه تا يادم است دل تنگت بوده ام و دل تنگ شدن
براي روزهاي دل تنگي ،فرا انساني مي خواهد از ابر ابلهي چون من ابله تر! اما
كابوسها ! نه از مراسم تشييع سوسكها مي ترسند و نه سنگر كارتن هاي مقوايي ،
خوابگاهم را از حمله هاشان مصون مي دارد. وكابوس آن شب كه خداوند را از كف
دادي و نماز را ، نماز هر شبم شده است كه انگار در شريعت الهي برام فرض شده
است هر شب و هيچگاه قضا نمي شود. تو ، ديگر نماز نمي خواني . تو ديگر نماز هم
نمي خواني .اين آخرين روزهايي است كه گربه ها و بچه گربه ها دنبال سوسكها مي
روند براي بازي و سرگرمي وبعد از درختها بالا مي روند و چشمهاشان در تاريكي
شب مي درخشد. |