بسم الحق براي من چه تفاوت ميان آن كه موسيقاي نغمه هايم ي مي شنود يا نه كه من ب خواندن معتاد شده ام و به افيون خواندن . بارها آواز داده ام و رقصيده ام در محفلي با شكوه كه اگر چشم راست را مي بستم يا چشم چپ را سالن پر بود از جمعيت كه با حرارت تشويقم مي كرد يا سكوت مي كرد از تحير تحسين آميزش و وقتي هر دو چشم باز بود در جستجويت ميان جمعيت «دو دو » مي زد ؛ نبودي و چه فرق كه انگار در جايي مي رقصيدم ونغمه مي دادم كه هيچ كس نبود و تحسيني و تحيري. چون بوفي تنها بر ويرانه اي . يا شايد مرغ حقي كه تمام شب «حق حق » مي گويد و از حق مي گويد و بر حق مي گويد و با حق مي گويد تا سحر باشد و سرخي طليعه خورشيد زده باشد و لخته خون سرخ از منقارش چكيده باشد كه مرگ حق است .